بهترین رابطه!

بسم الله الرحمن الرحیم
با تشکر از دوست گرامی جناب رضا معطوفی ارسال کننده مطلب

درعصر يخبندان، بسياري از جانوران يخ زدند و مردند.

خارپشتها که سختي دوران را دريافته بودند، تصميم گرفتند تا با نزديکي به هم، خود را حفظ کنند.
وقتي به هم نزديک مي شدند، گرم مي شدند، ولي خارهايشان زخميشان مي کرد و عذابشان مي داد.
و وقتي از هم دور مي شدند، از سرما يخ مي زدند و مي مردند.
بناچار مجبور بودند انتخاب کنند:
يا خارهاي دوستان را تحمل کنند
يا در تنهائي يخ بزنند و نسلشان نابود شود

بهتر دانستند که جمع شوند و گرد هم بيايند
آموختند با زخم هاي کوچک نزديکان زندگي کنند

چون گرماي وجوديشان ارجمندتر بود
اينگونه بود که توانستند زنده بمانند

بهترين رابطه، آن نيست که اشخاص بي عيب و نقص گرد هم بيايند
بلکه آن است که هرکس بياموزد خوبي هاي ديگران را ببيند و با بدي هايش کنار بيايد

دیداری متفاوت و لذت بخش

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز توفیقی حاصل شد تا جوانی را ملاقات کنم از نسل سوم انقلاب. جوانی از تبار خیل جوانان متین و موقر  وطن. جوانی از دیار قهرمانان و از سلاله جوانان طالب علم و معرفت.

جوانی که فرسنگها دورتر از خانواده و موطن خود به تحصیل علم و دانش مشغول است و هیاهو و زرق و برق کلان شهر تهران او را نفریفته و رنگ و شمایلش را عوض نکرده است. او همچنان اصالت و نجابت شهرستانی و روستایی خود را حفط نموده است.

وقتی تماس میگیرد و حضورش را در محل کارم اعلام میکند مشتاقانه به دیدارش می شتابم. بدون اینکه قبلا" او را دیده باشم . نجابت و وقارش معرفش میگردد. و او نیز بی درنگ مرا میشناسد ودستم را به گرمی میفشارد. هر چند اسباب پذیرایی در شان و سزاوارش ندارم . اما دقایقی با او هم کلام میشوم . و از دیدارش بی اندازه مسرور و شادمان.

با اینکه سن و سالش کمتر از نصف عمر من است . احساس خوبی از دیدارش دارم و از مصاحبتش لذت میبرم. او کسی نیست جز جناب رضا معطوفی دانشجوی مددکاری اجتماعی اهل استان اردبیل. همان جوان مودب و متینی که در محیط مجازی با او آشنا شده ام و مدتها مشتاق دیدارش بودم. خدا را شکر امروز فرصت این دیدار فراهم شد. برای همه جوانان این مرز و بوم  خصوصا" این جوان عزیز آرزوی توفیق کسب علم و سرفرازی دارم.

تجدید خاطره

بسم الله الرحمن الرحیم

 امروز صبح که برای انجام کاری عازم بهارستان بودم. در مسیرخیابان انقلاب به سمت شرق تقاطع موسوم به پل جوبی از بی آر تی پیاده شده و به یاد جوانیها پیاده به سمت میدان بهارستان به راه افتادم. به نزدیک ساختمان اهرام گونه مجلس که رسیدم با خود میگفتم طراحان این ساختمان استراتژیک و مهم با چه تفکری این طرح را تهیه کرده اند؟ این ساختمان چه تناسب با اصالت ایرانی و اسلامی این ملت دارد؟ نماد معماری ایرانی است یا اسلامی؟در همین اندیشه بودم که ساختمان آجری و در حال تخریب ایران اسکرین(اولین تولید کننده پرچم در ایران) نظرم را به خود جلب کرد این ساختمان همانجایی است که برای اولین بار در عمرم در قبال دریافت دستمزد در آن کار کرده ام (پاییز59)یاد روزهای تلخ و غمناک پاییز 59افتادم که سایه شوم جنگ بر سر ملت افتاده بود. با خودم خاطرات آن روزها را مرور میکردم. که به ناگهان چشمم به ساختمان برنامه و بودجه که عبارت جعلی و نامانوس "معاونت برنامه ریزی و راهبردی رئیس جمهور"آن را به اشغال خود درآورده بود افتاد. این هم نمادی دیگر از افراط و تفریط، همان دردی که سالهاست ملت ما را گرفتار خود کرده است. روزی سازمان برنامه بودجه یک سازمان تحت مدیریت و سرپرستی نخست وزیری بود. چندی بعد با استدلالی کارشناسی نشده و عجولانه آن را تبدیل به وزارتخانه کردند. چند صباحی بعد کرده غیر منطقی خود را با ادغام با سازمان امور استخدامی به اصطلاح اصلاح کرده و سازمان جدید مدیریت و برنامه ریزی را خلق کردند. و در آخر نوبت به "معجزه هزاره سوم" رسید که در راستای افتخار آفرینی خود سازمانی را که به موجب قانون تاسیس شده و فعالیت میکرد، منحل و به معاونتی بی هویت و پایه و اساس در نهاد ریاست جمهوری  تبدیل نماید.

این افراط و تفریطها تا به کی ادامه خواهد یافت؟ خدا عالم است و بس. اما من امیدوارم روزی مسابقه قانون شکنی و خودسری در این سرزمین به پایان خط برسد و شاهد استقرار قانون و احترام به حقوق ملت باشیم . انشاءا...

يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ

بسم الله الرحمن الرحیم
یوم تبلی السرایر( آن روز که رازها فاش شود). این کلام خدا است که در آیه 9سوره طارق تبلور یافته، بیمی است به همه پیمان شکنان، جفاکاران و خائنین به ملتها در دنیای فانی. این وعده بی گمان بر حق است و گریز و فراری از آن نبوده و نخواهد بود. شکی نیست که روزی پرده ها فرو خواهد افتاد و نمایان خواهد رازهایی که پوشیده نگاه داشته اند و گمان میبرند در کتمان واقعیتهای ناخوشایند موفق خواهند بود.

  داستان دعوت ولایتی توسط سارکوزی و مذاکرات ایشان و نتایج حاصله و متعاقب آن کارشکنی دولت بر سر راه این مذاکرات حدیث تلخی است که متاسفانه مشابه و معادلهایی  در عمر سی و چند ساله جمهوری اسلامی دارد. یک نمونه دیگر آن که اخیرا" توسط علی شمس اردکانی و متعاقب آن صادق طباطبایی سخنگوی دولت موقت افشاء گردیده است. صادق طباطبایی از مذاکراتی پرده برداشته که با اجازه امام (ره) با آمریکایی ها انجام داده و با حفط کلیه حقوق ملت ایران آنها را مجاب نموده تا در ازای آزادی گروگانها تمام خواسته های ایران و مد نظر امام خمینی(ره) یعنی: 1-  بازپس دادن اموال شاه و خانواده‌اش 2-  لغو تمام ادعاهای امریکا علیه ایران 3-تضمین امریکا به عدم مداخله سیاسی و نظامی در ایران. 4-آزاد کردن تمامی اموال و سرمایه‌های توقیف‌شده ایران را تامین نمایند . اما عده ای در داخل پنبه آن را زده  و به جای آن با تامین منافع امریکا مسئله را به نوعی که خودشان می پسندند حل میکنند. واقعا" جای تامل دارد و انسان را به فکر وا میدارد. واقعا" نمیتوان تعداد  وقایع از این دست را حدس زد. تنها "یوم تبلی السرایر" است که آشکار میکند رازهای ناگفته را.

وقایع فوق اتفاقات نامبارکی است که هرچند دیر ولی آشکارشده و روسیاهی را برای خالقین آن به همراه داشته است. آنها که مرتکب چنین اعمال خبیث و سخیفی در حق ملت ایران شده اند نه اینکه هر روز بارها و بارها میگویند سیاست ما عین دیانت ما و دیانت ما عین سیاست ماست.

در کدامین دیانت است که خیانت در حق مردم مباح ودر کدام سیاست است که نامردی را درحق مردمان روا میدارد؟ این دست اعمال را تنها میتوان نشئت گرفته از اعمال و خواستهای نفسانی عده ایی از خدا بی خبر که تنها و تنها به منافع حزبی و گروهی خود می اندیشند. و منافع ملت برایشان پشیزی نمی ارزد ارزیابی کرد و بس. اینان همان تیپ آدم که نه، آدم نماهایی هستند که معتقدند دیگی که برای آنها نمی جوشد کله سگ در آن بجوشد. واقعا" انسان با شنیدن خبر هایی از این دست نمی داند چطور سرش را به دیوار بکوبد و از این دنیای پست و از دست این وطن فروشان خلاص شود. واقعا" نمی داند.

انتظار

بسم الله الرحمن الرحیم

با سپاس از دوست بزرگوار جناب آقای درویش

شب ریخته است خون هزاران شهاب را

ای قاصد سپیده بر افکن نقاب را

جمعیتی که دیده به راه دوختند

قربان کنند در قدمت آفتاب را

بگشا اگر صلاح تو در این بود، که هست

از گیسوان شرقی ات آن پیچ و تاب را

یک دشت لاله از کرمت سبز میشود

گر سرکشی چو ابر بهاری سراب را

وقتی ست تا به نام بهاران رقم زنی

در خشک سال عاطفه،تقویم آب را

خورشید با نگاه تو بیدار میشود

ای قاصد سپیده برفکن نقاب را

الهم ارنی الطلعه الرشیده و الغره الحمیده و عجل فرجه


 

تغییر معنی دار


بسم الله الرحمن الرحیم

اینروزها علیرغم تلاش گسترده رسانه ملی و سایتها و خبرگزاریهای داخلی و خارجی برای فضا سازی و حاکم نمودن جو انتخاباتی درجامعه، نمودی قابل ذکر و تامل دیده نمی شود. در کوچه و بازار و آحاد مردم تحرک قابل قبولی دیده نمی شود و یک نوع بی تفاوتی و بی علاقگی به انتخابات به راحتی دیده میشود . حالا چرا به این جا رسیده ایم وچرا چنین اتفاق نامیمونی در جامعه در حال شکل گیری و تکوین است.

با عنایت به روشن بودن دلیلش قدری سئوال برانگیز است.

اما امروز من قصد پرداختن به این دلایل را نداشته و در ادامه خاطرات انتخاباتی خود قصد برگشت به 16سال پیش یعنی انتخاباتی که منجر به رئیس جمهور شدن سید محمد خاتمی و یا به قولی "حماسه دوم خرداد" گردید را دارم و به بررسی نقش خودم در آن برهه ، نقشی که امروز با مرور آن نه تنها رضایتی از اجرای آن رل را ندارم بلکه به نحوی شرمنده خودم میشوم.

ماههای اول سال76 بود که توسط یکی از مدیران استان به یک میهمانی سیاسی دعوت شدم. میزبان مدیرکل.... در استان هرمزگان و میهمانان تعدادی از مدیران و بازاریان شناخته شده بندرعباس و سرشناسترین آنها آقای "م" دبیرکل جمعیت موتلفه اسلامی بود. کسی که میهمانی به خاطر حضور ایشان در استان تدارک دیده شده بود. حالا چرا من به این میهمانی دعوت بودم برای خودم هم سئوال بود. ابتدا فکر کردم که مرا به خاطر انجام خدمات تدارکاتی دعوت کرده اند. اما بتدریج نظرم عوض شد. بعد از صرف شام و جمع شدن افراد دور آقای "م" پرسیدن سئوالات پیرامون نامزدهای ریاست جمهوری و تحولات سیاسی روز و... شروع شد. جو گیر شدن من از یک طرف و صحبت حضور مهندس میر حسین موسوی از طرفی دیگر، آن روزها در خبرها آمده بود که عده ایی از دانشجویان با تجمع در مقابل محل کارش خواستار حضورش شده ولی ایشان قبول نکرده اند.(اون روزها اصلا" صحبتی از حضور خاتمی نبود)

لذا  از آقای" م "سئوال کردم که به نظر شما چرا آقا ی موسوی حاضر نمیشه در انتخابات شرکت کنه؟

ایشان با ادبی مثال زدنی!!فرمودند: چرا از زنش نمی پرسی؟

اون روز این جواب برایم مزاحی بیشتر جلوه نکرد اما بعدا" فهمیدم جواب ایشان کاملا" هدفمند و اشاره به واقعیت تلخی دارد که جای بیانش اینجا نیست.

خلاصه اینکه پیامد این میهمانی شد حضورم در ستاد انتخاباتی آقای ناطق نوری با نقش مسئول تبلیغات ستاد بندرعباس و حدود چهل روز تا انتخابات شب و روزم شد کارهای تبلیغاتی در ستاد ایشان. و روز انتخابات هم به عنوان ناظر از طرف کاندیدای موصوف در صندوق اخذ رای مستقر درمدرسه مرحومه آمنه جمالی واقع در محله دامایی حضور یافتم.

از ابتدای شروع رای گیری وریختن آراء به صندوق و صحبتهای رای دهندگان متوجه اتفاق عجیبی شدم که در شرف تکوین بود. حدود ظهر بود که تقریبا" برایمان مسجل شد اسمی که از صندوقها در خواهد آمد کیست!!

جالبتر اینکه من هم همانند سیل رای دهندگان به کاندیدی رای دادم که رقیب اصلی کاندیدای مورد علاقه ام بود . کاری که هرگز معنی آن را نفهمیدم. در واقع گرفتار یک نوع" تغییر معنی دار" شده بودم.  

اکابر

بسم الله الرحمن الرحیم

اکابردر لغت جمع اکبر و مقابل اصاغر به معنی بزرگان، مردمان دولتمند و توانا، مردمان بزرگ وشریف وکبیر تعریف شده است. مانند: محمود نه از جنس اکابر هنود است که با او بر رقعه محاربت ملاعبت شاید کرد(ترجمه تاریخ یمینی ص.417) و یا امیر خلف از اکابر ملوک جهان بود.( ترجمه تاریخ یمینی ص.206)

اما آنچه نگارنده در این مقال قصد نگارش دارد، نه تبیین معانی و کاربردهای اکابر در ادبیات است و نه تشریح اکابری که در سال 1315با عنوان "سازمان تعلیمات اکابر" برای تعلیم و آموزش بزرگسالان تاسیس گردید. البته تشکیلات "سازمان تعلیمات اکابر" بار دیگر توسط پهلوی دوم و این بار به عنوان" پیکار با بی سوادی" احیاء شد که به امر سوادآموزی بزرگسالان اشتغال داشت، همان تشکیلاتی که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی برای سومین بار با اسم نهضت سواد آموزی تجدید بنا گردید اما با شمایل و ساختاری متفاوت.

   در یکی از روزهای بهار سال48بود که برای سرک کشیدن به کلاس درس اکابر روستا که به همت استاد بزرگوار فریدون باقری(خدا حافظش باد) معلم آن موقع دبستان نوبنیاد تربه بر تشکیل شده بود و همشیره بزرگتر و عمه حقیر و عده ای دیگر از دختران بزرگسال روستا که بواسطه شرایط اجتماعی و اقتصادی آن دوران موفق به مدرسه رفتن نشده بودند، ازشاگردانش محسوب میشدند. فال گوش ایستاده بودیم که جناب آقا معلم داستانی را از روی تصاویر منقوش در کتاب اکابراینطوری تعریف میکرد:

 روزی سه نفر به اتفاق هم برای سرقت گردوهای باغی هم دست شده و به قول امروزیها ائتلاف کرده بودند و به میمنت این ائتلاف خجسته و میمون موفق به سرقت مقادیر قابل توجهی گردو می شوند. سپس در بیرون باغ برای تقسیم آن (به دلیل طمع یکی از آنها و یا هردلیلی دیگر) بین آنها نزاعی در میگیرد و در نهایت فرد فرصت طلبی که از آن حوالی میگذشت تمام گردوها را برداشته و فلنگ را می بندد. این سه نفر بعد از کلی بزن و بگیر با سر و کله خونین متوجه میشوند که سرشان بدون کلاه مانده است.

آنچه موجب تحریر سطور حاضر گردید اخبار و روایاتی هست که این روزها پیرامون شکل گیری ،انشقاق و انحلال و... انواع و اقسام ائتلافهای سیاسی و غیر سیاسی در جامعه و محیط اطراف پخش شده  ونقل محافل است. مانند:

"درحالیکه منابع خبری از وجود اختلاف در ائتلاف ..... خبر می دادند، اظهارات چندین روز گذشته اعضای این ائتلاف این گمانه زنی ها را تقویت کرده است. ...یکی از اعضای این ائتلاف هم امروز در پاسخ به سئوالی شکاف در این ائتلاف را تایید کرده است."

و یا اینکه "استعفای حسین مظفر از ریاست ستاد ائتلاف پیشرفت"

 حقیر سواد سیاسی درست و درمانی ندارد و از این گونه اخبار هم خیلی سر در نمی آورد و لی نمیدانم چرا با شنیدن این دست اخبار بی اختیار یاد روایت و داستان فوق افتادم؟

راستش من خودم هم نفهمیدم این دو قضیه چه ربطی با هم دارند؟ اصلا" با هم ربطی دارند یا نه؟

خونین شهر خرمشهر شد.

بسم الله الرحمن الرجیم

 باز سوم خرداد و باز روز آزادی خرمشهر،دیشب نیز همانند سی و یک سال گذشته شب را تا به صبح پشت دراوزه های خونین شهر بودم. همراه فرزندان برومند و قهرمان این ملت همچون کوهی استوار و شیری غران در مقابل کفتارهای گرسنه و مهاجم، به خلق حماسه ای مشغول،حماسه ایی که حاصلش شکست خفت بار دیگری برای اردوگاه خصم تا بن دندان مسلح و پیروزی غرور آفرین و فراموش نشدنی برای ملتی همیشه قهرمان و سرافراز بود.

دیشب تا به صبح فرزندان غیور این ملت برخصم تاختند و عرصه را چنان بر کفتاران مهاجم تنگ کردند که صبح امروز چاره ایی جز فرار خفت بار برایشان نماند. صبح امروز در ساعات ابتدایی جزء اولین نفراتی بودم که افتخار ورود به خونین شهر را از سمت غرب و از طریق جاده شلمچه به خونین شهر داشتم. هر چند خبر آزادی خرمشهر حدود ساعت  13از رادیو منتشر شد اما قسمت اعظم شهر تا قبل از ساعت 12تحت اختیار ما قرار داشت. از ساعات ابتدایی صبح تردد پر حجم هلیکوپترهای عراقی در بخش گمرک و اسکله شهر به چشم می خورد و دشمن که حفظ خرمشهر را خارج از توان خود دیده بود با تمام توان قصد خروج نیروهای خود علی الخصوص افسران بلند پایه به وسیله هلیکوپتر را داشت. هر چند در خاتمه در این امر هم توفیقی نداشت و یک هلیکوپترش سالم به دست رزمندگان افتاد.

روز غرور آفرینی را شاهد بودم. روزی که تقدیم خون صدها جوان برومند این ملت خونین شهر را به خرمشهر تبدیل کرد و برگی افتخار آمیز در حیات "سرباز وطن" رقم زد روزی که هیچ وقت از حافظه ملت بزرگ ایران محو نخواهد شد و هیچگاه تلاش و ایثار مدافعان عرق و ناموس و دین خود را فراموش نخواهند کرد.

نامزد من کو؟

بسم الله الرحمن الرحیم

خوشبختانه در برهه حساس كنوني جوّ مهر و محبت در جامعه پراكنده شده و همه حالت عشق و ازدواج به خودشان گرفته‌اند.

همه افتاده‌اند پي نامزدبازي و احوالات جواني يادشان افتاده.

فقط حيف كه اين همه عشق به وصل منجر نمي‌شود.

لذا اين روزها به هر كسي كه مي‌رسي  يك جمله را تكرار مي‌كند:

«نامزد من كو؟

منبع:خبرآنلاین - شهرام شکیبا

کمتر حرف بزنیم!!!

بسم الله الرحمن الرحیم

مطلب زیر توسط دوست گرامی جناب محسن رمضانی مقدم ارسال شده است از آنجاییکه در این متن نکات مهم و با ارزشی در خصوص رفتارهای اجتماعی مطرح شده است، لذا تصمیم گرفتم آن را برای اطلاع سایر دوستان منتشر کنم.

وقتی با پیشنهاد تابناک روبه‌رو شدم، با شش دوست مشورت کردم و دو ساعت فکر. تصمیم گرفتم به جای چندین نکته، یک نکته را مطرح کنم که همه ما در سال ۱۳۹۲ کمتر حرف بزنیم و کمتر قضاوت کنیم

چرا این نکته؟ به نظر می‌رسد میانگین ایرانی‌ها تقریبا در مورد همه چیز و همه کس اظهار نظر می‌کنند؛ بعضا با قاطعیت

عبارات من نمی‌دانم، من اطلاع ندارم، من به اندازه کافی اطلاع ندارم، من مطمئن نیستم، من باید سئوال کنم، من باید فکر کنم، من شک دارم، من در این باره مطالعه نکرده‌ام، من این شخص را فقط یک بار دیده‌ام و نمی‌توانم در مورد او قضاوت کنم، من در مورد این فرد اطلاعات کافی ندارم، اجازه دهید من در این رابطه سکوت کنم، فردا پس از مطمئن شدن به به شما خبر می‌دهم، هنوز این مساله برای من پخته و سنجیده نیست و مشابه این عبارات در ادبیات عمومی ما، بسیار ضعیف است. تصور کنید اگر بسیاری از ما این گونه با هم تعامل کنیم، چقدر کار قوه قضائیه کم می‌شود. چقدر زندگی ما اخلاقی‌تر می‌شود و از منظر توسعه یافتگی چقدر جامعه تخصصی‌تر می‌شود

در چنین شرایطی، خبرنگار تلویزیون در مورد برنامه هسته‌ای، نظر راننده تاکسی را نخواهد پرسید. اقتصاد‌دانی که یک مقاله پزشکی را خوانده، خود‌درمانی نخواهد کرد و شیمی‌دانی که هر روز روزنامه‌ها را می‌خواند در مورد آینده اقتصاد ایران و وضعیت سیاسی چین اظهار نظر نخواهد کرد؛ چه سکوتی برقرار می‌شود! و همه به خود و مثبت و منفی برنامه‌های خود می‌پردازند و کمتر سراغ سر در‌آوردن از کارهای دیگران می‌روند؛ غیبت کم می‌شود و تهمت و توهین به حداقل می‌رسد.

حضرت علی (ع) می‌فرمایند: مومن کسی است که با مردم تعامل کند تا دانا شود، سکوت کند تا سالم بماند و بپرسد تا بفهمد. یک دلیل ‌این که تولید ناخالص داخلی‌ آلمان بیش از دو برابر جمع تولید ناخالص داخلی ۵۵ کشور مسلمان است، این به خاطر تمرکز مردم به کار و فعالیت و کوشش‌های فردی است

اتفاقا چون بسیاری از ما برای خود کم وقت می‌گذاریم و خود را کشف نمی‌کنیم، به بیرون از خودمان و توجه دیگران نیازمند می‌شویم. به همین دلیل، نمایش دادن در میان ما بسیار جاری و قدرتمند است، چون در مورد خود نمی‌توانیم پنجاه صفحه بنویسیم، از انتقاد حتی انتقادی ملایم، خشمگین می‌شویم، چون احساسی بار می‌آییم و بنابر‌این ضعیف هستیم، اعتماد به نفسمان کم است

عموما ظاهر خود را می‌آراییم و در مخزن باطن ما، سه قفله باقی می‌ماند. افراد ضعیف جامعه ضعیف را به ارمغان می‌آورد

در برابر کم حرف زدن و کم قضاوت کردن، فکر و دقت قرار می‌گیرد. ارزش هر انسان مساوی با مقدار زمانی است که برای فکر، کشف خود و خلاقیت اختصاص می‌دهد. سکوت فراوان بهترین فرآورده کم قضاوت کردن است. در این مسیر، محتاج کتاب خواندن، گفت‌و‌گو و مناظره هستیم. با آگاهی و دانش می‌توان انسان بهتری بود و به همین دلیل، نیازمند آموزش هستیم. به امید روزی که تلویزیون کشور برای ارائه دیدگاه در ۲۵ موضوع مختلف از یک نفر استفاده نکند


شایعه

بسم الله الرحمن الرحیم

شایعه

زمانی را که شایعه ای را می شنوید و قصد انتقال آن به دیگری را دارید بحث کوتاه فلسفی زیر را در ذهن خود مرور کنید:

در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوفی که از آشنایان سقراط بود، با هیجان نزد او آمد و گفت: سقراط میدانی در باره یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد: لحظه ای صبر کن! پیش از اینکه به من چیزی بگویی از تو می خواهم آزمون کوچکی را که نامش«سه پرسش»است پاسخ دهی. مرد پرسید: سه پرسش؟

سقراط گفت: بله درست است. پیش از اینکه در باره شاگردم با من صحبت کنی، لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری آزمایش می کنیم.

نخستین پرسش«حقیقت»است. آیا کاملا" مطمئنی که آنچه را می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟

مرد  پاسخ داد: نه ، فقط در مورد ش شنیده ام.

سقراط گفت: بسیار خوب، پس واقعا" نمیدانی که خبر درست است یا نادرست.

حالا پرسش دوم: پرسش«خوبی و بدی» آیا آنچه را که در مورد شاگردم میخواهی به من بگویی خبر خوبی است؟

مرد پاسخ داد: نه ، برعکس...

سقراط ادامه داد: اما پرسش سوم«سودمند بودن» است. آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟

مرد پاسخ داد:نه، واقعا"...

سقراط نتیجه گیری کرد: اگر میخواهی به من چیزی بگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند پس چرا اصلا" آن را به من می گویی؟

منبع:ماهنامه آموزشی خبری بانک سامان،شماره71اردیبهشت 92

 

 

به راستی ما کدامیم؟...

بسم الله الرحمن الرحیم

به راستی ما کدامیم؟...

از نوشته های مرحوم قیصر امین پور

بعضی از آدمها را باید چند بار خواند تا معنی آنها را فهمید و بعضی از آدمها را باید نخوانده دور انداخت.

بعضی از آدمها جلد زرکوب دارند بعضی جلد ضخیم، بعضی جلد نازک و بعضی اصلا" جلد ندارند. 

بعضی از آدمها با کاغذ کاهی نامرغوب چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی .

بعضی از آدمها ترجمه شده اند و بعضی تفسیر می شوند.

بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدمها فتوکپی آدمهای دیگرند.

بعضی از آدمها دارای صفحات سیاه و سفیدند و بعضی از آدمها صفحات رنگی و جذاب دارند.

بعضی از آدمها قیمت پشت جلد دارند .

بعضی از آدمها با چند درصد تخیف به فروش می رسند و بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته می شوند.

بعضی از آدمها را باید جلد گرفت.

بعضی از آدمها را می شود توی جیب گذاشت و بعضی را توی کیف.

بعضی از آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا می شوند.

بعضی از آدمها فقط جدول سرگرمی اند و بعضی ها معلومات عمومی.

بعضی از آدمها خط خوردگی و خط زدگی دارند و بعضی از آدمها غلط های چاپی فراوان.

از روی بعضی از آدمها باید مشق نوشت و از روی بعضی آدمها باید جریمه نوشت.

به راستی ما کدامیم؟...

منبع:ماهنامه آموزشی خبری بانک سامان،شماره71اردیبهشت 92

هوالرزاق

بسم الله الرحمن الرحیم

امیرمومنان علی(ع) می فرماید:

 " پسرم! روزی دو گونه است: آنچه تو آن را می جویی و آنچه آن تو را می جوید، پس اگر تو به سوی آن نروی آن به سویت می آید، پس غم سالانه ات را بر غم یک روزت تحمیل نکن؛ به فکر مشکلات همان روزی باش که در آن هستی. "

مفاتیح الحیات