رویا
بسم الله الرحمن الرحیم
رویا یا خواب دیدن، پدیده ایی است که انسان –شاید از ابتدای خلقت- همواره با آن مواجهه بوده و تعاریف متعددی برای آن ارائه شده است . برخی آن را تلاش نیروهای درونی و روانی انسان میدانند که در حال خواب ظهور نموده و برخی آن را الهام روح برای رویدادهای آتی و برخی دیگر واکنش روان انسان در برابر حوادث و رویدادهای گذشته می دانند.
به هر حال هر تعریفی که داشته باشد اعم از رویدادهای گذشته یا اتفاقات آتی، رویا پدیده ایی است که همه ما کم و بیش آنرا تجربه نموده ایم . و البته یکی از فواید بسیار با اهمیت آن سفر به نقاط و یا دیدار با اشخاصی است که در عالم واقعیت امکانپذیر نبوده و یا حداقل احتمالش بسیار کم است . آنچه در سطور زیر می آید رویدادی است که نگارنده سحرگاه دیشب در رویا دیده و در اینجا قصد بازگویی آن را دارد. تا یادم نرفته بگویم که همین خواب یا رویا به خودی خود و در طی ادوار زندگانی بشر به صنعتی تبدیل شده که در این صنعت مشاغل و حرفی هم ایجاد شده و افراد زیادی نان خورش شده و به عناوینی مانند خوابگزار و تعبیر کننده خواب و نویسنده کتب بیشمار تعبیر خواب و... دست یازیده اند.
در حالیکه نیمه های شب خوابی خوش را در یک شب پاییزی با ترنم نسیم و خنکای شهریار که از میان منافذ توری پنجره اتاق خواب تجربه میکردم به یکباره خود را به اتفاق حاجیه خانم در غوغای شلوغی بازاری پر رونق که از گوشه گوشه آن صدای تجار و کسبه و هیاهو و هم همه خریداران به گوش میرسید. -از شمایل و معماری بازار به نظر میرسید بازار رضای شهر مقدس مشهد بود- احساس کردم. جالب اینکه پیوند دهنده دستان من و عیال کودک خردسالی بود که مشتاقانه چشم در میان اجناس رنگارنگ می چرخاند و به تنها چیزی که سخت چسبیده بود که مبادا رهایش کنند دستان من و عیال بود- حال نمیدانم این کودک زبان بسته از کجا آمده بود چون نه فرزندی به این سن و سال داریم و نه نوه ایی- به هر حال در این هیاهو به یکباره عیال به صورت مکرر گفت: نادر.نادر خانم شین، خانم شین..
من هاج و واج مونده بودم خانم شین کجا و اینجا کجا؟! چون طبق اطلاعات من سالها بود که خانم شین در آمستردام مسکن داشت وتقریبا از آخرین دیدار ما بیش ازدو دهه میگذشت. به همین علت و با توجه به شناختی که از موصوف داشتم دور و بر خودم را برای یافتن خانمی با پنجاه و چند سال سن و طبعا با پوششی متناسب با این سن و سال جستجو کردم. چون چنین چیزی نیافتم رو به عیال گفتم : چی میگی بابا شین خانم اینجا چیکار میکنه ؟ مگه هلند نیست؟
خانم بدون اینکه حرفی بزند با اشاره چشم و ابرو مرا به سمت شانه راستم هدایت نمود. نیم چرخی که زدم با کمال تعجب با هیبتی عجیب و غریب و باور نکردنی روبرو شدم.
به قول شخصیت معروف سریال "پایتخت" نقی خان معمولی مگه میشه ، مگه داریم!!
با خانمی متشخص و متجدد که نه تنها پنجاه و چند ساله نمی نمود، بلکه پر و پرش بیست و هفت هشت و آخرش سی ساله بود و عجیب تر اینکه پوشش خانم شین عبارت بود از یک کت و شلوار مشکی ، پیراهن سفید ، کروات سر مه ایی و یک روسری بنفش خوشرنگ! کسی که در مقابلم ایستاده بود تنها چشمان خانم شین را داشت . از آنجاییکه که از کودکی با ایشان در یک محل و در نزدیکی هم زندگی کرده و سالها -حد اقل تا پایان دوره ابتدایی- با هم در یک کلاس درس خوانده بودیم فرم و رنگ چشمهایش با گذشت سالهای متمادی کاملا" در ذهنم نقس بسته و یادم مانده است. ... ادامه دارد