سی روز جهنمی _اوج ایثار

قسمت شانزدهم_ اوج ایثار


...اردیبهشت 61به پایان رسید و تا امروز 21روز سخت و طاقت فرسا را در عملیات سپری کرده و دوستان و یاران بیشماری را فدای آزادی خاک وطن از چنگال متجاوزین کرده و دهها و صدها عزیزمان به درجه جانبازی نائل شده و فوج فوج نیروی تازه نفس و پر شور به جمع ما اضافه شده اند، گرمای بالای 50 درجه به کمک دشمن قدار سعی در زمینگیر کردن ما را دارد، اما هیهات... اینها که همانند شیر در این دشت تفتیده می غرند، آرام نخواهند گرفت تا خونین شهر عزیز را دوباره خرمشهر کنند
...اولین روز خرداد عزم جزم شده تا تنها راه ارتباطی دشمن که از بصره به شلمچه و خرمشهر منتهی میگردد. قطع و ارتباط زمینی دشمن با نیروهای پشنیبانی گسسته شود. نیروهای لشکر امام حسین (ع) و محمد رسول الله (ص) به ما ملحق شده و قرار شده امشب از دو محور به دشمن تاخته و جاده خرمشهر به شلمچه و همچنین پاسگاه شلمچه را پس بگیریم.
طبق روال با غروب آفتاب نیروها از خط عبور کرده به محورهای از پیش تعیین و شناسایی شده وارد میشوند، در ابتدای مسیر بچه های لشکر امام حسین  (ع) به سمت راست و به سوی شلمچه متمایل و ما رو به سوی جاده میرویم. به ما خبر دادند که قبل از رسیدن به جاده باید با بخشی از گارد ریاست جمهوری عراق که یک کیلومتری جاده موضع گرفته و مسئولیت حفظ جاده را دارند روبرو شویم.
هنوز به محور یاد شده وارد نشده استقبال شایانی از ما به عمل میاد، خیلی زود می فهمیم که عملیات لو رفته و دشمن منتظر ماست، اما انگار فرقی نمیکنه، باید این مسیر طی بشه، فقط هزینه اش زیادتر میشه، هنوز به معبر به ظاهر پاکسازی شده توسط بچه های تخریب وارد نشده سه نفر از دوستان با ترکش خمپاره شهید میشن، در تاریکی شب و روشنایی  منورها مسیر علامت گدازی شده را پیدا میکنیم و منتظر فرمان عملیات میشینیم. اما انگار مهمانی امشب خیلی پر و پیمان تدارک شده، هنوز فرمان داده نشده دوشکای دشمن به همراه آتش شدید خمپاره‌ای شروع میشه، ما که با عمل انجام شده روبرو شدیم لاجرم درگیر میشیم.اما سمبه دشمن خیلی پر زور بود، دو معبر شناسایی شده با چهار تیر بار سنگین پوشش داده شده و اجازه عبور هیچ موجود زنده‌ای داده نمیشد، تقریبا در هر متر جنازه شهید یا مجروحی بر زمین بود، بعضا برای رسیدن به مجروحی برای کمک به او ناچار بودیم از روی شهیدی عبور کنیم، به جرات میتوانم بگویم کربلا از این خبرها نبود، اباعبدالله ویارانش سر هم 72تن و به روایتی 90تن بودند و اونها هم از صبح تا بعد از ظهر جنگیدند و به شهادت رسیدند، اما ما در کمتر از یکساعت بیشتر از سیصد نفر یاران ما را دست دادیم. یاس و نا امیدی در حال مستولی شدن بر ما بود، ترس اینکه نتوانیم جاده را تصرف و عراقیها را کاملا محاصره کنیم مثل خوره به جان ما افتاده بود، دشمن چنان مقاومت میکرد که انگار از دروازه های بغداد دفاع میکنه، هر جنبنده ای را با تیربار منکوب و نقش بر زمین میکرد، هر هجمه و یورشی به سوی معبرها دهها شهید و مجروح به تلفات ما اضافه میکرد، اما به یکباره وضع عوض شد، با نقشه و تدبیری که من شاهد عینی هنوز بعد از سالها از این واقعیت متعجب و متحیرم، واقعا مگه میشه انسانها اینگونه دست از جان بشویند ....ادامه دارد

سی روز جهنمی _طلیعه پیروزی

قسمت پانزدهم_ طلیعه پیروزی


...با انجام این مرحله تقریبا خونین شهر در محاصره ما قرار گرفته و از دور دست شمایی از شهر ویران شده، شهر که نه دژ و پایگاه نظامی عراقیها، همانجایی که 20 ماه قبل بعد از 50روز دفاع قهرمانانه مرد و زن و کودک خرمشهری با دستهای خالی، به تصرف دشمن درآمده و در خیال خام آنها « معمره» نام گرفته و به خاک عراق ملحق شده بودند، آنها خوابها برای خرمشهر دیده بودند، آنها تصور میکردند تکه جدا شده از پیکر ایران مادام العمر ضمیمه عراق شده و برایش فرماندار و... منصوب کرده بودند،..
با فروکش کردن آتش عملیات شب قبل و تابش خورشید، خرابه های شهر در سراب بیابان نمایان میگشت و با چشم غیر مسلح فقط و فقط مخروبه دیده میشد، اما وقتی دوربین می انداختی چیزی به نام شهر و شهریت وجود نداشت. رویت این همه سفاکی و ددمنشی رزمندگان را بیشتر از پیش جریحه دار کرده و تشنگی آنها را برای انتقام گرفتن از دشمن ددخو دو چندان میکرد، دیگر کسی تحمل انتظار کشنده را نداشت، جنوبی و شمالی کرد و ترک... همه ید واحده بودند و هر کسی آرزومند بود اولین کسی باشد که پا در خونین شهر می نهد....
...اما انگار زمان وصال نشده و تشنگان همچنان باید در هجر یار بسوزند. دستور توقف و استقرار در مواضع تصرف شده داده شد. ظاهرا جناحهای دیگر اهداف مورد نظر را تسخیر نکرده و شرایط برای پیشروی مهیا نیست. یک روز، دو روز... چند روز توقف در موقعیت جدید همه را بی تاب کرده و از طرفی دشمن با پاتک های پیا پی قصد انتقام و بازپسگیری را داشت. این روزها هزینه ما برای حفظ موقعیت ساعت به ساعت بیشتر میشد. به جرات میتوان گفت به تعداد دقایق استقرارمان تلفات میدادیم، ساعت و دقیقه ای نبود که کسی مجروح یا شهید نشود....
...اصرار فرماندهان برای حفظ موقعیت عجیب مینمود. عراقیها که در خرمشهر عرصه بر خود تنگ می دیدند به هر قیمتی که بود ،با استفاده از سلاح و نیروهای کمکی دریافتی از اروند رود و جاده شلمچه _بصره،تنها مسیر باقیمانده، سعی در شکستن حلقه محاصره داشتند، نیروهای ما هم از طرق آبادان، مارون و سمت ما سعی در حفظ برتری داشتند، این روزها نیروی هوایی ما فعالتر از قبل شده و هر روز چندین نوبت مواضع دشمن را در خرمشهر بمباران میکرد و جنگنده های ما موقع برگشت ،وقتی از روی سر ما میگذشتند شور و هیجان عجیبی ایجاد میکردند، شعله ور شدن تانکها و مواضع دشمن، دقایقی هر چند کوتاه آتش دلهای ما را برخواسته از شهید و مجروح شدن همسنگران،  خاموش میکرد و فراموش میکردیم که دقیقه ای قبل و یا همین حالا دوست و همسنگری را از دست داده ایم..
..ادامه دارد.

سی روز جهنمی _عدنان محمد

قسمت چهاردهم_ عدنان محمد


...صبح روز بیست و پنجم اردیبهشت از آغاز رنگ و بوی دیگری داشت، جنب و جوش خاصی در بین فرماندهان محسوس و مکالمات بیسیم چی ها لا ینقطع ادامه داشت،  برای ما که ماهها را در منطقه بودیم، آسان بود که حدس بزنیم امشب خبری هست، هر چند که فرماندهان سعی در عدم افشای خبر برای رعایت اصل غافلگیری داشتند، اما ما دیگر کهنه سربازی شده بودیم برای خودمان، به قولی اگر کسی میگفت «ف» ما تا فرحزاد میرفتیم و بر میگشتیم...
حوالی عصر بود که سر و کله بچه های سپاه و بسیج پیدا شد و طبق روال ،هنگاهی که خورشید به زوال افق غرب مینشت و تلئلوی انوارش ،غم دوری از خانواده و کسان و خویشان را به دل می نشاند، معارفه و توجیه عملیات انجام شد، بسیجی ها از لشکر محمد رسول ا... (ص) گردان عمار و بر بچ تهران بودند، فهمیدیم که پیشروی به طرف غرب متوقف و باید با یک گردش به چپ به سوی خرمشهر ادامه داده و حلقه محاصره خونین شهر را کامل کنیم، همزمان با نماز مغرب، تجهیزات انفرادی را بستیم و با یک غذای سر پایی آماده حرکت شدیم، با تاریک شدن هوا از خاکریز خودی گذشته و در دید و تیر رس عراقیها قرار گرفتیم،از ظواهر معلوم بود، امشب ما خط شکنیم،  یعنی اولین کسانی هستیم که باید درگیر بشییم، هنوز چند صد متری از خاکریز ما فاصله نگرفته بودیم که اولین منورهای دشمن منطقه را روشن و ما را زمین گیر کرد. تا دوباره بلند شدیم منورهای دیگری روشن شد و لاجرم بدون حرکت روی زمین دراز کشیدیم....این خوابیدن و بلند شدن،یک ساعتی ادامه داشت در حالیکه خوشبینانه دویست متر جلو رفته بودیم، انگار عراقیها منتظر ما بودند، یا خبری به اونها رسیده که اینجوری بیقراری میکنند و ترس تمام وجودشان را پرکرده، صدای بال ابابیلهای ایرانی خواب از چشمشان ربوده است...
ساعت حدود 11شب بود که تقریبا به خاکریر دشمن نزدیک شده بودیم و در روشنایی منورها سنگرها و جنب و جوس نیرو های دشمن به وضوع دیده میشد، شکل سنگرها و خاکریز نشان از تازه و موقت بودنش میداد . جلوی خاکریز میدان مین و موانع مرسوم احداث نشده بود، این شرایط به چند دلیل وجود دارد، اول آنکه دشمن خیال تک کردن دارد و یا هنوز فرصتی برای کاشت مین و احداث موانع پیدا نکرده، حالت دیگری که برای این وضعیت متصور میباشد اینه که اینجا خط اصلی نبوده و اینان پیش قراولان سپاه دشمن هستند...
در حال دراز کشیدن روی زمین و سعی در اختفای خودمان داشتیم که به یکباره صدای وحشتناک رگبار مسلسل گرینوف از سمت چپ ما بلند شد، ما که انتظار آغاز درگیری از روبرو را داشتیم، به نوعی غافلگیر شدیم در حالیکه قرار بود ما اونها را غافلگیر کنیم، به دستور فرمانده محور از هر گونه حرکت و واکنش منع شدیم، ظاهرا برداشت از این تیراندازی که عمود بر ستون خوابیده ما و از فاصله پنجاه شصت متری انجام میشد، بی هدف و ناشی از رعب و ترس دشمن بود، گلوله های رسام شلیک شده به صورت یک رشته نورانی از روی سر ما در ارتفاع سی سانتی  متری می گذشت و هیچکس را یارای جنبیدن نبود، چرا که حرکت کردن همان و سوراخ سوراخ شدن همان. پنچ  شش دقیقه ای مدام و یکریز رگبار روی سر ما بود و در این روشنایی متوجه شدیم که دو نفر از نیروهای دشمن صد متری جلوتر از خاکریز ، به قول خودشان کمین گذاشته اند ، اما ترس وجودشان را فرا گرفته و دیوانه وار تیراندازی میکنند._یاد بچگی خودم افتادم که هنگام عبور از قبرستان محل و یا برگشت از مزرعه در تاریکی شب. برای وانمود کردن اینکه نمیترسم آواز می خوندم_در همین اثنا یکی از دو نفر سربازان عراقی از تو گودالی که بیرون خاکریز کنده و تا گردن در آن فرو رفته بودند بیرون آمده به سمت خاکریز خودشان شروع به دویدن کرد، در حالیکه که الفاظی را نکرار میکرد، یه نفر از خاکریز سرش را بیرون آورد و آمرانه دستور برگشت داد، دقایقی غفلت دشمن و شلیک نکردن منور کافی بود تا خودمان را به زیر خاکریزشان برسانیم، تا متوجه بشن که چی شده در عرض چند دقیقه نیربارچی ها و نگهبانان روی خاکریز هدف آر پی چی زنها قرار گرفته و داد و فریاد شان به هوا برخاست، آتشبار توپخانه و خمپاره انداز بلابی به سر عقبه دشمن آورد که امکان هر گونه تحرک و پشتیبانی را از آنها سلب نمود، در حالیکه خاکریز دشمن به طور کامل به تصرف ما در آمده بود کار پاکسازی  و تخلیه اسرا و شهدا آغاز شد، خوشبختانه به خاطر سرعت عمل و غافلگیر شدن دشمن شهید چندانی نداشتیم، اما تا دلت بخواد اسیر داشتیم که تخلیه آنها به عقبه ، در آن بلوا و بگیر وببند کار سختی بود... در حالیکه هوا روشن میشد برای انجام کاری و اجب قدری از دوستان فاصله گرفته تا در پناه گودالی ، کارم را انجام بدم، به یکباره با دیدن صحنه ای خشکم زد، توی گودال جوان قوی هیکل با زیر پیراهن رکابی و شورت سفید رنگ در حالیکه دو دستس روی سرش قرار داده بود بلند شد وبه طرفم اومد، جا خوردم، سریع اسلحه را به طرفش گرفته و گفتم:تکون نخور
یادم اومد که طرفم عرب و فارسی حالیش نیست.
اون هم پشت سر هم دخیل، دخیل میکرد. و میگفت:
انا عدنان، عدنان محمد، لاعب، لاعب کره القدم،
بعد یک دستش را که توش یک مجله ورزشی بود از سرش برداشت و طرفم دراز کرد و سعی داشت که من اون را ببینم...با احتیاط در حالی که اسلحه را بطرفش گرفته بودم، مجله را از دستش کشیدم، پوستر تیم ملی عراق را در محله و بازیکن شماره هشت را نشان میداد، و پشت سر هم تکرار میکرد، انا. انا عدنان، عدنان محمد لاعب منتخب الوطنی... من که عربیم از بیخ عرب بود تنها فهمیدم که میگه اون عکس منه. تو اون نور کم سپیده دم شباهت مختصری بین عکس و چهره خاک و خلی این بنده خدا را حس کردم، بیچاره اینقدر ترسیده بود که تمام لباسش را کنده و پا برهنه تو گودال مخفی شده بود، کار خودم را فراموش کردم و به سمت بچه های خودمان هدایتش کردم، طفلکی فکر میکرد که آنقدر مشهور شده که باید او را بشسناسم، وقتی بچه ها من او عراقی لخت و عور را دیدند زدند زیر خنده،...
اینو از کجا آوردی؟؟
اسیر را که تحویل بر و بچه های تخلیه اسرا دادیم کلی سر به سرم گذاشتند و هر کسی تیکه ای می انداخت و بعد از یک شب سخت و جنگیدن موجب انبساط خاطر ما شد...
بعد از آرامش تقریبی پیدا کردن مقداری خوراکی از سنگر عراقیها و مانده جیره شب قبلی، مشغول خوردن مثلا صبحانه بودیم که علی بی مقدمه اسلحه مرا برداشت و خشابش را در آورد، یهو بچه ها خنده شان مثل بمب ترکید و هر کدام به یه طرف ریسه رفت. من که مشغول سق زدن نون خشک و ماهی ساردین از عراقیها به غنیمت گرفته بودم، هاج و واج نگاهشون میکردم. گفتم چیه؟ برای چی میخندین به من بگین بدونم. علی گفت: با این اسلحه اسیر گرفتی؟
من که هنوز متوجه نشده بودم گفتم: آره مگه چشه؟
در حالیکه خشاب را به من نشون میداد دوباره گفت: با این؟
با تعجب دیدم خشابم حتی یه دونه فشنگ نداشت. جاتون خالی سه چهار نفری، کلی خندیدیم.

سی روز جهنمی _بمب خوشه ای

قسمت سیزدهم_بمب خوشه ای


...در موقعیت جدید امنیت به مراتب کمتر شده بود، عراقیها که شکستهای پی در پی خشمگینشان کرده بود، هر چه در توان داشتند و هرگونه سلاحی که در اختیار داشتند به کار میگرفتند تا پیشروی ما را متوقف کنند و از دستیابی به اهداف عملیات محروم، از طرفی در صحنه بین المللی جنب و جوش قابل توجه در حال شکل گرفتن بود، حامیان صدام که هر گونه کمک تسلیحاتی و مالی در اختیارش قرار داده بودند، نمیتوانستند پیروزیهای پی در پی ایران را باور و هضم کنند، از اینرو پیشنهادهای رنگارنگ از جمله جبران خسارت و بازگشت عراق به مرزهای تعیین شده را مطرح میکردند، حتی رئیس وقت سازمان ملل به همراه هیاتی به ایران آمد.
...اما در صحنه نبرد اوضاع به شکل دیگری دنبال میشد،
عراقیها نیروهای بیشمار ایرانی پراکنده در دشت و بدون جان پناه را طعمه مناسبی برای اهداف توپخانه و هواپیما های مدرن اهدایی غرب و شرق می دیدند، به همین خاطر توپخانه ، کاتیوشاها و هواپیماها لاینقطع ما را زیر آتش میگرفتند، به کار گیری بمب خوشه ایی که سالها بر اساس معاهده های بین المللی منسوخ و ممنوع شده بود، مثل نقل و نبات بر سر روی ما ریخته میشد
...عملکرد این بمب ها طوری بود که بعد از جدا شدن از هواپیما مساحتی بیش از چندین هکتار را پوشانده و هنگام عمل کردن از ارتفاع سی سانتی به بالا را مورد اثابت قرار میداد، تنها راه نجات از  دست آن پیدا کردن جان پناه مناسب و یا قرار گرفتن در سنگر سر پوشیده بود.
اینروزها تقریبا از رو درویی مستقیم خبری نبود، جنگ، جنگ توپخانه ها و هواپیماها بود، در این وضعیت عراقیها بدون هیچ محدودیتی بی وقفه ما را زیر گلوله باران میگرفتند، اما در این سو ما به دلیل محدودیت و تحریمها مجبور به سهمیه بندی! گلوله بودیم و امکان پاسخ دادن به تها جمات آنها را نداشتیم
...طبق روال اینروزها یکی دیگر از دوستان عزیزم را از دست دادم، مهندس هاشمی فرمانده دسته دوم گروهان بهرام که از افسران وظیفه با معرفت و نازنین بود عصر روز بیست و دوم به اتفاق چند سرباز هدف آتشبار کاتیوشای دشمن قرار گرفتند واجساد  مبارکشان چنان قطعه قطعه شده بود که امکان تشخیص اینکه کدام عضو متعلق به کیه وجود نداشت!!
خیلی دلم میخواد شرح جریان شهادت این عزیزان را بنویسم، اما به یاد آوری آن صحنه ها چنان برایم دردناک است که یارای نوشتنش را ندارم....و قلب مریضم به تپش می افتد...
 اما همچنان عزم و اراده برای فتح خرمشهر و بیرون راندن متجاوزین بین نیروها موج میزد...ادامه دارد،

سی روز جهنمی _فرشتگان سوخته

قسمت دوازدهم_فرشتگان سوخته


...بعد گذشت هفت روز از آغاز عملیات وقتش شده بود که ضربه دیگری به دشمن وارد شود و اهداف پیش بینی شده دیگری تسخیر گردد، در این هفت روز دشمن هر گونه تلاشی برای بازپسگیری جاده اهواز،خرمشهر و پادگان حمید که از مواضع استراتژیک و حیاتی منطقه را انجام داد و ناکام ماند، حالا با سازماندهی مجدد نیروها و آمدن نیروهای تازه نفس، آماده بودیم تا ضربه مهلک دیگری بر پیکر دشمن وارد کنیم. شب پانزدهم خرداد در عملیاتی هماهنگ از جاده عبور و از سه جهت به دشمن حمله ور شدیم، اینبار آسانتر از آنچه پیش بینی میشد، دشمن جا خالی کرد و پیشروی ما به سوی خرمشهر و مرزهای بین الملی انجام گرفت، در اوج درگیری حسین(سید حسین رضوی بچه بردسکن کاشمر) خطاب به من گفت: فکر کنم صبح که هوا روشن بشه خرمشهر را بتونیم ببینیم.
گفتم: فکر نمیکنم حسین جان
گفت: چرا؟
گفتم: به دو دلیل، اول اینکه این سمتی که ما داریم پیشروی میکنم به سمت غربه و خرمشهر سمت چپ ما طرف جنوب قرار داره. دوم اینکه فاصله ما با خرمشهر از اونجایی که بودیم چیزی حدود35 کیلومتر میشه، بعید میدونم ما تو این چند ساعت تا صبح این همه پیشروی داشته باشیم.
...مقاومت عراقیها خیلی ضعیف شده بود، با اینکه ما در دشتی صاف و بدون جان پناه بودیم و عراقیها پشت خاکریز و داخل خودروهای زرهی، به راحتی جا خالی میکردند و با آن تجهیزات زرهی پا به فرار میگذاشتند، نزدیکهای صبح بود که پیشروی متوقف شد و مواضع دشمن به تصرف در آمد، در این مرحله تلفات ما به طرز چشمگیری کاهش یافت،
با روشن شدن هوا و تابش انوار خورشید از پشت سر ما، خاکریزی بلند و متمایز در افق خودنمایی میکرد، مشخص شد که شب گذشته حدود15کیلومتر به سمت غرب پیشروی کرده و این خاکریز همان مرز معروفی است که بر اساس معاهده معروف 1975الجزایر برای دو کشور تعین شده، البته هنوز تا رسیدن به اونجا ده کیلومتری مانده بود،
...خبر رسید که از جناح رودخانه جراحی رزمندگان پیشرفت قابل ملاحظه داشته و حلقه بر دشمن تنگتر شده و فرار دیشب بعثی ها بی دلیل نبوده. طبق روال معمول به پاکسازی مواضع دشمن و جمع آوری غنایم اعم از تجهیزات نظامی و لوازم شخصی مشغول شدیم. حجم کشته های دشمن بسیار زیاد بود، شکل و ترکیب مواضع و سنگرهای دشمن حکایت از بکارگیری تجهیزات پیشرفته تر و نظامیان زبده میداد ،اما با این همه موفق به سد عظم و اراده رزمندگان ایرانی نشده بودند.
...در حالیکه به جمع آوری و تدفین کشته ها مشغول بودیم، مشاهده سه جنازه، سه فرشته سوخته بال ما را اندوهگین و شرینی و حلاوت فتح دیشب را به کام ما تلخ کرد، با بررسی فرشته های سوخته مشخص شد اینها همان عزیزانی هستند که سه روز پیش روی جاده به اسارت در آمده بودند. مشخص بود که بعثی ها تمام تلاش خود را برای گرفتن اطلاعات از این شهدا به کار گرفته و چون چیزی دستگیر آنها نشده، وحشیانه پیکر این دلاوران، این فرشته های بیگناه را طعمه آتش کین و عداوت نموده بودند.
...ادامه دارد

سی روز جهنمی _دلاور یکدست

قسمت یازدهم_ دلاور بکدست
تا یادم نرفته جریان دلاوری را که با یکدست پشت لودر نشسته بود و سنگر ساز بی سنگر بود را روایت کنم، روایتی که بی شباهت به داستانهای اساطیری نیست و با این تفاوت که این داستان واقعی و در مقابل دیدگان من رخ داده و هنوز با گذشت سی و چند سال مرا مدهوش شجاعت و شهامت خود کرده است.
...اما داستان دلاور یکدست ما چگونه بود؟
صبح روز چهاردهم که مطابق معمول این روزها تنها فرصت چرتی یکی دو ساعته از اذان صبح تا طلوع آفتاب را پیدا میکردیم، با صدای ماشین آلات راهسازی که این روزها. نه برای راهسازی بلکه برای تسطیح زمین و سنگر سازی استفاده میشد از چرت بیدارشدم. موقع اذان صبح که میشد ،پنداری طرفین مخاصمه از جنگ و جدال خسته می شدند و بعد  فراغت از نیایش پرودگار، خنکای صبحدم را فرصتی مغتنم برای آسودن می دیدند و ساعتی ازحرب فرو گذاشته و حجم تبادل آتش را کاهش میدادند و شاید نفسی میگرفتند برای ایجاد یک روز جهنمی دیگر...
...با طلوع آفتاب و صدای لودر سر از بالش، بالشی که پوتین سفت و زبر را شامل میشد بلند کردم. در مقابلم گریدری را دیدم که در حال تسطیح پایین خاکریز برای عبور وسائط نقلیه گذر میکرد و آنطرف تر لودری که در حال برش عرضی جاده و گشودن معبری مشغول بود. نگاهم به راننده لودر خشک ماند، چه می بینم؟ مگه میشه! غول آهنی توسط جوانکی یکدست هدایت میشود؟
رفتم به سویش، نه اشتباه ندیده بودم، راننده لودر جوانی بود حداکثر هفده هیجده ساله که دست چپش از آرنج قطع بود، با تبحری بی بدیل غول آهنی را به تسخیر در آورده و همچون بره ای رام در اختیار گرفته بود، روشنا ی روز و صدای مهیب غول آهنی دشمن را خواب زده و هراسان کرده بود، دشمن به وضوع می دید که لودر عرض جاده را میشکافد و معبری می گشاید، و این بدین معنی بود که قصد عبور از جاده کرده و به او حمله ور خواهند شد، دشمن دست به کار شده و با خمپاره انداز و موشکهای تاو و مالیوتکا و حتی تک تیر انداز قصد ممانعت را داشت. اما دلاور یکدست را باکی نبود، انگار در حال خاکبرداری از جاده معمولی بود، انفجارهای پی در پی گلوله ها او را باز نمیداشت. با مهارتی غریب به کار خود مشغول بود، گلوله تک تیر انداز یکی پس از دیگری به سویش می آمد اما اینگار جوان یکدست سوار بر خودروی سبک در اتوبانی خلوط در حال لایی کشیدن است،گلوله را دریب میزد! گاهی بر خورد گلوله بر بدن غول آهنی صدای غریوی بلند میکرددو کمانه میکرد و دلاور ما بی خیال به کارش ادامه میداد،...
تلاشهای ما با ایجاد درگیری کاذب و تیراندازی ایضایی هم اثر بخش نبود و...
...ساعتی این نبرد نابرابر ادامه داشت و ما مات و مبهوت این همه شهامت و شجاعت، خیلی دلم میخواست هم صحبتش میشدم و می پرسیدم راز این همه شجاعت چیست؟ یکبار به خودم جرات داده تا کنار لودر رفتم با دست بهش اشاره کردم، که میخوام روی رکاب لودرش بایستم و باهاش حرف بزنم، با همان دست نصفه!! گفت: بعدا"...ما شاهد رزم دلاور یکدست بودیم و دشمن تلاشش را بیشتر و بیشتر میکرد تا جلوی کار را بگیرد، کار تقریبا در حال تمام شدن بود که به یکباره لودر به سمتی منحرف و متوقف شد، شتابان خودمان را به او رساندیم،  دلاور به حالت لم داده به سمت راستش با تبسمی خیره کننده ساکت شده بود، صورتش از خون گلگون وتمام صورتی را که هنوز فصل رویش محاسنش نشده بود را پوشانده بود،گلوله تک تیر انداز به وسط پیشانی اش اثابت کرده بود.
...و ما هم حتی ندانستیم دلاور یک دستمان کیست و از کدام دیار...اما چه فرق میکرد دلاوری بود از ایران زمین... هر چند بعدا از دوستانش شنیدم که اهل فارس بوده و دست چپش را سه ماه پیش در عملیات فتح المبین از دست داده...

سی روز جهنمی _سکون

قسمت دهم_سکون
روز هفتم عملیات یعنی14خرداد بود، تقریبا استقرار ما بر روی جاده تثبیت شده و از طرفی با پیشروی نیروهای چپ و راست ما، یعنی پادگان حمید و مارد، تا اندازه ای عراقیها را از باز پسگیری جاده و عقب راندن ما نا امید کرده بود، اما همچنان به تلاش مذبوحانه خود ادامه میدادند، آتشبار ی بی هدف و تیر اندازی های ایضایی کار امروز عراقیها بود. بچه های شناسایی خبر از عقب نشینی عراقیها به طرف مرز و ایجاد استحکامات جدید در مقابل ما میداد، حالا وقتش بود که ضربه جدیدی به دشمن وارد کرد تا فرصت سازماندهی مجدد از او گرفته شود، به همین خاطر با ملحق شدن نیروهای تازه نفس مقرر شد تا دشمن خط جدید را مستحکم نکرده به او تاخته شود.
امروز تقریبا ساکت بود، البته ساکت به این معنی که به جای هر دقیقه چهل پنجاه گلوله توپ و خمپاره، دقیقه ای ده تا پانزده گلوله به سرمان میریختند، همین فرصت برای ما غنیمتی بود تا پای بذله گویی محمد ملاری بشینیم و کمی تجدید روحیه و قوا کنیم. به همین منظور من و محمد و یزدان کنار خاکریز و پشت به دشمن نشستیم و در حالیکه کم و بیش گلوله ها از پشت سر و سمت چپ( خرمشهر) به طرف ما شلیک میشد پای طنزهای منحصر به فرد ملاری به همراه ترانه های محلی و فولکوریک بابلی نشستیم. هنوز دقایقی نگذشته بود که یهویی ملاری فریاد زد آخ اخ...
ترتیب نشستن ما هم طوری بود که من سمت راست، یزدان سمت چپ و ملاری وسط ما بود.
من که تصور میکردم ملاری دلقک بازی در آورده تا ما را بخنداند ،یواش به پشت گردنش زدم، گفتم چه مرگته بچه!!
ملاری فریاد زد بخدا تیر خوردم، ما که باور نمیکردیم اون وسط ما دو نفر تیر خورده باشه محل نذاشتیم و مسخره اش کردیم، ملاری دستش را که به ران پای راستش گرفته بود ناله میکرد، با عصبانیتی که از او بعید بود بالا آورد و گرفت جلوی صورت من، با دیدن دست پر از خون او متعجب شدم، مونده بودم که گلوله از کجا و چطوری به ران او خورده ، در حالیکه پشت ما به خاکریز بود و از سمت خرمشهر هم گلوله می امد قاعدتا باید اول به من اثابت میکرد،
با هر زحمتی بود پای محمد را پانسمان کردیم و به عقب اعزام کردیم.
از ابتدای غروب جنب و جوش قابل ملاحظه در نیروهای ما مشهود بود و هنوز هوا تاریک نشده که منورهای عراقیها کل منطقه را به مانند روز روشن کرد، حالا دیگه عراقیها به منورهای تکی توپخانه و خمپاره انداز اکتفا نمیکردند، هواپیماهای عراقی مرتبا با منورهای دسته ای که غالبا سی و شش تایی بود کل دشت خوزستان از اهواز تا خرمشهر را پوشش داده و همه جا را زیر نظر داشتند.... ادامه دارد