خدایا ظرفیتم آرزوست!!

خدایا ظرفیتم آرزوست!!

عجب دنیایی داریم ما! عجب آدمهای بی تامل و بی ظرفیتی هستیم ما! از همه کس و از همه چیز انتفاد میکنیم، ایراد می گیریم. مدعی آزادی خوا هی و آزاد اندیشی هستیم. اما در عوض انتظار داریم هرکاری میکنیم ، هر حرفی میزنیم، دیگران یا هیچ نگویند یا اگر بگویند، به به و چهچه باشد. تا یکی به ما میگوید بالای چشمت ابرو. دادو فغان راه می اندازیم و گوینده را " غیر منصف" و"کینه توز" می نامیم و یا اینکه به مخاطبمان میگویم چون شما خودی نیستید، پس درک نمیکنید.

نمی دانم چرا اینقدر کم تحمل و بی ظرفیت هستیم. امروز در یک وبگاه به اصطلاح فرهنگی بیانیه ایی از مدیریت آن خواندم که برای جلوگیری از" حرف و حدیثها و برخوردهای غیرمنصافه"تصمیم دارند که وبگاه را به دیگران واگذار کنند. بی اختیار یاد اتفاق چند ماه پیش افتادم که برای دو جمله اظهار نظر دوستان فرهنگ دوست مدیریت همین وبگاه، بنده را کینه توز و ناتوان ازدرک زیبایی و... توصیف نمودند.

چند وقتی بود که میخواستم سطوری را برای دوستان فرهیخته فرهنگی ما در این وبگاه خط خطی کنم و فرصت نمی شد و هر بار به بهانه ایی به بعد موکول. اما امروز که بار دیگر چشمم به جمال بیانیه نشست مدیریت محترم شان روشن گردید و دریافتم بار دیگر دوستان فرهنگی از پذیرش نظر برحق کاربری برآشفته و خلق الساعه نشستی برگزار و تصمیمی تاریخ ساز!  اتخاذ نموده اند و این بار سخاوتشان هم گل کرده برای کاربران وبگاه رایگان پیشنهاد نموده اند. آرزو کردم خداوند بر کرامتشان بیافزاید انشاءا...شاید هم با حاتم طایی نسبتی دارند؟؟!! و ما بی خبریم

مدیران محترم وبگاه فرهنگی! شما که تحمل یک انتقاد دو جمله ایی را ندارید و آنرا به کینه توزی و غیر منصفانه بودن تعبیر میکنید. بهتر نیست بجای فعالیت فرهنگی در محیط وب به همان قهوه خانه های پردود پناه برده ، حرف بزنید، چای میل بفرمایید و از همدیگر تعریف و تمجید کنید و کیف کنید؟ اینکار حداقل یک فایده دارد و آن اینکه  خواهر، خواهر زاده و دیگر اقوام به زحمت نمی افتند تا به عنوان کاربر برایتان کامنت بفرستندو به به و چهچه بکنند.

اما بنده غیر آبکناری! یک پیشنهاد دیگر هم میکنم.شما بجای حاتم بخشی، لطف کنید اسامی مدیران!!" وبگاه فرهنگی..." را منتشر کنید تا کاربران بدانند مخاطبشان کیست تا به اندازه ظرفیت و ... با شما حرف بزنند.

... ودر آخر برای شما و خودم از درگاه وحدانیت، ظرفیتم آرزوست !!

آموزشهای ویژه

بسم الله الرحمن الرحیم

... هفته آخر دیماه 60که توفیقی حاصل شده بود تا به اتفاق دوست و همرزم عزیزم هوشنگ به زیارت علی بن موسی الرضا(ع) نایل شویم. در مراجعت در ایستگاه راه آهن اندیمشک متوجه شدیم که یگان ما منطقه شوش را به لشکر 77خراسان تحویل داده و به منطقه جسر نادری نقل مکان کرده است.

با کامیون نظامی به سمت منطقه رفتیم، حدود 20کیلومتر بعد از اندیمشک که به سمت شوش دانیال میروید به یک دو راهی میرسید که امروزه یک تابلو مسیر دشت عباس، دهلران، موسیان و فکه و چنانه را به مسافران نشان میدهد. اما در آن دوران هیچ تابلویی وجود نداشت.کامیون به سمت راست پیچید، هنوز یکی دو کیلومتر جلوتر نرفته بودیم به یکباره شاهد پهن شدن غیر عادی جاده شدیم . بعدها فهمیدم که اینجا یک باند برای فرود اضطراری هواپیماهای غالباً نظامی پیش بینی شده است. بعد از باند اضطراری به رود کرخه و پل معروف جسر نادری[1] میرسیم .بیرون بودن لوله یک تانک چیفتن از زیرآب کنار پل، نشان از نبردی سخت برای باز پس گیری منطقه از اشغالگران دارد. بعد از پل برعکس جاده اصلی که به سمت چپ میرود.به یک جاده خاکی در سمت راست وارد شده و از حاشیه تپه هایی که کم کم ارتفاع آنها بیشتر و شبیه یک منطقه کوهستانی است وارد میشویم ، بعد از استقرار در منطقه تقریباً هیچکس از علت حضورمان در اینجا اطلاع ندارد.تنها همه از برنامه های سخت و فشرده آموزشی می گویند. با گذشت روزها و هفته ها و اجرای برنامه های متفاوت و سنگین آموزشی، گشتهای شناسایی، کم کم رنگ و بوی عملیات احساس میشود. روزها تقریباً کسی با ما کاری ندارد و شبها برنامه ها شامل آموزش و رزم شبانه و شناسایی تا صبح مشغولمان میکند...اوقات فراغت روزانه کار دست ما میدهد و ما که نمی توانیم بی کار بنشنیم، با جلوداری استوار نادعلی[2] یک دوره مسابقه فوتبال گل کوچک با امکانات منطقه به یادبود شهید سیدحسین وکیلی راه انداختیم. شهید وکیلی اهل زواره و راننده دسته بهداری بودند که در مهر ماه همان سال در روستای شلیبیه شوش به شهادت رسید.

حدود 50روزی که در منطقه جسر نادری مستقر بودیم خاطرات تلخ و شیرین زیادی برایمان شکل گرفت.گم شدن من وچند نفر دیگر از جمله ستوان قاسمی درکوههای منطقه به خاطر مه گرفتگی، منفجر شدن کلاس آموزش مین توسط استاد گروه مهندسی که منجر به شهید و مجروح شدن تعدای از بچه ها شد،حضور استاد فخر الدین حجازی نویسنده و فعال سیاسی مطرح آن زمان در بین ما و... از جمله حوادثی بود که در این مدت برای ما اتفاق افتاد.

از اواسط اسفند به بعد تقریباً همه مطمئن بودیم که عملیات گسترده ایی عنقریب انجام خواهد. لغو شدن مرخصیها، تحرک غیر معمول نیروهای نظامی و بسیجی. دپو شدن مهمات در شیارها و کوههای منطقه، ایجاد راهها و جاده های دسترسی به دشت عباس، ساخت استحکامات وو مواضع متعدد و... همه و همه خبر از در پیش بودن طوفانی سهمگین میداد که با غرش شیر مردان جبهه نبرد، آغاز و دودمان اشغالگران و متجاوزین را در هم پیچیده و بخشهای وسیعی از میهن عزیزمان را ازلوث وجود منحوس آنها پاک خواهد کرد..

...در این میان در پیش بودن مراسم عقد و عروسی دوست عزیزم مجید که برای پنجم فروردین شصت ویک برنامه ریزی شده بود داستانی داشت عجیب و عبرت انگیز که انشاءا... در فرصتی به آن میپردازم....ادامه دارد . یاحق



[1] جسر در زبان عربی به معنی پل است .و پل نادری به واسطه عرب زبان بودن اغلب ساکنین منطقه به جسر نادری معروف شده است.

[2] استوار داریوش نادعلی اهل پل سفید مازندران بودند  که طبق اطلاع واصله  بعد درمنطقه مریوان استان کردستان به شهادت رسیدند

خدایت بیامرزد مادر

بسم الله الرحمن الرحیم

او فقط مادر التفات و الیاس و اسکندرو دخترانش نبود. او مادر همه فرزندان روستا بود. مهربان و شاداب و خوش برخورد. هر بچه و بزرگی را می دید با خوشرویی و مهربانی مورد خطابش قرار میداد. محبت میکرد. برایشان آرزوی تندرستی و سلامتی میکرد. تکیه کلام زیبایی داشت "الله تو را سلامت بداره "انشاءا... ،داماد بشی" یا" عروس بشی انشاءا..."، شاید یکی از دلایلی که بچه ها خیلی دوستش داشتند .همین گفتمان زیبایش بود.

آنقدر مهربانی و جاذبه داشت که همه را جلب خود میکرد ، بدون اغراق همه بچه های روستا او را خاله صدا میکردند.همیشه نوای دلنشینش را میشنوم خصوصاً ایامی که توفیق حضور در جبهه را داشتم. هر وقت مرا میدید با صدای بلندو به اسم مستعار(جلیل) صدایم میکردو میگفت: الله کمکش کن، رسوالله پشت و پناهت باشد عزیزم!

بانو زلیخا را میگویم، مادر اسکندر و همسر مرحوم اسماعیل محمدی را. خدایش بیامرزد، سحرگاه امروز خوابش را دیدم، با همان هیبت، با همان پیراهن چیت گلدار سبزرنگ و دامن بلند پرچین روستایی اش، مجمه[1] برسر،توی کوچه مشغول توزیع خیرات بود. تا مرا می بیند مجمه را پایین آورده و اصرار به برداشتن غذا میکند! غذای خیراتی همانند زمان قدیم روستا شامل برنج ، خورشت فسنجون و کوکوسیب زمینی، داخل ظروف چینی گل سرخی که معمولاً آن زمان از مرغوبترین ظروف خانواده ها محسوب میگردید. در کنار هر ظرف غذا یک پیش دستی ترب هم گذاشته است.اصرارش مرا مثل همیشه تسلیم محبتش میکند. دست میبرم بردارم که از خواب بیدار میشوم......

صبح خوابم را برای عیال تعریف میکنم . میگوید بنده خدا سه سال پیش به رحمت خدا رفته ، من که فکر میکردم ایشان هنوز زنده هستند. کمی دمق میشوم.برای همین تصمیم میگیریم امشب که شب جمعه و اتفاقاً شب رحلت حضرت رسول(ص) و شهادت امام حسن مجتبی(ع) است چیزی تهیه و به نیابت از ایشان و پد ر و مادر همسرم خیرات کنم.

خداوند همه رفتگان را به برکت این ایام قرین رحمت ابدی بفرماید انشاءا...

 

[1] مجمه یا موجما سینی بزرگ چوبی است که در گذشته برای پاک کردن برنج، سفره انفرادی و امور دیگر استفاده میشد و امروزه تقریباً استفاده از آن منسوخ شده است.

سلام خواهر من

بسم الله الرحمن الرحیم

مطلب حاضر حاصل اندرز خیر خواهانه و خواهرانه معلمی است بزرگوار که در کمال بزرگواری پند و اندرزم داده اند. مطلب زیر پاسخی به فرمایشات این عزیز نیست بلکه درددلی است برادرانه که امیدوارم مورد بهره همه مخاطبان، فارغ از طبقه و عشیره و نسلها باشد.

بگذارید همانطوریکه شما آغاز کردید من هم آغاز کنم . با سلام به شما و تشکر از لطفتان به بنده حقیر و از اینکه بنده را برادر خطاب میکنید و خواهرانه اندرزم میدهید. بسیار بسیار سپاسگزارم.

اما اجازه بدهید بخشهایی از فرمایشات جنابتان را نقد کنم وقول بدهید اگر جایی را اشتباه کرده و در صراط حق نبود. بدون هیچگونه اغماضی مرا آگاه سازید.

در ابتدای مکتوبتان مرقوم داشته اید" اما برایتان بگویم که یکی از افتخارات زندگی من این است که همه ی افراد با افکار متنوع با من راحت هستند..." قبل از هر چیز باید عرض کنم یکی از دلایلی که باعث شد من نوشته های شما را دنبال کرده و علاقه مند پیگیری کارهای شما باشم . یکرنگی و ارزشی بودن شماست. من تا امروز شما را یک نیروی انقلابی و ارزشی و وفادار به آرمانهای نظام و انقلاب می پندارم. اما فکر نکنم راحت بودن هرکسی با هر تفکر و ایده با انسان ارزشی، نقطه قوت محسوب گردیده و موجب مباهات و افتخار باشد.

بگذارید برای تبیین منظورم روایتی برایتان نقل کنم:

آورده اند روزی امیر مومنان علی(ع)به بصره رفت تا امور مسلمین را ازنزدیک بررسی نمایند. در بدو ورود از والی آنجا اوضاع و احوال را جویا شدند و ایشان در پاسخ امام عرضه داشتند: امیرالمومنین خاطرشان جمع باشد همه چیز در امن و امان است و هیچکس با دارالخلافه مشکلی ندارد! امام با تاکید سئوال را تکرار فرمودند: هیچکس مشکل ندارد؟ و والی جواب دادند هیچکس !!امام (ع) بیدرنگ حکم عزل والی بصره را صادر فرمودند : میدانید چرا؟! حتماً میدانید. پس از ادامه روایت صرفنظر میکنم. یک دلیل و شاید بارزترین آن اینکه گرگ ومیش بر یک سفره نتوانند نشستن.!!

در بخشی دیگر از فرمایشات خود آورده اید:

"شما و جنابx زیاد با هم کل کل می کنید و این مرا ناراحت می کند. شما مشکلات را از زاویه ای می بینید و ایشان همین ها را از زاویه ای دیگر بررسی می کند . مشکل همان است..."

کل کل من و آقای x که من آن را گفتمان مینمامم نه واژه مجعول کل کل! هر چند گاه گاهی به منازعه و بد وبیراه گفتن می انجامد. فراتر از تفاوت زاویه دید است. افکار من و آقای x بیشتر به یک عمود منصف شباهت دارد تا زاویه! در پندار ایشان افعالی مباح و مجاز شمرده میشوند که من آنها را حرام اندر حرام می پندارم. ایشان برخی روشهای تربیتی مرسوم و رایج در ممالک لائیک و سکولار را نسخه آموزش فرزندان این مرز و بوم میداند. اما من نه اینکه اعتقادی به آنها ندارم بلکه آن شیوه تربیتی را برای فرزندان این وطن سمی مهلک میدانم.

دختران و پسران ما نیازی به شیوه های آموزشی غرب و سکولاریستی ندارند. دختران ماعاطفه و احکام خاصه آموزه های عاطفی، جنسی و زناشویی را به واسطه تاسی از بزرگ بانوی دوعالم زهرای اطهر(س)از مادران عفیف و پاکدامن خود می آموزند.نه در کارگاههای آموزش مسایل جنسی که ثمره اش بشود صدها و هزاران سقط جنین و فرزند سرراهی!!.

آموزش فرزندان ما نیازی به ارتباطات بی قید و بندانه محصول تمدن به بن بست رسیده غرب و سکولاریسم ندارد. اسلام و مسلمین غنی ترین منبع و مصدر آموزشهای خانواده هستند ما را چه نیاز به تبلیغ افکارمریض وارداتی؟

هرچند مطمئنم آقای xو امثال ایشان به قصد تبلیغ این افکار مخرب اقدام به ارائه نظر نمیکنند. اما مشاهده دستهای پنهان دشمنان در سراپرده این افکار خیلی سخت نیست.

و اما در خصوص نحوه مخالفت و استدلال و قانع کردن مخالف با نظرات سازنده شما موافقم و سعی خواهم نمود انشاء ا...از آن بهره ببرم. اما متد پیشنهادی شما همیشه نمی تواند کارساز باشد. آنجا که اعتقادات و باورهای دینی ما سیبل و آماج ترویج انحراف و متدهای خانه خراب کن قرار میگیرد. تساهل و تسامح جایز نیست بلکه ورود و مقابله مقتدرانه با آن چاره کار است.

پایدار باشید.

آفتاب آمد دلیل آفتاب!!

بسم الله الرحمن الرحیم

 روز گذشته مطلبی با عنوان آموزش و پرورش...  را در یک وبلاگ مطالعه میگردم. که نویسنده آن در یک گفتگوی فرضی و خیالی با یک معلم زحمتکش به بررسی و نقد مسائل و مشکلات مبتلا به خانواده ها پرداخته است. در این مقال قصد بررسی و نقد گفته های نگارنده مطلب یاد شده را ندارم. اما در پایین مطلب عدد1 که نشان دهنده یک نظر در خصوص این پست است توجه ام را جلب میکند. کامنت مخاطب و پاسخ نویسنده جالب است.
سلام جناب . جالب بود . من منتظر ادامه اش هستم و در آخر برایتان نظرم را می نویسم .

پاسخ: باور کن ده مرتبه تا حالا نوشتم و تمومش کردم ولی به علت قطع اینترنت همش حذف شده.

 ۱٦/۱٠/۱۳٩۱ - ٤:٠٩

 وقتی پیام و پاسخ مربوطه را میخوانم ، بی اختیار یاد جمله ای از همین نویسنده می افتم که در یکی از مطالبش در وصف من نوشته بود: " او بیسواد است و.. .."

با خود میگویم، من که ادعایی نداشته و ندارم و به آن گفته نویسنده نیز پاسخی نداده ام، چون قبول دارم که از دانش و علم آنقدری بهره دارم که نتوان مرا باسواد نامید. اما عزیزی که ادعای با سوادی دارد چرا چنین جمله ای را به طبع نگارش آراسته اند؟!!

 امروزه بنده ناوارد و مبتدی و صد البته هر بچه و نابالغی که در محیط مجازی فعالیت میکند، میداند که در محیط اینترنت با این وضعیت رایج در کشور ما امکان نوشتن، ویرایش و انتشار مطلب به راحتی وجود نداشته و غالب نویسندگان مطالب خود را در خارج از محیط وب نوشته، ویرایش نموده و در فرصتی مناسب که بستر اینترنت پایداری لازم را داراست، اقدام به نشر آن میکنند.

پس چگونه است که مدعی با سوادی "ده مرتبه نوشته و قطع اینترنت موجب حذف" مطلبش میشود؟

در خوشبینانه ترین برخورد با این پدیده ، میتوان دو فرض را متصور گردید:

1-      یک احتمال آن است که نویسنده به این فرآیند واقف نبوده و دانش لازم برای کار با محیط مجازی را ندارد.که البته کمی بعید به نظر میرسد.

2-   احتمال دوم اینست که با توجه سابقه بیسواد خواندن دیگران ، همه مخاطبین را بیسواد فرض میکند و برای شعور و درک مخاطبین خود ارزشی قایل نیست.

و اینجاست که باید گفت: آفتاب آمد دلیل آفتاب!

سفرنامه عراق- قسمت آخر

بسم الله الرحمن الرحیم

کوفه مرا صدا میزند.!

... بالاخره تصمیم میگیریم صبح به فرودگاه نجف بروم. راننده تاکسی در ابتدای ورودی فرودگاه مرا پیاده کرده و دور میزند،بعد ازصد، صدو پنجاه متر پیاده روی و گذشت از پستهای متعدد بازرسی نیروهای چند ملیتی (عمدتاًانگلیسی) وارد محوطه فرودگاه میشوم. تاکسیهای اختصاصی فرودگاه برای انتقال از ورودی فرودگاه به سالن ترانزیت 15000تومان مطالبه میکنند. خیلی زورم میگیرد که برای چند صد متر راه اینقدر پول بپردازم . لذا با اجازه نیروهای امنیتی پیاده طی طریق میکنم. بعداز ... ادامه

ادامه نوشته

برای اربعین به یاد قیصر

برای اربعین به یاد قیصر

قیصر امین پور شاعر توانمند و خوزستانی معاصر آثار زیبای فراوانی از خود به یادگار گذاشته اند که شعر زیر یکی از آنهاست به مناسبت اربعین سرور وسالار شهیدان و یاران باوفایش قطعه حاضر تقدیم به شیعیان ابا عبدالله الحسین (ع) میکنم.

خوشا از دل نم اشکی فشاندن                   به آبی آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشق بازان یاد کردن                   زبان را زخمه فریاد کردن

خوشا از نی خوشا از سر سرودن               خوشا نی نامه ای دیگر سرودن

 نوای نی نوایی آتشین است                    هوای ناله هایش ، نینوایی است

نوای نی دوای هر دل تنگ                        شفای خواب گل، بیماری سنگ

قلم، تصویر جانکاهی است از نی               علم، تمثیل کوتاهی است از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد                 سر اورا به خط نی رقم زد

دل نی ناله ها دارد از آن روز                     از آن روز است نی را ناله پر سوز

چه رفت آن روز در اندیشه نی                  که اینسان شد پریشان بیشه نی؟

سری سرمست شور و بی قراری             چو مجنون در هوای نی سواری

پر از عشق نیستان سینه او                   غم غربت،غم دیرینه او

غم نی بند بند پیکر اوست                     هوای آن نیستان در سر اوست

دلش را باغریبی،آشنایی است           به هم اعضای او وصل از جدایی است

سرش بر نی ،تنش در قعر گودال             ادب را گه الف گردید،گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد                   نوایش زیر و بم بسیار دارد

سری بر نیزه ای منزل به منزل               به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گل بردارد اشتر                    که با خود باری از سر دارد اشتر؟

گران باری به محمل بود بر نی               نه از سر، باری از دل بود بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر داد         سرش بر نی، نوای عشق سرداد

به روی نیزه و شیرین زبانی!                عجب نبود ز نی شکر  فشانی

اگر نی پرده ای دیگر بخواند                 نیستان را به آتش می کشاند

سزد گر چشمها در خون نشینند          چو دریا را به روی نیزه بینند

شگفتا بی سر و سامانی عشق!        به روی نیزه سرگردانی عشق!

ز دست عشق در عالم هیاهوست       تمام فتنه ها زیر سر اوست!

 

سقرنامه عراق(6)

بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت ششم- باردیگر کربلا و نجف

....صبح سه شنبه به اتفاق و باز هم با اتومبیل عبدالزهرا به سوی کربلا راه می افتیم. در ورودی شهر محمودیه(شهری در فاصله حدود سی کیلومتری بغداد) متوجه بسته بودن راه میشویم . بالاجبار راه فرعی داخل شهر را پیش میگیریم. در خروجی شهر به یک سه راهی میرسیم که هیچگونه تابلو و علامت راهنما وجود ندارد، عبدالزهرا در حالیکه برای انتخاب مسیر مردد است، از چند پسر بچه که در حاشیه جاده مشغول بازی فوتبال هستند،با صدای بلند می پرسد: طریق الکربلا؟ اما بچه ها حسابی در جو بازی هستند و جوابی نمی دهند. من همراه با اشاره دست میگویم: بالیمین!

عبدالزهرا از آینه داخل اتومبیل نگاهی عاقل اندر صفیه به من که در صندلی عقب نشسته ام، انداخته و مجدداً سرش را به بیرون اتومبیل برده و اینبار بلندتر داد میزند: طریق الکربلا؟...ادامه

 

ادامه نوشته

سفرنامه عراق(5)

بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت پنجم- کاظمین

... به اتفاق مسئول اداری مالی دفتر قصد شروع کار را دارم ولی متوجه میشوم به دلیل مشکلات نرم افزاری مدتهاست امورمالی دفتر، ثبت و ضبطی انجام نداده است. بلادرنگ با یادداشت اقلام با اهمیت ترازنامه سال مالی گذشته نظیر موجودی نقد، کالا، بدهکاران و بستانکاران، کار رسیدگی را شروع کرده و همزمان ضمن تماس با مسئول پشتیبانی نرم افزار درتهران، پیگیر رفع نقص نرم افزار میشوم. از سوریه خبر میرسد نماینده دستگاه نظارتی به علت مشکل خانوادگی از ادامه سفر بازمانده و لاجرم به تهران برگشته است. نزدیک غروب آفتاب به همراه مدیر،معاون و مسئول مالی دفتر پیاده به سوی حرم میرویم.....ادامه

ادامه نوشته

بیسوادان قرن بیست و یکم

بسم الله الرحمن الرحیم
 بیسوادان قرن بیست و یکم کسانی نیستند که نمی توانند بخوانند و بنویسند؛
بلکه کسانی هستند که نمی توانند بیاموزند آموخته های کهنه را
دور بریزند و دوباره بیاموزند.
- عمر ما کوتاه نیست، ما کوتاهی می کنیم.
باتشکر از دوست ارجمند جناب آقای احمد جوی کپورپالی
 

یک جمله ی حسابی از....

يك جمله ی حسابی از
دكتر حسابي

حاصلضرب "توان" در "ادعا" مقداری ثابت است ،
هرچه "توان" انسان کمتر باشد "ادعا"ی او بیشتر است

و هرچه "توان" انسان بیشتر شود " ادعا"یش کمتر میگردد.


با تشکر ازجناب رضا بلوری آبکناری

اعتقادات و تحلیل وقایع

بسم الله الرحمن الرحیم

چند صباحی شایعه به پایان رسیدن دنیا توسط یک پیشگو در ینگه دنیا و با الهام از باورهای قوم و تمدن معروف مایا[1] مطرح و دهان به دهان به همه ملل دنیا تسری پیدا نمود. اینکه چگونه و با چه هدفی چنین ادعایی مطرح و با چه ابزارهایی منتشر گردید. از حوصله این مبحث خارج بوده و چیزی نیست که نگارنده قصد ریشه یابی آن را داشته باشد.

به دنبال این ادعای بی پایه و اساس، بهره برداران فرصت طلب، دست به منفعت طلبی فراوانی یازیده و سود بیشماری را تملک کردند. یکی فیلم ساخت و میلیونها دلار سرازیر حساب بانکی خود کرد .آن یکی بازی کامپیوتری تولید کرد و یکی دیگر به تولید محصولات فرهنگی و ضد فرهنگی روی آورد و جالب تر از همه کشور همسایه ما ترکیه از قرارگرفتن روستای شیرینجه[2] جزء چهار نقطه در امان موعود واهی، بیشترین بهره را برده و میلیونها دلار از قبل جذب جهانگرد به جیب شهروندان و خزانه خود سرازیر نمود.

اینها همه یک طرف، نقش اعتقادات و باورهای دینی در تحلیل و پذیرش ادعاهایی از این دست طرف دیگر قضیه است که جای تامل و بررسی دارد. اینکه انسانها و ملل مختلف این قبیل ادعاها را پذیرفته و باور کنند، حرفی نیست . اما ملتهای مسلمان خصوصاً شیعیان چرا زیر بار چنین خزعبلاتی میروند؟ جای تعجب دارد. ملتهایی که به نصح صریح قرآن کتاب آسمانی خود، احادیث و روایات مبرهن و شفاف، معتقد به منجی موعود بوده و هستند و هرساله در آستانه میلاد منجی وعده داده شده، شهرها، روستاها و خانه های خود را آذین بسته و هر شب جمعه دست به دعا برداشته، هر صبح جمعه ندبه می خوانند و ظهور منجی را از خالق هستی طلب میکنند. چگونه و با چه استدلالی این حرفها را باور میکنندو این ادعای کذب به پایان رسیدن دنیا را بین خود نشر می دهند؟

صبح چهارشنبه پیش که حدود 48ساعت به زمان موعود جناب کذاب (نوستر آداموس) مانده بود. خیلی از همکاران و دوستان را غرق در مباحث و حرف و حدیثهای مربوط به این ادعا می دیدم. و دردناک تر از همه اینکه یکی از آنها با جدیت تمام و خیلی ملتمسانه از اطرافیان حلالیت می طلبید!! چیزی که حسابی اعصابم را به هم ریخته و موجب خط خطی کردن این سطور گردید. این واکنشها معیاری است برای سنجش و تراز اعتقادات ما و اینکه چقدر در آنچه به زبان می آوریم و ادعای آن را داریم راسخ و پایدار هستیم.



[1] - تمدن و قوم مایا از تمدنهای باستانی و قدیم سرخپوستان امریکای شمالی و مکزیک فعلی

 -[2] شیرینجه روستایی در شمال غرب ترکیه  که بر اساس ادعای نوستر آداموس جزء چهار نقطه دنیا بود که بعد از نابودی دنیا هیچ آسیبی ندیده و پا برجا می ماند.

ای کاش ما هم چاهی داشتیم!

بسم الله الرحمن الرحیم

در سفر به عراق بلاخیز و بلا زده، آنگاه که به کوفه میرسیم پا به پای همسفران رو به سوی سرای مولای متقیان امیرمومنان در جوار مسجد معروف کوفه داریم. خانه بازسازی شده امیرالمومنین در نقطه ای بلندتر از دیگر نواحی، تقریبا پشت دارالخلافه کوفه که اکنون خرابه ایی بیش از آن نمانده و پیرامون آن را نیزار و درختان نخل محصور نموده اند قرار دارد. به همراه مردم به حریم خانه مولا وارد میشوم. چند راهنما در آنجا برای مردم از مساحت خانه، مصلی حضرت، اتاق حسنین و ... می گویند. اما برای من هیچکدام از اینها جالب توجه نیست و ازبین همه اینها، چاه وسط خانه امیرالمومنین مرا به خود میخواند. بدون توجه به نطق راهنما به سوی چاه میروم . در حالیکه چشم به اعماق آن دارم و سرشک حسرت آرام آرام از گونه هایم در می غلطد. ناگهان همراه و همسفر بذله گویم با لهجه شیرین مازنی در گوشم چیزی می گوید. هرچند جمله لطیفش بی اختیار تبسمی بر لبانم می نشاند، اما دیدگانم از چاه برنگشته و همچنان به آن چشم دوخته ام و در دلم با مولایم  همدردی کرده و افسوس میخورم. چرا ما چاهی نداریم؟ می گویم مولاجان اگر شما از رانت طلبی وزیاده خواهی مهاجران و انصار دل دریایی ات خون میشد. اگر از دست مردم کوفه و بهانه های بنی اسرائیلی آنها کلافه میشدید. اگر در فراق فاطمه ات، همدل و هم زبانی نداشتی.اگر از حیلت های معاویه و عمروعاص و ساده لوحی و بی تدبیری اشعریها به ستوه می آمدی!

حداقل این چاه را داشتی که سنگ صبورت باشد و با آن درددل بگویی. من به حال خودمان باید بگریم که نه چاهی داریم و نه همدل و همزبانی برای درددل گفتن. ما امروز حتی از سایه خودمان هم می ترسیم.

مولای من، ای کاش ما هم چاهی داشتیم!

نقد به نقد

بسم الله الرحمن الرحیم

« آب را ول کن خودش راهش را پیدا میکند»

طبق عادت پنجشنبه ها امروز هم بعد از انجام امور روزمره دو نسخه روزنامه خریدم که البته طبق معمول یکیش ورزشیه! وقتی مشغول مطالعه میشم مطلبی مرا وادار به تامل کرده و بازتابش سطوری میشودکه تقدیم میگردد.

نویسنده روزنامه ورزشی در نقد برنامه ریزیهای فدراسیون فوتبال و خاصه در مورد بازی استقلال تهران و گهر درود مینویسد «پسر خاله یکی از بچه ها که مقیم انگلستان است ،از الان می داند که دو ماه بعد شماره صندلی اش در ورزشگاه اولدترافورد کدام است و کجا باید بنشیند.آنجا سیستم به گونه ای ....ادامه

ادامه نوشته