تفاوتهای ملموس

بسم الله الرحمن الرحیم

جمعه هفته قبل بر اثر یک سهل انگاری کیف پولم را در یک مرکز خرید جا گذاشته و مفقود گردید. مقداری وجه نقد به همراه برخی مدارک محتوی آن هم از دست رفت.اما چیزی را که قصد نگارشش را دارم سوکواری فقدان مدارک و نقدینگی ام نیست بلکه شرحی از تفاوتی قابل تحمل و بررسی از نظر مدیریتی.

به همراه کیفم دو عدد کارت بانکی(عابر بانک) نیز مفقود شد. یکی متعلق به حساب حقوقی ام نزد یک بانک دولتی و دومی متعلق به یک بانک خصوصی متصل به یک حساب سپرده کوتاه مدت.

برای صدورکارت اولی به بانک دولتی"م" که با استفاده از همه امکانات شعبه اش در محل کارمان دایر است مراجعه و بعد از پر کردن فرمهای مربوطه و کسر2300تومان از حسابم وعده صدور کارت را برای هفته آینده دادند.

امروز صبح برای صدور کارت دوم به بانک خصوصی" س" مراجعه و در عرض تنها دو دقیقه(باور بفرمایید فقط دو دقیقه) و کسر 1000تومان از حسابم کارت صادر و با کمال احترام تقدیم گردید!

کاری به تفاوت هزینه دریافتی ندارم هر چند همان هم خودش سئوالی است.اما این تفاوت در ارائه خدمات به مشتری برای چی و از کجاست؟

مربوط به مدیران آنهاست؟ مگر مدیران بانکهای خصوصی از مریخ آمده اند؟ یا اینکه اونطرف آبی هستند؟

اتفاقاً تا جایی که من اطلاع دارم و چند تایی از مدیران ارشد بانکهای خصوصی و حتی روسای شعب آنها را میشناسم. نه مریخی هستند، نه اون طرف آبی، نه آدمهای عجیب الخلقه! بلکه اکثریت آنها مدیران بازنشسته و بعضاً طرد شده همان نظام بانکی دولتی هستند. این عین واقعیت است. مدیران بانکهای خصوصی غالباً همان مدیران دولتی هستند. حالا چرا اینجا اینگونه عمل میکنند و آنجا آنگونه؟ سئوالی است که باید مسئولین سیستم بانکی دولتی ا ز خود بپرسند.

بعد از این مقدمه میخواهم نتیجه بگیریم مشکلات و کمبودهای بانکهای دولتی همانند دیگر سازمانهای دولتی نه مربوط به کارکنان آنهاست نه مدیران، بلکه این مشکلات ناشی از تفکر حاکم بر سیستم دولتی است که دستگاهها،بنگاهها و سازمانها را نا کارآمد ، ضعیف، کم بازده و در نهایت مشتریان را ناراضی،مایوس و عاصی میکند.

 به امید ایجاد تحول در تفکر سیستم دولتی برای تبدیل از یک دستگاه فشل، بی خاصیت و کم بازده به دستگاهی پویا، فعال و خدمتگزار.

 

داستان من و الف

بسم الله الرحمن الرحیم

باز دردی دیگر! باز رفتنی دیگر! چرا با خود چنین میکنیم؟ من و الف دوستان کودکی ، نوجوانی و جوانی هم بودیم.اما خیلی زودتر ازآنکه فکرش را بکنید زندگی راهمان را از هم جدا کرد و هرکدام به سوی سرنوشت خود رفتیم.الف بچه یکی از اقوام دور وتقریباً مرفه ما و ساکن تهران بود.آن زمانی که من آرزوی دیدن یک خودروی مد روز ، داشتن یک دوچرخه و حتی یک لباس مناسب و رفتن سینما و یا حتی پوشیدن یک لباس ورزشی را داشتم او وخانواده اش همه چیز داشتند. باباش تو دهه 40خودروی بنز آلمانی داشت. وقتی تابستان می آمدند روستا کلی پز ماشین و خونه و ...خودشان را میدادند. الف ماه و سال تولدش با من یکی بود همانطوری که پدرش با پدر من در یک روز ،ماه ، سال و در یک روستا متولد شده بودند.

...و تقدیر او را به چیزهایی رساند که من سالها در آرزو و رویایش بودم و هیچوقت به آن نرسیدم. در زمانی که من و هم سن و سالهایمان مشغول نبرد و دفاع از کیان دین و میهنمان بودیم الف با اتکاءبه پول و اعتبار پدر معافیت پزشکی!!گرفت و به استخدام بانک "س"درآمد. بعد از فراغت از خدمت سربازی روزی به دیدنش در شمال تهران رفتم. با کمال تعجب مشاهده کردم الف 7 سال سابقه خدمت در بانک دارد.او که حتی موفق به اخذ دیپلم نشده بود! بعدها کاشف به عمل آمد روزهایی که در نوجوانی اش جهت تفریح و بازی به باشگاه بانک میرفته جزءسابقه خدمتش محسوب شده!!

  اما او به بیشتر از اینها می اندیشید این موقعیت او را ارضاء نمیکرد و لذا سر از دوسلدورف(آلمان) درآورد. سالها از او خبر نداشتم. روزی بر حسب اتفاق با پدرش همسفر شدم، از الف گفت که با یک زن آلمانی ازدواج کرده و صاحب دو فرزند شده و برای زنش!! در کارگاه تولید قطعات یدکی کار میکند.

...و دیروز صدایی از پشت تلفن به من خبر داد، خبری دردناک و دعوتی که به احترام یک باور دینی از اجابتش عذر خواستم. الف به دلیل مشکلات خانوادگی و متارکه با همسرش خودکشی کرده و جسدش برای تدفین به کشور منتقل شده است!!

راستی چرا؟ اونطرف دنیا چه خبر است؟ دنبال چی هستیم ؟ اون چیه که باید همه چیز خود را فدایش کنیم؟ نوشتن این سطور برایم سخت و دردناک بود اما یک وقتهایی است که باید چیزهای ناخوشایند را هم گفت و نوشت شاید....!! خدایا بیامرزدش

سیاهی لشکر

بسم الله الرحمن الرحیم

مقدمه

  اینروزها که فضای کشور با شتاب رنگ و بوی انتخاباتی به خود می گیرد و هر روز بیشتر از روز قبل اخبار انتخاباتی رسانه ها و حتی محاورات عامه را به خود اختصاص می دهد به صرافت افتادم تا در این خصوص چیزهایی با عنوان خاطرات انتخاباتی بنویسم. هر چند خیلی مشتاق نیستم این اخبار را دنبال کنم اما در طول عمر خود انتخابات بیشماری را تجربه کرده و خاطرات فراوانی را در حافظه دارم که بد نیست مخاطبین هم در جریان آن قرار بگیرند و تجاربی را که با پرداخت هزینه های زیادی به آن دست یافته ام در اختیار دیگران قرار دهم تا آنها برای تحصیلش مجبور به پرداخت هزینه نشوند. همانطوریکه که عرضه شد انتخابات زیادی را تجربه کرده و همه نوع نقشی را نیز ایفاء کرده ام از سیاهی لشکر گرفته تا رای دهنده صرف و منشی و محافظ و نماینده ستاد اجرایی(فرمانداری)، نظارت و ... که به ترتیب تا آنجایی که حافظه ام یاری کند خواهم نوشت.

اولین انتخابات

نقش: سیاهی لشکر

اولین تجربه و آشنایی من با انتخابات بر میگرددبه خرداد53یا54 که مصادف بود با برگزاری انتخابات مجلسین شورای ملی و سنای زمان طاغوت! که احتمالاً آخرین انتخاباتی بود که در آن رژیم برگزار شد. آن زمان انتخابات مجلسین شورای ملی و سنا با هم برگزار میشد و هر استان یک نماینده در مجلس سنا [1]داشت که اصطلاحاً به آنها سناتور گفته میشد و هر حوزه انتخابیه یک نماینده مجلس شورا که عوام به آنها وکیل میگفتند.

آن سال انتخابات مصادف بود با امتحانات ثلث سوم ما و من کلاس سوم راهنمایی بودم. روز امتحان ریاضی وقتی ورقه امتحانی را به دبیرمان آقای همسایه دوست دادم، یواشکی در گوش من گفت: ساعت 5بعد ازظهر آقای پیشوایی میاد آبکنار شما هم بیاین که بریم استقبال!

راستش را بخواهید اسم آفای پیشوایی را اولین بار بود که می شنیدم،بیرون که اومدم از بچه ها پرسیدم پیشوایی کیه؟

یکی از دوستان همکلاسی گفت: آقای سید هرمز پیشوایی نامزد مجلس شورای ملیه!

گفتم: نامزد مجلس میخواد بیاد آبکنار چیکار کنه؟

گفت :تو چقدر پرتی پسر جان خوب معلومه دیگه میخواد تبلیغات کنه دیگه!

گفتم :تبلیغات بکنه ما بیام برای چی؟

بالاخره فهمیدم ای دل غافل قراره ما دانش آموزان سیاهی لشکر بشیم و بساط آقایون را گرم کنیم. از طرفی فصل برداشت محصول خیار سبز هم بود. اونوقتها کشت خیار سبزدر منطقه ما از رونق برخوردار بود. ظهر که میخواستم برم مدرسه برای امتحان،پدرم تاکید کرد: امتحانت را که دادی سریع برگرد و بیا مزرعه کمک کن، امروز خیلی کار داریم. راستش را بخواین ما مجبور بودیم همزمان با درس خواندن تو کارهای کشاورزی هم به والدین کمک کنیم.

 توصیه آقای دبیر و تشویق دوستان برای رفتن به استقبال جناب نامزد انتخاباتی کار خودش را کرد و تاکید و توصیه پدر را نادیده گرفته و رفتم برای استقبال، تا جنابشان تشریف بیاورند و فرمایشات آنچنانی ایراد بفرمایند، شب شد و من از کمک به والدین غافل و البته این غفلت موجب عصبانیت پدر شد و عواقب ناخوشایندی برایم به دنبال داشت...

... بساط انتخابات طبق سنت تاریخی این مرز و بوم با یک کاندید هدف از پیش تعیین شده و دو سه نفر بازار گرم کن داغ و داغتر شد و فردای روز انتخابات دکتر سید هرمز پیشوایی به عنوان نماینده شهر بندر پهلوی- ببخشید بندر انزلی -تعیین و راهی مجلس گردید. دایی جوان و نگون بخت نگارنده که حامی یکی از کاندیدهای بازار گرم کن بود و از بازی سیاست بی خبر، در روز انتخابات با حامیان دکتر یک گردگیری درست و حسابی راه انداخته و درست و درمان کتک خورده و صد البته توسط نیروهای خدوم امنیتی وقت (ژاندارمری) بازداشت شد. ظاهراً این سنت مواخذه مضروب به جای ضارب و حبس ستم دیده و مظلوم به جای ستمگر و ظالم حدیث دیروز و امروز این سرزمین نیست و قرنهاست که نهادینه شده و باید آن را به عنوان جزء لاینفک فرهنگ جامعه پذیرا باشیم. فردای آن روز افراد فامیل و ریش سفیدها با وساطت موجب آزادی دایی را فراهم کردند. مادر که به عیادت برادر رفته بودو دلش از دیدن زخم و زیلهای برادر ریش شده بود. هنگام مراجعت چارقد از کمر باز کرده و در حیاط منزل دو سه قدمی به سوی قبله برداشت و دست به سوی آسمان بلند کرده حسابی در حق برگزار کنندگان انتخابات دعا! نمود. و سپس به خودش و ایل و تبارش کلی بد و بیراه گفت و عهد کرد تا پایان عمر در هیچ انتخاباتی شرکت نکند!!

  اما این کنشها و واکنشها برای من نوجوان سیزده ساله یک خاطره تاریخی برجا گذاشت و تا به امروز که قریب چهل سال از آن گذشته در ذهنم باقیمانده و قطعاً تا پایان عمر فراموشش نخواهم کرد. هر چند آن موقع به اقتضای سن و سالم خیلی از آن بازیها سر در نیاوردم اما تاثیر منفی آن حوادث تا به امروز مرا همراهی کرده و خواهد کرد.



[1] مجلس سنا متشکل از شصت سناتور بود که سی نفر آنها مستقیماً توسط شاه منصوب و سی نفر دیگر در انتخابات برگزیده میشدند.

فاطمه فاطمه است.

بسم الله الرحمن الرحیم

وي در همه‌ ابعاد گوناگون زن بودن نمونه شده بود.
مظهر يک دختر، در برابر پدرش.
مظهر يک همسر در برابر شويش.
مظهر يک مادر در برابر فرزندانش.
مظهر يک ” زن مبارز و مسئول ” در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌ اش.

خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه‌‌ي بزرگ است.
ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم که فاطمه دختر محمد است.
ديدم که فاطمه نيست.
خواستم بگويم که فاطمه همسر علي است.
ديدم که فاطمه نيست.
خواستم بگويم که فاطمه مادر حسين است.
ديدم که فاطمه نيست.
خواستم بگويم، که فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم که فاطمه نيست.
نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است


برگرفته از كتاب فاطمه فاطمه است( اثر شهید دکتر شریعتی)

سلام و تعظیم بر زنان دلاور


بسم الله الرحمن الرحیم

به دنبال نشر مطلب" مردان غمگین" در وبلاگ خانه پدری که م.آبکناری نوشته خانمی را بازتاب داده و توصیه به خواندن آن نموده و مطلب را اعتراف خانمها ارزیابی و تا حدی از اینگونه اعتراف توسط یک خانم متعجب گردیده است.

حقیر نیز در مقام یک مخاطب و تا حدی شاهد مشقتها ،سختیها و زحمات زنان بزرگوار این مرز و بوم در تکمیل فرمایش این خواهرمحترم جملاتی بابت ادای دین به جامعه نسوان تحریر نمایم.

صحبت از دفاع حقوق مردان نموده اما کم انصافی است اگر چشم بر حقوق شرعی و قانونی نادیده گرفته شده هزاران زن جامعه در باب کار بی منت و مزد آنان در منزل فرو بندیم.

بی مروتی است اگر زحمات و جان نثاری زنان دلاور را در امر تولد و تربیت فرزندان نبینیم . خاصه به کرات دیده ایم که بسیار زنانی هستند که در این راه جان خود را تقدیم کرده تا شاهد لبخند فرزندی باشند و بواسطه آن حریم خانه و خانواده را برخوردار از طراوت و شادمانی نمایند و حتی برخی با هدیه جان گرانمایه خود هم موفق به این امر نمی شوند.

دور از انصاف است که اگر زیاده خواهی و بی توجهی تعداد معدودی از زنان را به پای اکثریت قریب به اتفاق زنان دلاور ،که علیرغم فشار اقتصادی و هزاران کمبود دیگر همدوش مردان خود در راه چرخاندن چرخهای زندگی صبوری و یاوری میکنند بنویسیم.

قطعاً بی انصافی است اگرتلاش و زحمات زنان بیشماری از جامعه ما را که به دلایل مختلف از جمله فوت شوهر، از کار افتادگی همسر، زندانی شدن همسر و....شانه را به زیر بار طاقت فرسای تامین معیشت خانواده برده و  مردانه این بار به مقصد و ساحل نجات رهنمون میکنند را نبینیم . همان عزیزانی که ما آنها را با عنوان "زنان سرپرست خانوار " می شناسیم.

و باز بی انصافی است اگر نبینیم مشقات و ناملایماتی را که زنان ما به واسطه ورود خستگی  و بد خلقی مردان از محل کار به محیط خانواده تحمل میکنند. و برای حفط و صیانت از کیان خانه و خانواده لب از لب نمی گشایند.

و کم لطفی است اگر....

این چند سطر تقدیم به زنان دلاور و قهرمان سرزمین عزیزم ایران که علیرغم همه آزار و اذیتهای مردانه! رایج در فرهنگ و عرف!! و تبعیضهای ناروای مرسوم ، همواره پا به پای مردان خود در اعتلای کانون خانواده سهیم بوده اند.

شاید نگارش این سطور اسباب اتهام " زن ذلیلی" به حقیر شود اما چه باک ! زن ذلیلی شرافت دارد به زن آزاری که برخی مرد نماهای جامعه ما به آن فخر می فروشند!!

 

یک ساعت تفکر....؟!!


بسم الله الرحمن الرحیم
چرا در اسلام 1 ساعت تفكر بهتر از 70 سال عبادت است ؟
حتماً دلیلش این است که درک کنی کجا هستی؟ چه کاره ایی؟ وزنت چیست؟ مخاطبت کیست؟موضوع چیست؟ و چه میخواهی بگویی و حداقلش اینکه درک کنی و هزاران چرای دیگر .....؟
همین و بس!!!

زیبایها را باید دید

بسم الله الرحمن الرحیم
امروز که عصرگاه بعد از یک جلسه کاری مجبور شدم با مترو از میرداماد به سمت میدان آزادی بیایم. و از صبح به خودم قول داده بودم به توصیه خواهر عزیزم صفورا، چشمهایم را بشویم و جور دیگر ببینم. در ایستگاه دروازه دولت میان خیل پلشتی های دور و برم چیز زیبایی دیدم. حیف آمدم دوستانم از آن بی بهره شوند.در یک تابلوی روی دیوار ایستگاه نوشته بود:
امام صادق (ع) می فرمایند:
هرگز سختیها و بیچارگیهای خود را برای دیگران تشریح نکنید، اولین اثرش این است که القا می کند تو در میدان زندگی زمین خوردی و از روزگار خسارت دیدی. در نظرها کوچک میشوی شخصیت و وقارت از میان می رود.
بحارالانوار ج75صفحه140

ضرورت افزایش ظرفیت

بسم الله الرحمن الرحیم

به دنبال نشر مطلب"اسم مستعار چرا؟" به قلم نگارنده در سایت وزین آبکنار ما( http://abkenarema.com/)و مشارکت کاربران عزیز در نقد مطلب و تلاش مجدد حقیر در تبیین و تنویر اهداف طرح مسئله، شاهد واکنشهایی از کاربرانی که غالباً از اسم مستعاراستفاده  مینمایند بودیم، که متاسفانه موجب تکدر خاطر برخی دوستان از جمله مدیر محترم سایت آبکنار ما جناب آقای طاهری گردید که بر خود لازم دانستم ادامه بحث را از طریق این درگاه به استحضار رسانده و قبل از هر چیز از محضر همه عزیزان  خصوصاً آقای طاهری عذرخواه باشم.

بر کسی پوشیده نیست همه کسانی که در عرصه رسانه ها اعم از مجازی و غیره فعالیت میکنند هدف و غرضی را دنبال میکنند و تصور اینکه شخص یا اشخاصی بدون هدف و ایده  قلم میزنند قطعاً قابل پذیرش نیست. برخی به دنبال تجربه اندوزی، عده ای به دنبال نشراعتقادات و اندیشه های خود،جمعی سعی در انتقال تجربیات خود وخلاصه هرکسی هدفی را دنبال میکند.   

اغلب نویسنده ها درنوشته ها و مطالب منتشر شده خود گروهها و طبقات مختلف را مورد خطاب قرار داده و اغلب شخص، گروه و طبقه خاصی را مد نظر ندارند و سعی براین است با طرح مسئله و دغدغه، مشارکت مخاطبین را برانگیخته تا با تعامل وگفتمان توام با احترام به باورها و اندیشه دیگران موجبات هم افزایی اطلاعات،دانش و تجربه دیگران را فراهم نمایند و گزافه نیست اگر مدعی شویم که غرض و هدف اصلی نوشته ها ایجاد گروههای دوستی و افزایش مودت و حس مهرورزی در کاربران است. به قول مولانا ما برای وصل کردن آمدیم نی برای فصل کردن!

برخی از دوستان خیلی زود موضوع بحث مطلب یاد شده را به خود گرفته و با قهر صحنه را ترک کرده و به نوعی مصاحبت با ما را موجب ملال اعلام و با پوزشی فاخر! وداعی نامهربانه را منادی گشتند.

از آنجایی که نگارنده شخص ویا اشخاص خاصی را مد نظر نداشته و تنها به چرایی استفاده از اسم مستعار و مصادیق و دلایل آن اشارت داشتم. موکداً اعلام مینمایم که استفاده از اسم مستعار به آن  شرحی که سابقاً گفته شد فاقد ایراد و اشکال عرفی، قانونی و اخلاقی است لکن مواقعی که دلیل خاص و علت معتبری برایش وجود ندارد، برای احترام به مخاطبین و خوانندگان نوشته هایمان بهتر است با اسم حقیقی و شناخته شده فعالیت کنیم تا به حداقل خواسته مخاطبین خود که همان دانستن و شناختن نگارنده است احترام بگذاریم، همانگونه که توقع داریم دیگران به سلایق و عقاید ما احترام بگذارنند.

البته کاربران محترم دلایل و توجیهاتی برا ی استفاده از اسم مستعار بیان نموده اید که ضمن احترام به نظر عزیزان موافق آن نبوده و در اینجا نیز قصد پرداختن به دلایل مخالفت خود ندارم و تنها به استحضار عزیزی که مرقوم فرموده" به گمانم نسبتی بین خوب نوشتن و شناخت اشخاص با عسس و بگیر و ببند نیست؛یرای صاحبان این تفکر بهتر آن است که در صدد معرفی نوشته های زیبای خویش باشند و کاری هم به اسم مستعار دیگران نداشته باشند" برسانم : چگونه به فکر اسم مستعار دیگران نباشم؟

آیا برای وقت و انرژی خود که صرف مطالعه میشود ارزش قایل هستید؟

آیا واقعاً برای شما مهم نیست که نوشته ها و مطالب مورد استفاده شما زائیده چه مغز و تفکری است؟

آیا فردا شخص معلوم الحالی همانند رضا ربع پهلوی با آن سابقه درخشان خاندانش در شکنجه، اعدام، تبیعد و زندانی کردن آزادیخواهان در باب دموکراسی و آزادی اندیشه با نام مستعار" جندالله" ویا دیگرخائنین فراری با اسامی مشابه، قلم فرسایی کردند، باز شما تکلیفی برای شناسایی صاحب قلم در خود احساس نمی کنید؟(البته قصد قیاس نیست و به قول معروف در مثل مناقشه نیست )

اگر این چنین است و دوستان ما را متهم به "دشت کربلا زدن " نکنند حرفی نمی ماند.

در پایان از همه دوستان ملتمسانه و برادرانه خواستارم به جای مقابله با مسائل مطروحه تلاش خود را مصروف تکمیل مطلب و هم افزایی دانش مخاطبین نمایند و هر چیزی را به خود نگیرند وخلاصه کلام اینکه برای بزرگ شدن به ظرفیتی بیشتر نیاز است.

 

10956روز گذشت!!

بسم الله الرحمن الرحیم

  امروز با توجه به خلوتی روزهای اول سال نو و حالت نیمه تعطیلی ادارات فرصتی دست داد تا با مراجعه به سایت سازمان تامین اجتماعی و بررسی سوابق پرداخت بیمه خود با واقعیت تلخی روبرو شوم. با کمال تعجب مشاهده کردم با احتساب دوران سربازی 10956روز از سابقه بیمه شدنم گذشته است! این یعنی سی سال خدمتم به شرط پرداخت حق بیمه دو سال خدمت سربازی[1] که البته تا به امروز زیر بار این لطف قوای محترم مقننه و مجریه نرفته ام(ظلمی مضاعف به امثال بنده که در زمان جنگ با حقوق 2250ریالی انجام وظیفه کرده ایم ولی امروز باید با نرخ روز حق بیمه اش را پرداخت کنیم.با یک حساب سر انگشتی باید چیزی حدود 4میلیون تومان بابت محاسبه دو سال سربازی به تامین اجتماعی پرداخت کنم.!) و انشاءا...نخواهم رفت، سپری گشته و طبق قانون مشمول ماده 76قانون تامین اجتماعی شده و بازنشسته خواهم شد.

برای اطمینان با مدیریت بیمه و بازنشستگی اداره تماس گرفتم و آنها نیز ضمن تائید موضوع گفتند البته شما مخیر هستید درخواست بازنشستگی بدهید یا نه.

با عنایت به اینکه روزهای پایانی سال قبل حکم انتصابم به مدت دو سال تمدید شده احتمال اینکه با درخواستم موافقت شود بسیار ضعیف است. اما اگر من درخواست کنم و موافقت شود؟ یعنی باید بروم منزل بشینم و همکار  عیال بشوم در رسیدگی به امور منزل؟ فکرش هم برایم ناخوشایند است.

به یکباره ترسی تمام وجودم را پر کرد و تازه فهمیدم ای دل غافل چه غفلتی مرتکب شده ام! من که به برنامه ریزی و آینده نگری خود می بالیدم چرا برای این روز فکری نکرده ام؟

 به قول دوست عزیز ما چقدر زود دیر میشه؟ تا دیرتر نشده باید یک فکری برای روزهای بازنشستگی بکنم.فکر اینکه عاطل و باطل و خانه نشین شوم برایم آزار دهنده است ،تا فرصت هست باید طرحی ریخت و چاره ایی کرد. انشاءا...

راستش را بخواهید علیرغم مشکلات جسمی موجود اصلاً احساس خستگی و اینکه وقت بازنشستگی رسیده را ندارم. تازه فکر میکنم به مرز پختگی و انجام خدمت مفید و سازنده رسیده ام. و توان آن را دارم که اگر خدا بخواهد تا چند سال دیگر کار کنم.

 

 
 



[1] - به موجب اصلاح تبصره ماده 14قانون کار و تامین اجتماعی به پیشنهاد دولت و تصویب مجلس شورای اسلامی در سال1385 سنوات خدمت سربازی در صورتی به عنوان سنوات قابل قبول محسوب میگردد که حق بیمه آن به نرخ روز محاسبه و توسط بیمه شده پرداخت گردد .