سي روؤ جهنمي- غذای گرم

قسمت نهم_غذای گرم


...بعد اینکه خنده های حمید تمام میشه و شکر خدا هواپیمای دشمن موفق به زدن اهدافش نمیشه، به آرامی مسیر خود را به طرف خط ادامه میدیم، خط نسبت به روزها و شبهای گذشته آرامتر شده، خبر میرسه که نیروهای ما از سمت راست(حمیدیه) و چپ( مارد) توانسته پیشروی کرده و متجاوز را به عقب رانده اند. این خبر روحیه ما را مضاعف کرده و یک خبر شکمی! هم خوشحالی ما را بیشتر میکند، آخه ما شش روز میشه که غذای گرم نخوردیم، ساعت حدود یک بعد از ظهر سر و کله بچه های آشپزخانه پیدا میشه، اما همین موقع عراقیها ویرشون میگیره!! شروع میکنن جاده را زیر آتش سنگین گرفتن!، گلوله باران شدید چند مجروح بد حال روی دستمان میذاره، در حالیکه مشغول بستن زخم مجروحین هستم، متوجه دور زدن بچه های اشپزخانه و پناه گرفتن در سنگرهای نعل اسبی که دیروز بر وبچه های جهاد با لودر درست کرده اند، این نوع سنگر وخاکریز در واقع برای پارک کردن خودروها درست میش، تا از اصابت مستقیم گلوله خمپاره و تک تیر اندازها در امان باشند، نیم ساعتی میگذره ولی انگار عراقیها کوتاه بیا نیستند، بچه های آشپزخانه دست به ابتکار زده و غذا را که خورشت قیمه بوده با برنج مخلوط و به استانبولی تبدیل کرده و در مقادیر یک و دو نفره تو کیسه فریزر ریخته و درش را گره میزنن، گلوله باران دشمن مجال توقف به خودروی آشپزخانه نمیده، در حالیکه جلوی سنگرها رد میشن، دو نفر عقب خودرو نشسته، پلاستیکها را به طرف بچه ها پرت میکنند، بعضی ها که تیز وبز! هستند، موفق میشن بسته ها را در هوا بگیرن و برخی که مانند من تنبل تشریف دارن موفق به گرفتن نمیشن و بسته روی زمین ولو میشه و بعضا موجب ترکیدن مشمع و ریختن غذا روی خاک، اما وقتی شش روز غذای درست ودرمونی نخورده باشی، از غذای خاکی شده هم نمیگذری،!!
بالاخره در ظهر روز ششم موفق به وصال یک پرس استانبولی که قبلا چلو قیمه بوده میشم. اما وقتی با اشتها قصد خوردنش میکنم، متوجه میشم هر دو دستم پر از خونه، خونهای مریوط به دومجروح و یک شهید که دقایقی قبل مشغول جمع و جور کردنشان بودم، آب میجویم ولی خبری از آب نیست، کوله ام را که معمولا یک قاشق توش هست میجورم، اما از بد اقبالی اون هم تو این بگیر و ببند چند روزه افتاده، به ناچار طبق عادت کف دستهایم را به شدت توی خاک سنگر میمالم به حدی که رنگ خون برطرف شده به رنگ خاک قناعت میکنم، بعد با نوک انگشتان به شکلی که دستم کمترین تماس را با غذا حاصل کند مشغول خوردن میشم، جای شما خالی، اگر بگویم خوشمزه ترین غذایی که تا آنروز و تا امروز که پنجاه و پنج سالم شده خورده ام همان غذا بوده اغراق نکرده ام...
....ادامه دارد

سي روؤ جهنمي- شوك


قسمت هشتم_ شوک

با تابش نور خورشید به خود میام، نمیدانم خوابیدم؟ یا احساس خوابیدن داشتم، بیش از دو شبانه روز فرصتی هر چند کوتاه برای خوابیدن فراهم نشده بود، هر چه بود از زمان نماز صبح تا طلوع آفتاب را در هشیاری نبودم، خدا میداند خواب یا بیهوشی؟!
دهانم خشک و زبانم به سقف دهان چسپیده، به سختی به پهلو چرخیده قمقه را از غلافش خارج میکنم، با تکانی مختصر متوجه خالی بودنش میشوم، نا امیدانه دربش را باز و وارونه به سمت دهانم میبرم، چند قطره آب گرما خورده با طعمی مشمئز کننده روی زبانم میچکد، این آب مزه هر چیزی میدهد جز آب، مانند اب ته حوض که ماهها زیر آفتاب مانده و گندیده باشد،
در جدل با قمقمه و تمنای اب هستم، که نزدیک شدن دو خودرو، یکی وانت لندکروزر ودیگری کامیون آ یفا ،در امداد خاکریرز به این سمت میایند، به آنها خیره میشود، دستها و پاهای آویزان از بغلشان مرا بهت زده میکند، فکر میکنم هنوز خوابم،چشمهایم را مالیده دوباره نگاه میکنم، حالا نزدیکتر شده اند، نه خواب نیستم، هر دو مملو از اجساد شهدا هستند، شهدایی که دیشب در دفاعی جانانه، جانشان را نثار کرده اند، کامیون و وانت از جلویم میگذرند و من مانند جن زده ها نظاره گر هستم تا دور شده به سوی کارون می پیچند،
هنوز در شوک دیدن این همه شهید هستم، صدایی مرا میخواند، توجه نمیکنم، دوباره صدا می آید، نزدیکتر به همراه دستی که به سویم دراز است.
-سلام دلاور چطوری؟ صدای سید است، سید عباس یکی از فرماندهان لشکر امام حسین (ع)، همه او را سید صدا میزنند و ما هم، نیم خیز شده تا بلند شوم،دست روی شانه ام میگذارد ومیگوید، نه تو را بخدا راحت باش.
بعد از حال و احوال مختصر جدا شده به سمت شمال خاکریز میرود، هنوز ده. پانزده متری دور نشده، صدای زوزه خمپاره دشمن بلند شده و من طبق عادت روی زمین دراز کش و صورتم را به زمین میچسبانم، در حالیکه دستانم به دور سرم حلقه شده، صدای مهیب انفجار در چند قدمی و پراکنده شدن ترکشها به همراه خاک وکلوخ بر سر و رویم خبر از انفجار خودرو در نزدیکم میدهد، با احتیاط صورتم را بلند کرده فروکش شدن خاک و دود را نظاره گر هستم، از سید خبری نیست!!! همانجا که چند لحظه پیش سید بود گودال بزرگی ایجاد شده، به سرعت به سمت گودال میروم ،تنها قطعاتی از بدن سید بجا مانده که بزرگترینش یک پا از مچ تا بالای ران است، مات و مبهوت با احترام بلندش کرده به سینه میفشارم، چند نفر از اطراف خودشان را به من می رسانند، مثل برق گرفته ها پای سید در بغلم و لام تا کام نمیتوانم صحبت کنم، یکی از سربازان پا را از من گرفته و با کمک دیگران قطعاتی دیگر از پیکر شهید را جمع کرده لای گونی می پیچند برای ارسال به عقب...
...این دومین شوک امروز است، تک دیشب دشمن علاوه بر خساراتی که به ما وارد کرده، فوایدی هم داشته، یکی از آنها رسیدن نیروی کمکی، آمدن آذوقه و آب و همچنین ماشین آلاتی نظیر لودر و بولدرز که در ایجاد استحکامات به ما کمک خواهد کرد، ضمن اینکه که عدم توفیق دشمن در تسخیر جاده، موجب شده تا فکر پس گرفتن آن را از سر بیرون کرده و در دور دست به فکر ایجاد خاکریزی جدید باشد. این فرصت برای ما ایجاد شده تا راحتتر تردد نماییم.
...آتش توپخانه دشمن نسبت به روزهای قبل کمتر شده، بعد از پنج روز از آغاز عملیات تازه یادمان آمده نگاهی به سر و وضع خودمان بکنیم، عرق کردن شدید زیر گرمای خرداد خوزستان از یک طرف و خوابیدن و بلند شدن روی خاک و خل با تنها یک دست لباس از طرف دیگر،  موجب شده لباسها پر از لکه های شوره و خاک و بعضا خون مجروحین و شهدا شود. بدن ما که دیگر نگو ونپرس!! شوره و گبره بسته، وقتی به خودمان نگاه میکنیم خجالت میکشیم، باز جای شکرش باقیست که همه مثل هم هستیم، اگر یه آدم تمیز و مرتب پیش ما میآمد مطمئنا حالش به هم میخورد!!
دنبال بهانه  میگردم که یه جوری به عقب برم شاید به آب برسم و بعد از شش روز مقداری تنم را تمیز کنم.!!
حدود ظهر مجروح شدن یکی از دوستان این بهانه را به دستم میدهد، به بهانه انتقال مجروح با آمبولانس به عقب برمیگردم، تو اورژانس صحرایی به ما میگن مجروح وضعش خرابه،  زودتر باید به باند هلیکوپتر برده بشه، به سمت کارون حرکت میکنیم، توی دلم میگم آخ جان، یه تنی به آب کارون میزنم، اما متاسفانه باند موقت ساخته شده برای هلیکوپتر امداد پنج شش کیلومتر با کارون فاصله داره، بعد از تحویل مجروح از بچه ها سراغ آب را میگیرم. یکی با دستش به تانکری اشاره میکنه که اون گوشه مستقر شده، شیر تانکر را که باز میکنم،عین اب جوش، داغ داغ، یاد چایی می افتم، بدون اغراق اگر چای خشک و قوری داشتیم میتونستیم یه جای دبش بخوریم، شش روزی بود که چای نخورده بودم، دلم لک زده بود برای یه لیوان چای،...ناگزیر چفیه را از گردن باز کرده زیر شیر آب گرفته خیسش کرده و بدنم را با اون تمیز میکنم.
...موقع برگشت هنوز چند صد متری از باند دور نشدیم که شلیک بی امان پدافند هوایی خبر از تهاجم هواپیماهای دشمن میدهد، حمید قنبر پور بچه شیراز، راننده آمبولانس سرش را از پنجره بیرون کرده میگه، اینجان، بالای سر ما، حمید با یک دست در حال رانندگی با دست دیگرش هواپیماها را نشان میدهد، که یهو جلوی ما خاک عظیمی بلند شده و چند متری ذا هم نمیشه دید، حمید محکم به ترمز میزنه و من با سر میرم تو شیشه، حمید سریع از ماشین پیاده شده توی خاکها گم میشه، من سر و گردنم با خوردن به شیشه به طرز وحشتناکی درد میکنه، خدا را شکر میکنم که اون لحظه کلاه آهنی سرم بوده، اندکی خاکها که فروکش میکند، حمید را می بینم که کنار یک راکت که نصفش تو زمین فرو رفته و بقیه اش بیرون مانده، درست وسط جاده ریسه رفته و میخنده، با تعجب نگاهش میکنم و داد میزنم، بیا کنار، الان منفجر میشه، اون همچنان میخنده و از من میخواد از ماشین پیاده بشم و برم پیشش، اصرارش را که می بینم میرم پهلوش، میگم چته، چی میگی؟!
با خنده لا ینقطع میگه، نادر اگر این منفجر میشدا،...ت هم به دست مادرت نمیرسید....من ماندم که بهش چی بگم. یک راکت یک تنی درست چند متری ما وسط جاده فرو رفته و به خواست خدا منفجر نشده که اگر میشد، نه تنها ما و خودروی ما بلکه تا شعاع صد متری هر چی بود نابود میشد، اونوقت این دوست بی خیال ما هر و هر داره میخنده!!!
...ادامه دارد

سي روز جهنمي - كمك

قسمت هفتم _ کمک
روز دوم هم از نیمه گذشته و خبری از آمدن تدارکات به ویژه آب و غذا نیست. نبود آب و غذا از یک طرف و کاهش محسوس نیروها بر اثر بمباران و گلوله باران دشمن از طرف دیگر لحظه به لحظه طاقت بچه ها را به تحلیل میبرد.
از سوی دیگر عدم انتقال مجروحین و جمع شدن شهدا کنار خاکریز تاثیر منفی بر روحیه رزمنده ها گذاشته ، گلوله باران شدید دشمن امکان نزدیک شدن خودروهای حامل آب، غذا، مهمات و نیروهای تازه نفس را از ما گرفته، تقریبا دو روز کامل بچه ها غذا نخورده و آبی در دسترس ندارند، از صبح که زمزمه آمدن نیروهای کمکی بود، بچه ها مرتب پشت سرشان را نظاره گر هستند اما در دشت پشت سر تا ساحل کارون چیزی جز سراب متاثر از تابش افتاب داغ دیده نمیشود، حدود ساعت دو بعد از ظهر علی میگه اونجا را نگاه کن، اشاره دستش را دنبال میکنم، لکه هایی سیاه وسط سراب در حرکت مشاهده میشه، میگم چیه علی؟
فکر کنم دارن میان!
دقایقی صحبت ما طول میکشه، لکه ها بزرگتر و نزدیکتر میشن، با نزدیک شدن آنها دشمن هم دست به کار شده مسیر را زیر آتش میگیره، دقایقی بعد لکه ها واضع تر دیده میشه، کامیون های ایفا ( خوردوهای حمل نفر و مهمات نظامی) هستند که به ما نزدیک میشن، یک کیلومتری مانده ، آتش دشمن مجال نزدیکتر شدن را به ما نمیدهند، دور میزنند و بر میگردند،به جز دو کامیون که همچنان متهورانه زیر آتش به پیش می آیند، به دویست متری جاده که میرسند یکی هدف قرار گرفته مشتعل میشود، آن یکی بی توجه به گلوله باران پیشتر و پیشتر می آید، به ناگاه متوقف و دود از قسمت جلو و کابین راننده بلند میشود. حدس ما این است که هدف قرار گرفته، من و یزدان به سرعت خودمان را بهش نزدیک میکنیم. راننده مجروح و داخل کابین حبس شده، با اشاره دست به ما می فهماند که نزدیک نشیم، به ده پانزده متری کامیون که میرسیم انفجار بار کامیون که ظاهرا مهمات بوده ما را زمین گیر میکند. دقایقی فقط نظاره گر انفجار مهیب و پی در پی کامیون و شعله ور شدنش هستیم کاری برای نجات راننده از دستمان بر نمیاد...
مایوس و غصه دار به سمت خاکریز بر میگردیم ... با رسیدن به خاکریز نگاه همسنگران به پشت سر ما را متوجه تراژدی دردناکی میکند که تلاش برای نجات راننده آ یفا ما را از آن غافل کرده بود، کامیونهایی که دور زده بودند ، نیروها را پیاده کرده و آنها سعی داشتند خودشان را به جاده برسانند، اما آتش کین دشمن همجون باد خزان به جان گلستان افتاده یکی پس از دیگری را پر پر میکند، ما کناره جاده تنها نظاره گر پرپر شدن گلهای باغ هستیم و آنها هم به هیچ قیمتی حاضر به عقب نشستن نیستند، دو ساعت این تلاش نا برابر ادامه دارد، گلوله باران خصم و غیرت بی بدیل رزمندگان ما...
...آخر سر اندک نیروهای باقیمانده در چند ده متری ما یکی پس از دیگری به شهادت میرسند، بیابان پشت ما کربلایی میشود که هر مترش انباشته از شهیدی به خون خفته، یک گردان کامل (گردان میثم لشکر ثارالله استان کرمان) همه شهید میشوند بدون اینکه یک نفرشان به جاده برسند، این اتفاق با مصایب قبلی چنان ما را در تنگنا قرار میدهد که طاقتی برای ایستادن نداریم...
... آفتاب در حال غروب کردن است و نگاه ما به خیل شهدای پراکنده، که حالا با تابش کمرنگ خورشید به وضوع بیشتری دیده شده و اعضاء و جوارح منفک از هم آتش بر جگرمان میزند...
...هتوز ساعتی از شب نگذشته که سکوتی وهم انگیز جاده را فرا میگیرد. در سکوت شب صدای زنجیر های تانکها و نفر برهای زرهی به همراه غرش لودرها و بلدوزرهای دشمن خبر از تحرک مشکوکی میدهد، بر ما مسجل میگردد که این سکوت قبل از طوفان است و باید منتظر شب سختی باشیم.
...هوا که کاملا تاریک میشود صدای خودروها از سمت کارون نوید رسیدن کمک را میدهد، با نزدیکتر شدن خودروها چشم ما به جمال رزمندگان تازه نفس و آب، آذوقه و مهمات روشن میشه، هنوز شب به نیمه نرسیده که سر و کله خفاشان بعثی با حجم شدید آتش توپخانه،آتشبار کاتیوشا و هر سلاحی که در دست دارند پیدا میشود،
آتش هر لحظه شدیدتر و صدای تانکها و نفربرهای دشمن نزدیکتر میشود، انگار دشمن همه توان خود را جمع و عزم خود را جزم کرده که هر طور شده جاده را پس بگیرد. اما کور خوانده این جوانانی که من می بینم ، تا نفر اخر هم کشته شوند پا پس نخواهند کشید.
جنگ لحظه به لحظه شدیدتر میشه. دشمن به خودش جسارت میده و به خاکریز ما میزنه، حالا دیگه تانک و نفر برهای مسلح به موشک اندازهای آر پی چی 9به خاکریز چسبیده و با تیربار و موشک اندازهای ضد زره که معمولا برای هدف قرار دادن خودرهای زرهی استفاده میشود،جوانان ما را از چند متری هدف قرار میدهند. بچه ها جانانه دفاع میکنند،حالا دیگر هیچکس ابایی برای رفتن به آنسوی خاکریز و جنگی نفر به نفر با عراقیها نداره، اینقدر تلاقی نیروها صورت گرفته، که در آن دل شب تنها جثه و هیکل شاخصی برای تشخیص خودی از غیر خودیست_ عراقیها غالبا درشت هیکل تر از ما بودند. در اوج در گیری مشغول مداوای پای تیر خورده رزمنده ای هستم و گروهبان بهرامی در کنارم دلیرانه آتش تیربار را روی عراقیها گرفته که ناگهان نارنجکی بین من و او فرود میاد و در کمتر از ثانیه گروهبان با شجاعتی  بی بدیل آن را به دست گرفته به سمت دشمن پرت میکند، تهور و شجاعتش مرا متعحب میکند_ فردا که می بینم می پرسم: چطور جرات کردی اونو ور داری؟ با لبخندی معنی دار میگه: چاره دیگری داشتم؟ میگم: نترسیدی منفجر بشه؟ پاسخ میده اگر ور نمیداشتم منفجر نمیشد؟ سکوت میکنم!!_  نزدیک صبح در حالیکه تعدادی از بچه ها به اسارت در آمده اند، به شکل حیرت انگیزی خاکریز حفظ شده و دشمن دست از پا کوتاهتر عقب نشینی میکند.
...سرخی شفق خبر از زمان صلوات میدهد. نگاهی به خود می اندازم بیش از نصف لباسهایم به خون آغشته است، صد متری به چپ و بعد به راست را میجویم، آبی در کار نیست، تمام طول خاکریز انباشته از شهدای ما و کشته های دشمن است، تراکم اجساد به حدیست که بعضا جایی برای پا گذاشتن نیست، تا جاییکه که ممکن است لباسهای خونی را از تن خارج کرده، دستهای خونی را خاکمال کرده و با تیمم به نماز می ایستم، رکعت دوم که تمام میشود دیگر نای بلند شدن ندارم، به پهلو روی خاک لم داده و ساک کمکهای اولیه را بالشی میسازم برای استراحت. ....با تابش گرمای صبح بر صورت و آزار چشمها از نور خورشید به خود میام... خوابیدم....ّ؟!!
....ادامه دارد

سی روز جهنمی _بمباران


قسمت ششم_بمباران
با گذشت نزدیک.به ده ساعت از تصرف جاده، دشمن به فکر پاتک افتاده و با جمع کردن نیروهای احتیاط و باقیمانده لشکر مضمحل شده، تحرکاتی برای بازپسگیری جاده انجام میدهد، از طرفی زیر آتش بودن جاده و راههای مواصلاتی ،امکان پشتیبانی از نیروهای خودی به سختی انجام میشود، اولین شب استقرار به سختی میگذرد، عدم دستیابی به اهداف تعیین شده در جنوب جاده-منتهی به خرمشهر- به دشمن امکان تهاجم به نیروهای ما را میدهد،  با فرا رسیدن شب منورهای خوشه ایی در دسته های بیست و چهار وسی وشش تایی که توسط هواپیماهای دشمن در اسمان پخش شده و نشان از ترس و واهمه دشمن از تهاجمی دیگر.است، جلوه خاطره انگیزی به منطقه میدهد، شب با همه سختیهای خاص خود و با پدافندی شایسته از موضع فتح شده به پایان میرسد.
با طلوع خورشید روز یازدهم خرداد،غرش هواپیماهای دشمن از سمت خرمشهر، هواپیماهایی که از پایگاه بصره پرواز در آمده، و فقدان تجهیزات پدافند به راحتی به مواضع ما دسترسی یافته و در اولین ساعت روز جاده زیر بمباران شدید میگیرند، اینها فقط به بمباران اکتفا نکرده، در مسیر برگشت نیروهای مستقر در جاده را با تیربار هدف قرار میدهند، از بابت نبود پدافند هوایی خلبانان دشمن اینقدر احساس امنیت میکنند.که در پایین ترین سطح ممکن به پرواز در می آیند، از سر ناچاری رو به بالا دراز کشیده با سلاح سبک.به طرف هواپیماها شلیک.میکنیم،اما گلوله کلاشینکف و زسه کجا و جنگنده کجا!!
جالب اینکه.ملاری ما در این واویلای بمباران هم از خوشمزگی دست بردار نیست. زمانیکه زیر اتش تیربار هواپیما هستیم.فریاد میزنه، نگاه کنید خلبان... داره ما را نیگاه میکنه!!
بعد بمباران و به تیر بار بسته شدن توسط هواپیماهای دشمن که متاسفانه تلفات سنگینی به ما وارد میکند، نوبت به گلوله باران توپخانه و خمپاره انداز های دشمن که حالا نسبت به دیروز هدفمندتر شده است میشود، با یک آمار گیری معلوم میشه که تقریبا نصف نیروهایمان را از دست داده ایم. تعدادی زیادی شهید و مجروح.در دستمان مانده، و وسیله ای برای انتقالشان نداریم، نزدیک ظهر خبر از آمدن نیروی کمکی میرسد اما هر چه به پشت سر مینگرم خبری نیست جز سرابی از تابش آفتاب بر اراضی خشک و بی اب علف ساحل کارون....
گلوله باران دشمن ساعت به ساعت و دقیقه به دقیقه شدیدتر میشه، حدود ظهر صدای غرش هلیکوپتر به گوش میرسد اما در آن سر وصداهای کر کننده تشخیص جهت آمدنش معلوم نیست، سمت چپ خاکریز دو سه نفری با آر پی چی و.موشک سهند به دوش فریاد میزنند از اینجا، عراقیه، عراقیه...
اما دقایقی.بعد صدا از پشت سر قویتر شده و عده ایی شادی کنان فریاد میزنند، خودی خودیه... بارقه امیدی در دلها زنده میشوند. هلیکوپتر خودی حداقل میتونه کمی از فشار تانکهای دشمن که حالا به خودشان جسارت داده و به جاده نزدیک شدن،کم کنه...
نزدیک شدن هلیکوپتر ما به خاکریز جاده با فریادهای الله اکبر همراه میشود. اما هلیکوپتر به یکباره از جاده فاصله میگیرد بدون اینکه اقدامی انجام بده، چشمهای نگران و مایوس دور شدن آنرا نظاره گر هستند که با چرخشی سریع خودش را به بالای خاکریز جاده رسانده و رعد آسا چند راکت به سمت دشمن شلیک و با همان سرعت به سمت عقب میچرخد، بچه ها ناخداگاه همه.بهئ سمت بالای خاکریز رفته و مشتعل شدن چند تانک دشمن،هلهله ای ایجاد و همه با فریاد الله اکبر تشکر خود را از خلبان.اعلام میکنند. این کار سه بار دیگر تکرار و در مرحله چهارم بعد از شلیک راکت و در وضعیت چرخش مورد اثابت موشک دشمن قرار میگیرد.
دود غلیظی که لحظه به لحظه به حجمش اضافه میشه از بخش انتهایی هلیکوپتر بلند شده و خلبان سعی در نشاندن آن پشت سر ما میکنه، چند نفر از بچه ها با هدف کمک به خلبان به سمت هلیکوپتر در حال سقوط میدوند، اما اون نمیتونه فرود بیاد و به یک پهلو روی زمین میخوابه، بچه ها هنوزسی چهل متری با اون فاصله دارند که صدای غریو انفجار بلند میشه وقطعات آن به شدت  به اطراف پرت میشه....
....ادامه دارد

سی روز جهنمی- تثبت مواضع

قسمت پنجم- تثبيت مواضع

با رسیدن الباقی نیروها به جاده طبق روال مرسوم باید به تثبیت موضع برای پدافند از موضع تسخیر شده میپرداختیم. غالبا این بخش کار با استفاده از مصالح سنگرهای تصرف شده عراقیها انجام میگرفت. اما این بار داستان فرق میگرد، ما این سمت خاکریز بودیم و تسلط عراقیها به خاکریز دسترسی به مصالح( مانند گونی،تراورز و ...)سنگر عراقیها را برایمان غیر ممکن کرده بود، عراقیها هم که از شوک اولیه حمله دیشب خارج شده و خودشان را جمع و جور کرده بودند، موضع فعلی ما را از دو طرف زیرآتش گرفته بودند. با گذشت از نیمه روز و فشار گرما از یک طرف و بیخوابی شب قبل و تشنگی و گشنگی از طرفی دیگر و آتش دشمن از روبرو و سمت چپ، کم کم طاقت بچه ها طاق میشد. الباقی جیره جنگیی و آب قمقمه ها به ته کشید. از تدارکات و غذا هم خبری نبود.

چند اقدام شجاعانه بچه ها هم از آنسوی جاده و سنگر عراقیها برای انتقال مصالح و حتی مواد غذایی به جا مانده هم موثر واقع نشد و با آتش غراقیها که حالا پشت ایستگاه و اطراف آن مستقر شده بودند ناکام ماند. به ناچار با حفر حفره هایی موسوم به حفره روبایی زیر جاده جان پناه موقتی برای خودمان دست و پا کردیم. با گذشتن ظهر نرسیدن آب و غذا، بچه ها به خوردن جیره خشک اکتفا و با تیمم به نماز ایستادند.

با ملاری کنار جاده و در حفره های حفر شده لم داده بودیم که سر و کله علی پیدا شد و ملاری با طنز خاص خودش گفت : علی رمبو اومد. علی با علاقه خاصی که به رمبو شخصیت فیلمهای اکشن امریکایی داشت و سعی میکرد تیپ و قیافه اش را به شکل او در آورد بین بچه ها به این نام معروف شده بود.

علی وقتی به ما رسید قبل از هر حرفی پرسید: نادر سیگار نداری؟

گفتم دمت گرم سیگارم کجا بود!! ما دلمون خوش بود که با گرفتن جاده از عراقیها میخریم!!، اونم که میبینی مرد میخواد بره اونطرف...

علی گفت: من میرم هر چی میخواد بشه بشه

گفتم: ول کن پسر جان همین مونده که بشی شهید راه سیگار...

از خاکریز خودش را بالا کشید و وراندازی کرد. تا اومد خودش را آماده کنه برای رفتن. رگباری از گلوله به سینه خاکریز نشست و علی غلت زنان اومد پایین و زیر پای ما ولو شد. حالا دیگه وقت خندیدن ملاری بود و ریسه رفتنش....!!

خنده ملاری و غر و لند کردن علی ادامه داشت که یهو توجه من به تانک عراقی که در باتلاق کنار نیزار، همانجایی که افسر عراقی دمرو افتاده بود جلب شد... یواش یواش بدون علی و ملاری متوجه بشن رفتم طرف تانک، دوباره نگاهی به جنازه عراقی انداختم. تازه متوجه شدم کسی که این متجاوز را هدف قرار داده تیر انداز ماهری بوده، سه گلوله به ترتیب بین دو کتف، بالای کتف راست و مخچه، زیر کلاه آهنی اثابت کرده و به درک واصلش کرده بود. از شنی تانک بالا رفته و از دریچه باز بالای تانک نگاهی به داخل انداختم، سرباز نگون بخت دیگری داخل تانک ولو بود، با احتیاط پایین رفتم وشروع به بررسی محفظه لوازم شخصی سربازها کردم. با گشودن اولین محفظه چشمم به جمال کالای مطلوبم"سیگار" روشن شد. یک باکس سیگار روتمنز انگلیسی که تنها یک بسته از اون مصرف شده بود. بیدرنگ سیگار را برداشته و به طرف علی برگشتم.

خلاصه پیدا کردن سیگار ساعتی سوژه خنده و دلخوشی دوستان سیگاری شد.

...ادامه دارد

سی روز جهنمی- فتح جاده


قسمت چهارم- فتح جاده
با مشقت فراوان خود را به جاده اهواز -خرمشهر میرسانیم.جاده که نگو، تبدیل شده به قلعه ای مستحکم که بعثیها هرگز سقوطش را به مخیله راه نمیدادند، اینجا حول وحوش ایستگاه راه آهن حسینیه، چیزی حدود 35کیلومتر مانده به خرمشهر، به غیر از ما از دو محور دیگر هم یورش انجام شده،سمت راست نزدیک اهواز، به پادگان حمید موفقیت آمیز بوده، اما ظاهرا سمت چپ ما از مارد، حمله موفق به فتح مواضع نشده، و این کمی ما را دچار معضل میکند،
غالب جاده های جنوب،خاصه خوزستان برای پیشگیری از آبگرفتگی با احداث خاکریز یکی دو متر بلند تر از زمینهای مجاور ساخته میشود.این خصیصه باعث شده بعثیها با خاکریزی روی جاده ان را به دژ ی سه چهار متری تبدیل کرده، ساخت برجکهای روی این دژ و استقرار تیربارهای سنگین کالیبر پنجاه و هفتاد و پنج ، شرایط سختی را فراهم کرده که نزدیک شدن هر جنبنده ای را از فاصله دور غیر ممکن میسازد، در نگاه اول تسخیر این دژ مسلح غیر ممکن میرسد. به این ها اضافه کنید موانع ایضایی و میادین مین که در اینطرف جاده تعبیه شده،
خیلی زود خیل شهدا و کشته های طرفین که پایین دژ به شکلی نامنظم پراکنده هستند خبر از نبردی سنگین در شب گذشته میدهد.
در یک طرف نزدیک بیست نفر از شهدای ما که به شکلی منظم رو به قبله زیر تیغ آفتاب ردیف شده به چشم میخورد.بی اختیار به طرف آنها میرم ، یک نگاه اجمالی و گذرا چهره آشنایی در آنها نمی بینم. از بچه چهارده پانزده ساله که زورکی پشت لبش سبز شده تا مردان کهنسالی که سفیدی محاسن، خبر از گذر عمر میدهد.
آنطرف خیل کشته شدگان عراقی قریب صد،صد و پنجاه نفر. از سرباز و درجه دار تا سروان و سرگرد، وضع ظاهری برخی شبهه انگیز است، تعدادی لباس نظامی بر تن ندارند.زیر پیراهن و زیر شلوار لباس خواب پوشش تنشان است. یعنی چه؟
اینها غافلگیر شده و فرصت تجهیز نیافته اند؟ یا بعد از اسارت؟!
نه نه چنین چیزی در مکتب ما جایی ندارد. کشتن اسیر در مسلک و مرام ما نیست.
خیلی زود زوزه چند خمپاره و توپ مرا به خود می آورد. خمپاره ها پشت جاده فرو آمده ،دود و ترکششان به این سوی جاده هدیه میشود.اما خاکریز بلند ساخته شده توسط بعثیها جان پناه خوبی برای ما شده. هر چند برای تثبیت موضع و ساخت سنگرهای انفرادی به چیزهایی مثل گونی لازم داریم. هنوز از این چیزها خبری نیست. نیروهای پشتیبانی نتوانسته خودشان را به اینجا برسانند. گلوله باران دشمن کم کم تشدید میشه، حالا علاوه بر از روبرو از سمت چپ، یعنی از تو خرمشهر هم ما را زیر آتش میگیرند. مجبور میشیم.به زیر جاده نقب زده و سنگر موقتی برای خودمان آماده کنیم.
سر و کله گروههای دیگر هم پیدا میشه. تو این گروه از راه رسیده،چشمم به جمال محمد ملاری روشن میشه. محمد بمب روحیه است. در قاموس این بشر اخم و ناراحتی معنا نداره. تو هیچ وضعیتی از مزاح و شوخی فرو گذار نیست. از نظیر فیزیکی هم جوانی قد کوتاه و توپر، چیزی شبیه شخصیت بایرام فیلم اخراجیها، اصلا زمانی که من این فیلم را دیدم،تا مدتها فکر میکردم این شخصیت توسط سناریست از روی شخصیت واقعی ملاری نوشته شده،
زمانی متوجه ملاری شدم ، بالای سر جنازه یک افسر عراقی که دمرو کنار یک تانک منهدم شده بین نیزارهای حاشیه جاده افتاده، به عاقبت او فکر میکردم. که این بشر تا دیروز برای خودش هارت و پورتی داشت و امروز اینگونه به خاک مذلت افتاده، به یکباره صدای خوش با لهجه شیرین مازندرانی ملاری مرا به خود میاره.
-آقا نادر فاتحه میخونی؟ اینها هم هستن (اشاره به انبوه کشته های عراقی)
به طرفش بر میگردم،از اینکه سالم میبینمش خوشحال میشم، همدیگر را در آغوش گرفته، هنوز مجال بوسیدن هم پیدا نکرده، انفجار خمپاره در چند متری ما را مجبور به شیرجه زدن روی زمین میکند، تو اون وضع ملاری چیزی نثار صدام میکنه که از گفتنش معذورم..
ادامه دارد

سي روز جهنمي- بسوی جاده

قسمت سوم-بسوی جاده
با گذشت شب از نیمه و ورود به نهم اردیبهشت لحظه به لحظه به حجم منورها و توپهای دشمن افزوده میشد، گویی دشمن وجود رزمندگان ایرانی را بیخ گوشش لحظه به لحظه بیشتر احساس میکرد و دیوانه وار تمام راههای مواصلاتی و هر معبری که حدس میزد ایرانیها آنجا تردد داشته باشند زیر آتش شدید توپخانه و آتشبار کاتیوشا گرفته بود.ساعت از یک بامداد گذشته بود که به یکباره فورانی از آتش،غرب را فرا گرفت، همانجا که پنداری جاده اهواز به خرمشهر باشد، خطی کداخته از آتش تمام دور دست را فرا گرفته بود، به حدی که اگر انفجار پی در پی توپ و کاتیوشا امان میداد،صدای رگبار گلوله مسلسلها هم شنیده میشد،اما اکنون تنها افق را شعله ور می دیدی!
با آغاز در گیری در خط مقدم و اطمینان دشمن از آغاز عملیات، عملیاتی که شاید پیشتر دشمن انتظارش را میکشید، زیرا مطمئن بود ایرانیها بیکار ننشته و بزودی برای آزادی خرمشهر حمله ور خواهند شد، حجم آتش دشمن به عقبه جبهه شدید و شدیدتر میشد. به حدی که فاصله انفجار گلوله ها گاهی به کمتر از یک ثانیه و درمواقعی چند گلوله همزمان فرود می آمد، حالا دیگه توپ باران همدفمند و به نقاط شناخته شده انجام میگرفت.
لحظه به لحظه عرصه بر ما که بدون هر گونه جان پناهی در ساحل غربی رود بودیم تنگتر و تنگتر میشد، لاجرم با تجهیزات همراه مانند سر نیزه و بیلچه اقدام به حفر جانپناه کردیم.هم گروه کرد قوی هیکل من اسکندری با آن دستهای بزرگش در عرض چند دقیقه گودالی بزرگ کند که علاوه بر هیکل بزرگش مرا هم کنار خود جا داد، آتش لحظه به لحظه بیشتر میشد. به حدی که همه مضطرب و نگران شده بودیم. اما خدارا شکر با این گلوله و این همه نیرو که در کنار رودخانه پناه گرفته بود از زخمی شدن و شهید دادن خبری نبود. چیزی در حد یک معجزه! مگر میشد این همه گلوله بین صدها نفر ریخته شود کسی خون از دماغش نیاید!؟
فرود پی در پی گلوله داخل رودخانه و فوران چند متری آب به آسمان به همراه روشنایی منورها و غریو دهشتناک گلوله ها فضای غریبی بوجود آورده بود، بعد از نیم ساعت به فکرم رسید به دیگر دوستان سری بزنم.بدون اینکه به اسکندری چیزی بگم قصد خروج از گودال را داشتم که با اون دستهای بزرگش به تندی مرا کشید و بلند داد زد کجا؟!دیونه شدی؟
گفتم،میرم ببینم بچه ها طوری نشدند!
با اینکه فاصله ما با هم کمتر از ده سانتیمتر و حتی به چسبیده بودیم.مجبور بودیم داد بزنیم تا حرف همدیگر را بشنویم.
گفت: میگه میشه تو این وضع بچه ها را پیدا کرد؟
گفتم:یه کارش میکنم، دوباره منو کشید و پرید بیرون گودال. چند دقیقه گذشت، دلشوره عجیبی گرفتم. چی کاری کردم من؟
چرا گذاشتم بره؟
حالا چیکار کنم؟،لحظات به سختی میگذشت. انفجار گلوله ها یکی پس از دیگری با صدای مهیب، سکوت وهم آور را میشکست، نمیدانستم چکار باید بکنم. در روشنای منورها و انفجارها لا به لای درختان گز چیزی دیده نمیشد.
انگار به یکباره چند صد نفر نیرو به خواب فرو رفته اند. نه فریادی! نه صدایی ونه حرکتی! هیچ چیز دیده و شنیده نمیشد، به یکباره انگار کوهی از گوشت و استخوان از آسمان بر رویم افتاد و توی اون گودال تنگ و تاریک له و لورده شدم، اسکندری بود، نفس نفس زنان خودش را رویم پرت کرده بود.نفسش که چاق شد ، هن هن کنان گفت: خبررری نییس! هیچکی طوریش نشده!
نفسم در اومد گفتم خد را شکر،،، مگر میشه...؟  اسکندری گفت.چیه حالا ناراحتی.. کیو میخوای لت وپارش کنی تا سفارشش را به صدام بکنم.
هر دو به سختی لبخند تلخ و بیمزه ایی زدیم.
این وضع تا نزدیکی صبح ادامه داشت. شفق که از پشت نخلستانهای شرق کارون خود نمایی کرد، کم کم از حجم آتش کاسته شد. و این بدین معنی بود که یا عملیات موفق بوده و یا اینکه عکس آن، یعنی نیروهای دشمن حمله را مهار کرده اند. هوا که روشنتر شد فرمان حرکت دادند.
نیروها به ستون یک با فاصله به سوی غرب راه افتادند. وقتی مسیر حرکت مشخص شد به یکباره نور امیدی دلمان را روشن کرد.فهمیدیم که بچه ها موفق شده و حالا به نیروی کمکی یاجانشین احتیاج دارند. اگر خدای ناکرده عملیات موفق نمیشد، دیگر نیازی به رفتن ما نبود.
هنوز کمتر از یک کیلومتر پیش نرفته بودیم که روشنایی همه جا را فرا گرفت و صدای غرش جنگنده های دشمن از جنوب غرب شنیده شد. هنوز صدای رعد آنها از منطقه محو نشده بود که گلوله باران مسیر حرکت ما شروع شد. سرزمین صاف و کفی منطقه هیچ جان پناهی برای ما نداشت. تنها زو عارضه طبیعی نهرها و کرتها زمینهای حاشیه کارون بود که پس ازقریب دو سال از شروع جنگ هنوز آثار تلاش کشاورزان را بر صورتش داشت.
ستون افتان و خیزان به جلو میرفت. با فرود هر گلوله کل ستون زمینگر و بعد از لحظاتی به راهش ادامه میداد.
یک دو ساعتی به جلو رفتیم.لحظه به لحظه آتش دشمن بر روی ستون سنگین تر میشد، به یکباره گلوله ایی جلوی ستون را هدف قرار داده و فریاد امدادگر، امدادگر فرمانده ستون بلند شد.
به سرعت خودمون را به سر ستون رساندیم. هشت نفر در فواصلی نامنظم لت و پار پخش زمین شده بودند.
برای اولین و آخرین بار در عمرم بود که قلب انسان زنده را خارج از بدن در حالی که هنوز کار میکرد میدیدم، با هر بار تپش قلب فواره خون از ماهیچه پاره شده به آسمان فواره میزد.
اگر تا اون زمان کسی به من میگفت قلب انسان توانایی پمپاژ خون به ارتفاع سه متر را دارد به اون میخندیدم.
اولین نفری که بالای سرش رسیدم، در حالی در خون خود میغلطد و چشمه ای جوشان زیر لباس نظامیش دیده میشد، به سرعت با سر نیزه بلوز نظامی را پاره کردم، اما فواره خون از قلب دریده شده مجالم نداد. تمام صور ت و بدنم پر خون شد. چشمهایم را از خون پاک کردم، با کمال تعجب با سینه شکافته شده و قلب بیرون از سینه مواجهه شدم. بزودی دریافتم کاری برایش نمیشه کرد. سربازی در چند لحظه به خیل شهدا پیوست.
به سراغ دومی،سومی تا هشتمی رفتم، دو نفر دیگه هم فقط چند لحظه بعد به لقاء ا... پیوستد. مابقی را با تجهیزات در اختیار پانسمان و به عقب فرستادیم.
پیشروی به سوی جاده لحظه به لحظه سختر میشد.از طرفی نزدیک شدن به ظهر و اتمام ذخیره آب بچه ها کار را سختتر میکرد. به هر جان کردنی نزدیکهای ظهر خودمان را به جاده اهواز خرمشهر حوالی ایستگاه حسینیه رساندیم. جاده ایی که تا ساعاتی قبل دست بعثیها و الان در تصرف نیروهای ما بود.
....ادامه دارد

سی روز جهنمی- عبور از کارون


قسمت دوم- عبور از کارون
در برگشت به قرارگاه سیل سئوالات همرزمان بود که به سوی گروه اعزامی به حاشیه کارون سرازیر شد،ما که چیزی جز موقعیت منطقه عایدمان نشده بود، به نزدیک بودن عملیات اکتفا کردیم.
از اولین ساعات صبح نهم اردیبهشت زمزمه آماده شدن و حرکت در یگان پیچید.تقریبا ظهر بود که همه آماده حرکت بودند.تیمها و گروهها همدیگر را شناخته و حوزه مسئولیت گروهها مشخص شد.من با اسکندری بچه قروه و حسین قنبر نژاد بچه شیراز تو یک تیم بودیم.با افول آفتاب به سوی کناره کارون حرکت آغاز شد، وقتی به موقعیت تعیین شده رسیدیم هنوز لحظاتی به غروب آفتاب مانده بود،زمزمه و هیجان خیل عظیم نیروهای مستقر در حاشیه شرقی رود خبر از اتفاقی بزرگ میداد، هر کس به سمتی در حرکت بود.
یکی دستور سکوت میداد و آن یکی در حال نظم بخشیدن به گروها مشغول، و جمع کثیر ی از نیروها به گنترل تجهیزات و عده ای هم به تخلیه مهمات و استتار آن در کنار کارون می پرداختند.
پلهای شناور که روز گدشته بر روی عرشه خودروهای مهندسی قرار گرفته بودند، امروز به داخل رود منتقل و به هم متصل شده اند،اما به جای پوشش عرض رودخانه در کناره شرقی کارون پهلو گرفته و با انبوه شاخه های نخل و گز استتارشده ،تعدادزیادی قایق بادی تفنگداران دریایی لا به لای درختان نخل خودنمایی میکنند.
با فرمان فرمانده یگان به قسمت عقب یگانهای مستقر و با فاصله حدود صد متری کارون و پشت سر دیگر یگانهای حاضر در صحنه مستقر میشویم،و این خبر از این میدهد که یگان ما در مرحله اول عملیات خط شکن نیست و پشتیبان نیروهای خط شکن خواهد بود.
با غروب آفتاب قایقها به اب انداخته شده و انتقال نیروهها به ساحل غربی شروع میشود، جالب اینکه که قایقها بدون موتور بوده و قوه محرکه آنها توسط چهار تکاور دریادل که دو به دو در طرفین قایق قرار گرفته و قایق و ده سرنشین آن را با شنا در آب خروشان رود به آن سمت منتقل میکنند، تامین میشود.
با تاریکی هوا، منورهای دشمن یکی پس از دیگری منطقه را روشن میکند،( به یاد صحبتهای دیروز افسر اطلاعات میافتم.
میگفت: عراقیها از ساحل غربی تا جاده اهواز خرمشهر که حدود12 کیلومتر میشه، نیرو ندارند و فقط شبها تو برجکهایی که می بینید نگهبان دارند و با تاریکی هوا، بوسیله منور منطقه را روشن میکنند تا تحرکات ما را زیر نظر داشته باشند) همزمان با انتقال نیروها به آن سوی کارون زمزمه عجیبی از نوحه و مناجات نیروهای این سو را به خود مشغول کرده، من،علی رائیجی (بچه چالوس) یزدان یعقوب زاده (بچه قائم شهر) و یکی دو نفر از بچه های دسته که آلان حضور ذهن ندارم به گفتگو نشسته و البته سیگارمان را دود میکنیم.
به یکباره علی از جمع جدا شد و رفت ،هنوز دقایقی نگذشته که غر و لند کنان بر میگرده،یزدان میگه چته باز مثل پیر زنا غر میزنی؟!
علی: اینجا هم دست از تبعیض بر نمیدارن!!
یزدان: چی شده؟
علی: برو ببین چی دارن بهشون میدن!!
یزدان: بترک حرف بزن دیگه...
علی: پسته،آجیل، خشکبار، و...
یزدان مثل فنر از جا میپره میگه الان درستش میکنم و بی کلامی از ما جدا میشه
چند دقیقه نگذشته با پلاستیگی پر از بسته های نیم کیلویی پسته خام و کمبوت و ... بر میگرده....
ساعتی را با تناول تنقلات پشت سر میزاریم، انگار نه انگاذ که قراره عملیات بشه،بیشتر به پیک نیک کنار رودخانه شباهت داره.
از خوردن که فارغ میشیم.تازه متوجه میشیم که ولوله ایی بر پاست. عراقیها که تازه دو زاریشون افتاده، منطقه را با حجم فراوان منورها کردند عین روز روشن، ساعت را که نگاه میکنم از یازده شب گذشته. علی میگه چقدر سیگار داری؟
میگم جون علی همین چند تاست، یزدان از اون ور صدا میکنه، غصه نخور صبح از عراقیها میگیریم، ما عادت کرده بودیم تو عملیاتها خیلی از مایحتاج ما را از جمله سبگار را از سنگرهای فتح شده عراقیها تامین کنیم.
تو این گفتگوها بودیم که فرمانده دسته ما را به حرکت دعوت میکنه، ظاهرا ما باید به اون طرف رودخانه منتقل بشیم.
گروه گروه سواربه قایقهای بادی و با شنای ماهرانه تفنگداران دریایی به ان سوی رود میرویم.حالا دیگه تک و توک گلوله های توپ دشمن به منورها اضافه شده و فرود کور آنها در اطراف ما داخل آب رودخانه غوغایی به پا میکنه. بالاخره حدود 12 شب تقریبا همه نیروها به ساحل غربی رسیده اند.اما از نیروهایی که سر شب به این طرف آمدند خبری نیست. معلوم میشه که اونها در تاریکی شب به سمت جاده اهواز خرمشهر که خط اول دشمن هستش حرکت کردند.

سی روز جهنمی

به نام خدا

نوشته ذیل قصه ایست از خاطرات من از عملیات بیت المقدس که از نهم اردیبهشت 61   آغاز و برای عوام به سوم خرداد روز آزادی خرمشهر منتهی گردید اما برای من و دیگر همرزمانم تا دهم خرداد ماه و حتی بیشتر ادامه یافت.

قسمت اول

چند سالیست که تصمیم به نوشتن خاطرات و حوادثی که در برهه زمانی 9اردیبهشت تا 8خرداد سال 61در جبهه جنگ بر من گذشته را به رشته تحریر درآورم ، اما هر بار به علتی و مشغله ای و بعضا کاهلی این امر را به تاخیر انداخته و امروز به سی و پنجمین سالگرد این رویداد رسیده ام . اما امسال دیگر مصر به انجام این کار شده و تصمیم  بر این است که برای زنده کردن حس و حال آن سالیان و یاری خواستن از شرایط اقلیمی و جغرافیایی صحنه نبرد به خوزستان سفر کرده و رویداد ها را با جزئیاتی که حافظه ام یاری کند بنویسم. هر چند محتمل است با گذشت 35سال نتوانم برخی رویداد ها را آن طوری که حادث شده به یاد بیاورم.

دارخوین

بعد از عملیات فتح المبین در منطقه دشت عباس و فکه که یگان ما از یگانهای اصلی بود و پیروزیهای قابل تقدیری به دست آمد، بلافاصله ما را به آبادان بردند و ده روزی در بهمنشیر بودیم و اواخر فروردین بود که قرائن و شواهد از تدارک عملیاتی دیگر خبر میداد لاجرم ما را برای تجدید سازماندهی به منطقه دارخوین آوردند. دارخوین بین اهواز و آبادان کنار جاده و تقریبا وسط راه دو شهر بزرگ خوزستان واقع شده. سه راهی شادگان محل تلاقی جاده اهواز آبادان به شادگان است. سمت راست جاده هم شهر کوچک دارخوین واقع شده که خانه های کوچک و حقیرش تک و توک در لا به لای نخلستان ها به چشم میآید

برجسته ترین و مدرترین ساختمان این ناحیه ساختمان سفید و بزرگی است که کنار کارون خودنمایی کرده و موسوم به ساختمان انرژی اتمی بوده و به لحاظ شرایط خاص این روزها به بیمارستان صحرایی و ستاد تخلیه شهداء تبدیل شده است. کانتینر های یخچالدار که محل نگهداری اجساد شهداء جنگ است از بیرون ساختمان و کنار جاده قابل رویت است.

یگان ما در بیابانهای شرق جاده مستقر میشود . وقتی روبروی جاده آبادان اهواز قرار میگرفتی سمت چپ جاده شادگان و سمت راست و پشت ما تالاب وسیعی موسوم به تالاب شادگان قرار داشت،  وجود نیزارها و ماهیان گرمابی نظیر کپور و مرغان دریایی مانند کشیم و چنگر در لا به لای نیزارها برای من جلوه دیگری دارند، تا جاییکه برای سربازان دیگر پرسه زدنم در اوقات بیکاری کنار تالاب سوءظن ایجاد کرده و کارم را به رکن دو میکشد!!

ده دوازده روزی به این روال میگذرد و روز هشت اردیبهشت بدون هر گونه توضیحی صبح خیلی زود من و نه نفر دیگر از سربازان را سوار ریوی درب و داغان کرده و به سوی دارخوین حرکت کرده و خیابان، خیابان که نه جاده پر از چاله چوله داخل روستا را طی کرده به سمت کارون میرویم. نرسیده به رود میان نخلستانها ما را پیاده کرده و راهنما ما که یک ستوان چهار تیغ کرده و سبیل تا بناگوش! امر به سکوت کرده و اشاره به نشتن لای درختچه های گز حاشیه رودخانه میکند. در میبابیم که اینجا باید نزدیک دشمن و یا حد اقل در دید آنها باشد.