سی روز جهنمی _اوج ایثار
قسمت شانزدهم_ اوج ایثار
...اردیبهشت 61به پایان رسید و تا امروز 21روز سخت و طاقت فرسا را در عملیات سپری کرده و دوستان و یاران بیشماری را فدای آزادی خاک وطن از چنگال متجاوزین کرده و دهها و صدها عزیزمان به درجه جانبازی نائل شده و فوج فوج نیروی تازه نفس و پر شور به جمع ما اضافه شده اند، گرمای بالای 50 درجه به کمک دشمن قدار سعی در زمینگیر کردن ما را دارد، اما هیهات... اینها که همانند شیر در این دشت تفتیده می غرند، آرام نخواهند گرفت تا خونین شهر عزیز را دوباره خرمشهر کنند
...اولین روز خرداد عزم جزم شده تا تنها راه ارتباطی دشمن که از بصره به شلمچه و خرمشهر منتهی میگردد. قطع و ارتباط زمینی دشمن با نیروهای پشنیبانی گسسته شود. نیروهای لشکر امام حسین (ع) و محمد رسول الله (ص) به ما ملحق شده و قرار شده امشب از دو محور به دشمن تاخته و جاده خرمشهر به شلمچه و همچنین پاسگاه شلمچه را پس بگیریم.
طبق روال با غروب آفتاب نیروها از خط عبور کرده به محورهای از پیش تعیین و شناسایی شده وارد میشوند، در ابتدای مسیر بچه های لشکر امام حسین (ع) به سمت راست و به سوی شلمچه متمایل و ما رو به سوی جاده میرویم. به ما خبر دادند که قبل از رسیدن به جاده باید با بخشی از گارد ریاست جمهوری عراق که یک کیلومتری جاده موضع گرفته و مسئولیت حفظ جاده را دارند روبرو شویم.
هنوز به محور یاد شده وارد نشده استقبال شایانی از ما به عمل میاد، خیلی زود می فهمیم که عملیات لو رفته و دشمن منتظر ماست، اما انگار فرقی نمیکنه، باید این مسیر طی بشه، فقط هزینه اش زیادتر میشه، هنوز به معبر به ظاهر پاکسازی شده توسط بچه های تخریب وارد نشده سه نفر از دوستان با ترکش خمپاره شهید میشن، در تاریکی شب و روشنایی منورها مسیر علامت گدازی شده را پیدا میکنیم و منتظر فرمان عملیات میشینیم. اما انگار مهمانی امشب خیلی پر و پیمان تدارک شده، هنوز فرمان داده نشده دوشکای دشمن به همراه آتش شدید خمپارهای شروع میشه، ما که با عمل انجام شده روبرو شدیم لاجرم درگیر میشیم.اما سمبه دشمن خیلی پر زور بود، دو معبر شناسایی شده با چهار تیر بار سنگین پوشش داده شده و اجازه عبور هیچ موجود زندهای داده نمیشد، تقریبا در هر متر جنازه شهید یا مجروحی بر زمین بود، بعضا برای رسیدن به مجروحی برای کمک به او ناچار بودیم از روی شهیدی عبور کنیم، به جرات میتوانم بگویم کربلا از این خبرها نبود، اباعبدالله ویارانش سر هم 72تن و به روایتی 90تن بودند و اونها هم از صبح تا بعد از ظهر جنگیدند و به شهادت رسیدند، اما ما در کمتر از یکساعت بیشتر از سیصد نفر یاران ما را دست دادیم. یاس و نا امیدی در حال مستولی شدن بر ما بود، ترس اینکه نتوانیم جاده را تصرف و عراقیها را کاملا محاصره کنیم مثل خوره به جان ما افتاده بود، دشمن چنان مقاومت میکرد که انگار از دروازه های بغداد دفاع میکنه، هر جنبنده ای را با تیربار منکوب و نقش بر زمین میکرد، هر هجمه و یورشی به سوی معبرها دهها شهید و مجروح به تلفات ما اضافه میکرد، اما به یکباره وضع عوض شد، با نقشه و تدبیری که من شاهد عینی هنوز بعد از سالها از این واقعیت متعجب و متحیرم، واقعا مگه میشه انسانها اینگونه دست از جان بشویند ....ادامه دارد