ثمره اعتدال در امور

بسم الله الرحمن الرحیم

ما عال من اقتصد

ناتوان نگردد،آن کس که میانه روی کند.

امیر المومنین علی (ع)

جهاد یا قتل نفس؟!

بسم الله الرحمن الرحیم

 پس از گذشت 25سال از خاتمه رسمی جنگ تحمیلی و قریب سی سال از حضورم در آن سالها هنوز کماکان درگیر خاطرات و مسائل مرتبط با آن دورانم، گزافه نیست اگر ادعا کنم در این سالها حتی یکروز هم فارغ از آن حوادث و دوران نبوده ام.

یکی از اتفاقاتی که خیلی به آن فکر میکنم حادثه ایی بود که در روز دوم فروردین 61در منطقه عملیاتی دشت عباس به هنگام عملیات فتح المبین برایم روی داد. در این روز که پس از شبی پر حادثه و حماسی ارتفاعات موسوم به "گله زرد" مشرف به سایت رادار را از ارتش بعث پس گرفته بودیم در ساعات اولیه صبح مشغول پاکسازی مواضع تصرف شده، تخلیه مجروحین و شهدائ خودی و مجروحین و اسرای عراقی بودیم . زمانی که انوار روحبخش خورشید بر گستره سبز فام و مملو از شقایق و گلهای وحشی دشت عباس خود نمایی میکرد و بشارت زندگی و ادامه حیات میداد و در حالیکه بلبلان نوای عاشقی سر میدادند وفرارسیدن موسم دلداگی را نوید، من به اتفاق دوست و همسنگر کرد زبان و صمیمی ام محمد صدیق مرادیان مشغول درمان و انتقال مجروحین به پشت جبهه فارغ از خودی غیر خودی ،سیاه و سفید، ایرانی یا عراقی بودنشان بودیم.

زمانی که محمد صدیق برای انتقال مجروحی به عقب از من فاصله گرفته بود و من نظاره گر صحنه نبرد و جستجوی مجروح و مصدومی برای یاری رساندن بودم. آه و ناله ایی مرا به خود خواند به سرعت به سویش شتافتم و افسری عراقی که از ناحیه کتف مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود را دیدم. او را به جان پناهی رسانده مشغول درمانش شدم. با اشاره افسر عراقی فهمیدم که ران پای چپش نیز از پشت مورد اصابت ترکش قرارگرفته است. با یک حسی برگرفته از اعتقادات دینی و فارغ از اینکه نفر مورد نظر تا دقایق قبل به سویمان آتش می گشود و بدون فکر کردن به اینکه ممکن است این شخص تعدادی از دوستان و یارانم را شهید کرده باشد به درمانش مشغول بودم.به یکباره رگباری از گلوله به طرفم باریدن گرفت و چند گلوله به خاگریز کوتاه مقابلم و یکی هم به پاگون بلوز سربازی ام اصابت کرده و آن را درید. بی درنگ خودم را به زمین پرت کردم و ناخودآگاه به جای زمین روی افسر عراقی دراز کش کردم.

پس از چند لحظه بلند شده و به سمت مقابلم نگاه کردم و یک سرباز عراقی را در حالت عقب عقب و فرار رویت کردم. انگار سرباز مفلوک از ترس به یکی از سنگرهای اجتماعی پناه برده و در حالی که فکر میکرد از غفلت ما میتواند استفاده کند و از صحنه بگریزد. لحظه ای سر وگردن مرا بیرون از تله خاکی که به عنوان جان پناه برگزیده بودم رویت و به سویم آتش گشوده و از بد روزگار گلوله هایش هیچ کدام به من اصابت نکرده و فشنگهایش به اتمام رسیده بود.

من که حسابی از این اتفاق شوکه شده بودم بی اختیار و بدون لحظه ای درنگ اسلحه ام را برداشته و به سوی سرباز عراقی که اینک پا به فرار گذاشته بود شلیک کردم. یک لحظه سقوط وحشتناکش را در فاصله کمتر از صد متری دیدم. و کارم را با انتقال افسر عراقی به عقب دنبال کرده و در اولین فرصت به محل سقوط سرباز عراقی رفته و با جسد بی جانش در حالیکه از رگبار گلوله های شلیک شده سه گلوله به قسمتهای انتهای کمر، بین کتفها و گردنش اصابت کرده بودو......

...یکی شلیک کرد و نکشت، دیگری شلیک کرد وحیات انسانی را گرفت. یکی مدافع و یکی مهاجم ، این یکی مدافع عرق و ناموس و دین و وطن، اون یکی متجاوز و....

آیا نمیشود تجاوزی صورت نگیرد و دفاعی لازم نباشد؟

آیا این گونه کشتن ها قتل نفس است یا جهاد در راه خدا؟

من که بدون تحمل و درنگ، بدون تعقل و تفکر و فقط برای خاطر دفاع از جانم به سوی کسی که به من شلیک کرده او را به رگبار بسته و کشته ام، قاتلم ؟ و مرتکب قتل نفس شده ام ؟ یاپاداش جهاد را خواهم گرفت؟ و............ اینها سالهاست که مرا به خود مشغول کرده و ..........

 

خطر رهاکردن امر به معروف و نهی از منکر

بسم الله الرحمن الرحیم

من وصیته علی علیه السلام للحسنین علیه السلام:

لا تترکو الامر بالمعروف و النهی عن المنکر فیولی علیکم شرارکم، ثم تدعون فلا یستجاب لکم.

سفارش حضرت علی علیه السلام به حسنین بعد از ضرب خوردن توسط ابن ملجم:

امر به معروف و نهی از منکر را رها مکنید که در این صورت بدان شما زمام امورتان را به دست می گیرند و آن گاه هر چه دعا کنید مستجاب نخواهد شد.


دو انتخاب در سه ماه

بسم الله الرحمن الرحیم

   پس از رد صلاحیت اولین رئیس جمهور اسلامی در آخرین روز خرداد شصت ، خیلی زود  انتخاب رئیس جمهور بعدی کلید خورد و نخست وزیر دولت قبلی اصلی ترین گزینه ریاست جمهوری شد. همان معاونی که با رئیس جمهور قبلی دوئل سختی را انجام داده و بالاخره ریئیس جمهوری بازنده این دوئل شد. در این زمان من در منطقه عملیاتی جنوب (شوش دانیال) حضور داشتم . نوع برگزاری انتخابات و رای گیری برایم بسیار جالب و به یاد ماندنی بود. شکلی که دیگر در هیچ موقعی تجربه نخواهم کرد. برای ما که در خط اول مستقر بودیم قطعا" تشکیل شعبه ثبت نام و اخذ آراء میسر نبود و به دلیل موقعیت اکثریت نفرات هم فاقد اوراق شناسایی بودند و مثل امروز کارت ملی هم که در کار نبود. فلذا روز انتخابات یک جیپ فرماندهی با دو نفر سرباز به موضع ما آمده و تنها با مشاهده یک کارت شناسایی که بین ما به کارت شهادت[1] معروف بود.  برگه رای در اختیار ما قرار داده شد تا رای بدهیم.

بالاخره انتخابات با انتخاب محمد علی رجایی به عنوان دومین رئیس جمهوری ایران انجام شد. هر چند این انتخاب برای 39روز بیشتر نبود(دوم مرداد تا هشتم شهریور) دومین رئیس جمهور هم به انتهای دوران خود نرسید و در صبح روز هشتم شهریور سال60به اتفاق نخست وزیرش حجت الاسلام با هنر به شهادت رسید .

 سومین انتخابات ریاست جمهوری در روز10مهر1360  برگزار و به انتخاب حجت الاسلام سید علی خامته ای منجر شد. نکته جالب انتخاب سومین ریاست جمهوری رد صلاحیت 91درصد(42نفر از64داوطلب)توسط شورای نگهبان بود.نامزدهای نهایی این دوره سید علی خامنه‌ای، سید علی اکبر پرورش، حسن غفوری فرد و سید رضا زواره‌ای بودند که در نهایت سید علی خامنه‌ای با کسب ۱۵ میلیون و ۹۰۵ هزار و ۹۸۷ رای (۹۵٪) از مجموع ۱۶ میلیون و ۸۴۷ هزار و ۷۱۷ رای ماخوذه رئیس جمهور ایران شد.میزان مشارکت در این دوره ۷۴٫۲ درصد بود.

منابع:

-         سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی

-         سایت ویکپیدیا

 



[1] - کارت شهادت یک کارت کوچک شناسایی همراه سربازان بود که در آن نام و یک کد نظامی ثبت شده بود. و در پشت آن به یک سئوال توسط سربازان پاسخ داده میشد. ،محل دفن خود را در صورت شهادت مشخص نمایید!!

داستان ساعت

به نام خالق هستی

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.  ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.  بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.

کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.  کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد.  کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد."
پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد.  بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد.  کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد.  پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"
پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."
ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند. هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید.
با تشکر از دوست عزیزم جناب آقای رضا معطوفی

خودسازی

بسم الله الرحمن الرحیم

در بحث خودسازی دو مقوله اساسی مورد توجه بوده و علاقه مندان به این مبحث باید جهت اشراف به موضوع عنایت کافی به این دو مقوله داشته باشند.

الف)موضوع خودسازی:

موضوع اصلي خود سازي در مباحث اخلاقي و به طور كلي، موضوع اصلي دين، روح و بعد معنوي انسان است، نه بدن مادي او؛ زيرا اين وظيفه علوم زيستي و طبيعي است كه در مورد ساختار و كيفيت، رشد، بيماري هاي بدن و درمان آنها مطالعه و تحقيق نمايند. بدن، در اين ميدان، صرفا به عنوان ابزاري تحت اختيار و فرمان روح به كار گرفته مي شود.

اگر انسان بعد مجرد و روح نداشت، چندان به دين نياز مند نمي شد، بدن انسان مادي است وبراي رفع نيازها يش به دانش تجربي و طبيعي نياز دارد، اينگونه دانش در خود طبيعت يافت مي شود و آدمي قادر است با ابزار حس، مقايسه، آزمايش و علوم دانشگاهي، به رفع نيازهاي دانشي خويش بپردازد، ولي روح انسان مجرد است و سامان دادن به حيات مجرد روحاني انسان، نياز به دانش و بينش معنوي دارد، اينگونه آگاهي، با ابزار طبيعي تحصيل نمي شود و نيازمند به عقل، وحي و ابزار فرا طبيعي است.

ياد خدا هم آغوش ياد خود است و ياد خود حقيقي، ياد خداوند را در پي دارد ، كسي كه خدا را به فراموشي سپارد ، خود را فراموش كرده و فراموشي خود، مستلزم از ياد بردن خداوند و معبود هستي است. قرآن كريم مي فرمايد: ولا تكونوا كالذين نسوالله فانسيهم انفسهم. و مانند آناني مباشيد كه خداي را به فراموشي سپردند، پس در نتيجه خويش را فراموش كردند. (حشر، 19) و در روايات فراواني آمده است كه : من عرف نفسه فقد عرف ربه.


ب) معنای خودسازی:

براي فهم معنا و مفهوم خود سازي لازم است ابتدا تصور درستي از خود داشته باشيم. هويت واحد انساني در ابتداي تكوين و نشو و نمو چيزي جز استعداد نيست، انسان از اين ديدگاه، مجموعه اي از توانايي ها و استعدادهاي فراواني است كه در طول زندگي بايد به فعليت و شكوفايي برسند.

  بنابراين خود سازي؛ يعني فراهم آوردن زمينه براي پرورش استعداد هاي دروني خود و به ظهور و فعليت رساندن امكانات بالقوه اي كه خداي متعال در فطرت انسان قرار داده است.

به عبارت ديگر خود سازي مجموعه فعاليت هاي اصلاحي و سازنده اي است كه انسان به صورت منظم و برنامه ريزي شده بر روي نفس خود اعمال مي نمايد تا در نتيجه آن به كمال حقيقي نايل و از لذت سعادت در دنيا و آخرت بر خوددار گردد.

خود سازي به معني متوقف ساختن فعاليت ها و توصيه به اينكه انسان فقط به روح خود بپردازد و با عزلت نشيني و گوشه گيري فعاليت هاي اجتماعي خود را متوقف نمايد نيست، غرض از اين بحث آن است كه بدانيم چگونه كوشش هاي علمي و عملي خود را تنظيم نماييم و آنها را به چه سويي سوق دهيم تا در رسيدن به كمال حقيقي و فلاح و رستگاري موثر باشند. 

 

لذت صبحگاهی

بسم الله الرحمن الرحیم


بعد از اتفاقات فوتبالی روز گذشته و قهرمانی تیم فوتبال استقلال در لیگ برتر و سپاهان اصفهان در جام حذفی و بی کلاه ماندن سر پرسپولیسیها، امروز صبح فضای سرویس اداره ما واقعاً دیدنی بود. هر نفر که سوار میشد به جمع کل کل کنان اضافه می شد. و دیگ جوشان سرویس تا دم در اداره قل قل میزد و خواب را را از چشمانمان گرفت.

وقتی پیاده شدیم به یکباره فضا 180درجه عوض شد. مجتمع امام علی(ع) بخشی از مجتمع بزرگ اداری، فرهنگی ولایت (محل کارم)در سوهانک(شمالشرق تهران) است. حتماً این روزها تیزرهای اطلاع رسانی "کنگره بزرگداشت سه وزیر و 1000شهید وزارت دفاع و پشتیبانی نیرو های مسلح" را از تلویزیون دیده اید و متوجه شده اید که این کنگره در روزهای 17لغایت 19اردیبهشت در مجتمع امام علی (ع) برگزار خواهد شد.

 دیشب تا صبح ظاهراً بر و بچه های وزارت دفاع مشغول بودند که توانسته اند فضای و محیط اداره را متفاوت کرده و انقلابی درآن ایجاد کنند. وقتی وارد محوطه شدم از دم در تا ورودی ساختمان اداری دو طرف مزین شده بود به عکسهایی از شهدای وزارت دفاع، دیدن سیمای دلربای این عزیزان و جان نثاران، و عبور از میان تمثالهای بزرگ و خواندن مشخصات شهداء:

محل تولد صومعه سرا ،محل شهادت پارچین،تاریخ شهادت سال 1363،

محل تولد مریوان ،محل شهادت پارچین،تاریخ شهادت سال1370

محل تولدقم،محل شهادت میدان تست سمنان،تاریخ شهادت 1381

و....اینها تایید زیبایی بر مطلب چند روز پیشم(جنگ ادامه دارد...!!)مینماید و در خیال خود با شهداء گفتمانی را آغاز میکنم.

با آنها میگویم و از آنها می شنوم،دلتنگی هایم را برایشان میگویم و شکوه هایشان را میشنوم

نگاهشان به من میگوید رفیق نیمه راه! توجیهاتم نه آنها را راضی میکند و نه برای خودم قانع کننده است!!

 نگاهم به سیمای منورشان و در دلم بر حال و شانشان غبطه میخورم. و دریغ و صد افسوس از جاماندن از غافله سعادتمندان و رستگاران.

آیا فرصت دوباره به دست خواهد آمد یا این افسوس مرا تا به دیار باقی همراهی میکند؟

این گفتمان با خود و سفر کردگان ادامه دارد و با ورود به ساختمان اداری متصدی حراست با گذاشتن دستش بر روی شانه ام رشته افکار م را پاره کرده می گوید:

چه شده حاجی! اول صبحی رفته تو حس، ورودت را ثبت نکردی!

  ...... و باز افسوس که در خیال هم لایق فیض  و فوز نیستم و لذت صبحگاهی من دیری نمی پاید. افسوس....

اولین رییس جمهور

بسم الله الرحمن الرحیم

بعد از برگزاری رفراندوم تعیین نظام حکومتی و استقرار نظام جمهوری اسلامی متعاقباْ انتخابات مجلس موسسان که کار تدوین و بررسی قانون اساسی را برعهده داشت خیلی سریع و در کمتر از چند ماه انجام و قانون اساسی به رفراندوم گذاشته و با رای قاطغ به تصویب رسید و به دنبال آن نوبت به انتخاب اولین رییس جمهوری رسید.

انتخابات اولین دوره ریاست جمهوری حکایت جالبی داشت با توجه به تنوع نامزدها و تکثر احزاب و گروههای سیاسی در سالهای اولیه بعد از پیروزی انقلاب .124کاندیدا مجوز حضور در انتخابات را یافتند(امری که در ادوار بعدی اتفاق نیافتاد!!) که شاخص ترین آنها ابوالحسن بنی صدر. دریادار مدنی. دکترحبیبی وزیر آموزش و پرورش وقت.حجت الاسلام صادق خلخالی و... جالب توجه ترین آنها جلاالدین فارسی نامزد افغانی تبار حزب مطرح آن زمان بود. نامزدی که با همه مخالفتهای گروهها و صاحب نظرها با حمایت بی حد و حصر حزب..... به نامزد شماره یک انتخابات تبدیل گردید.

اعتراض به کاندیداتوری جلال الدین فارسی ادامه یافت تا اینکه یکی از روحانیون  شناخته شده آن زمان با ارایه مدارک و مستنداتی ملیت افغانی وی را اثبات و وی به ناچار از انتخابات کناره گیری کرد. برای نگارنده سوالی از آن زمان تاکنون بی جواب مانده و اینکه نمیدانم حامیان این بیگانه برای حمایت خود چه توجیهی دارند؟حمایت از یک بیگانه برای نشستن بر مسند ریاست جمهوری ملتی که سالها با دیکتاتوری مبارزه و با اهداء هزاران شهید و معلول به پیروزی نایل آمده اند،ملتی که در طول چند هزار سال تاریخ برای دفاع از کیان و تمامیت ارضی، دین و... خود رشادتها کردند و حماسه ها آفریدند چه معنی ومفهومی دارد؟ من به پاسخ و توجیهات دنیوی حامیانش کاری ندارم ولی آرزو دارم در روز رستاخیز شاهد پاسخگویی حامیان این بیگانه باشم و ببینم در محضر خالق یکتا و عادل چه دلیلی برای اینکار خود خواهند آورد؟ وجالب تر اینکه همین آقای افغانی با حمایت حامیان با نفوذش سرانجام در مجلس دوم به عنوان نماینده به مجلس شورای اسلامی راه یافت!!

از دیگر نکات جالب توجه و بی همتای این دوره از انتخابات تایید صلاحت تمامی 124نامزد بود و تنهابعد از کناره گیری جلال الدین فارسی. مسعود رجوی نامزد منافقین نیز به علت رای ندادن به قانون اساسی و اعلام علنی عدم التزام به قانون اساسی از انتخابات کنار گذاشته شد و سرانجام انتخابات اولین دوره ریاست جمهوری در تاریخ 5/11/58برگزار و ابوالحسن بنی صدر با بیش از 10ملیون رای،(75%)آراء به عنوان اولین رییس جمهوری ایران انتخاب گردید.و سرانجام کار اولین ریاست جمهوری که بر همه آشکاراست و نیازی به شرح نمیباشد.

 


جنگ ادامه دارد...!!

بسم الله الرحمن الرحیم

جنگ ادامه دارد...!!

چند روز پیش (9اردیبهشت )سی و دومین سالروز آغاز عملیات بیت المقدس بود. سال 61 اینروزها خوزستان از رودخانه جراحی در شمال سوسنگرد تا جزیره مینو در مدخل خلیج فارس صحنه نبرد جانانه رزمندگان وطن با ارتش متجاوز بعث بود.نبردی که به آزادی خرمشهر در سوم خرداد منجر گردید. امروزه از آن همه تلاش و ایثار فقط یادی و نامی در سالروز آزادی خونین شهر برده میشود و تمام!!

اما برای من آنروزهای حماسی هرگز محدود به آن روز نبوده و نخواهدبود.آخر چگونه میشود آن همه تلاش و ایثار را، آن همه درد ورنج را، آن همه افتخاررا محدود به یک روز نمود؟ آن نبرد برای من از اولین روزهای اردیبهشت شروع و تا نیمه خرداد و برای خیلی های دیگر از ماهها قبل برای شناسایی، طراحی عملیات،تجهیز و سازماندهی نیرو و... شروع شد و برای بسیاری هنوز هم ادامه دارد!

آری جنگ ادامه دارد!

این روزها بی اختیاربه آن فضا وارد شده و درد فراق دوستان، یاران و هم رزمانم گوشه چشمهایم را تر میکند. خدا را شکر هنوز مشکلات اقتصادی و حب دنیا همه تعصب و تعلقم را نبلعیده است. هنوز اون ته دلم چیزی مانده است. امروز صبح که طبق روال صبحهای جمعه برای برهم نزدن آرامش خانواده و خراب نکردن خوابشان به گوشه ایی پناه برده مشغول افکار خودم هستم، باز افکارم به دشت خوزستان پر می کشد.

همانطوریکه نگاهم به تقویم بود، هفته دوم اردیبهشت روزهای حماسی سال61، هرگز فراموش نخواهم کرد اینروزها را، چگونه گذشتن از رود کارون را، چگونه رسیدن به جاده اهواز خرمشهر را، دوستانی را که در مسافت 16کیلومتری کارون تا جاده(مقابل ایستگاه حسینیه) پرپر شدند را، دیدن سینه شکافته شده محسن و پمپاژ خون  پاکش تا ارتفاع بیش از یک متر قلب پاره اش را، آخر مگر میشود اینها را فراموش کنم و فکر کنم جنگ تمام شده است؟ نه هرگز! هرگز جنگ تمام نشده، حداقل برای من نمی تواند تمام شود. چگونه ترک مخاصمه کنم با آنان که دوستانم، برادرانم و یارانم را در مقابل چشمان بهت زده ام سلاخی کردند و میکنند و خواهند کرد؟

همانطوریکه غرق در افکار سفر کرده ام به جنوب هستم و جسمم را به دست افکارم در اسارت میبینم بی اختیار خنده ایی مرا از دردها جدا  و برای دقایقی انبساط خاطری برایم شکل میگیرد.

حسین قنبرپور بچه حاجی بازار وکیل شیراز، از اون بچه پر روهای شیرازی اسباب این خنده است! نمیدانم تو این حس نوستالژیک این پسره چطور سر وکله اش پیدا شد؟

آره همین امروز بود سیزده اردیبهشت 61، حسین راننده آمبولانس بود. ومن کمک دهنده تیم امداد خط، با هم برای انتقال مجروح و درمان مختصر من به عقب برگشته بودیم. هنگام مراجعت به خط اول از ما خواسته شد دو مجروح بد حال را به باند هیلکوپترها برای انتقال به بیمارستان برسانیم. سریعاً مجروح را تحویل دادیم و در مسیر برگشت حوالی موقعیت توپخانه ها به ناگهان صدای غرش هواپیما و متعاقب آن شلیک توپهای ضد هوایی اطراف ما شروع شد. نزدیکهای ظهر بود گرمای طاقت فرسای جنوب و گرد و خاک منطقه و ....فضای غریبی را بوجود آورده بود. همانطوریکه با سرعت در جاده خاکی بین رود کارون و جاده اهواز خرمشهر به سمت غرب پیش میرفتیم. سرم را بیرون ماشین بردم و به راحتی دو فروند هواپیمای بعثی را که از سمت راست به طرف ما می آمد دیدم. گفتم اوناش! حسین نگاه کن اونجا هستن.

حسین هم که قربون ادبیات منحصر به فردش و اون روحیه عجیب و باورنکردنی گفت:

چی میگی کاکو . .اونجاست که اونجاست، هیچ .... نمی تونه بخوره.

همینطور میگفت و می خندید!! بلند بلند..به یکباره صدای انفجارهای مهیب یکی پس از دیگری به گوش رسید و به دنبال آن چنان گرد و خاکی جلوی ما بلند شد که دیگر حتی یک متر اون طرفتر هم دیده نمی شد. حسین به یکباره کوبید رو ترمز! من هم جای شما خالی با کله رفتم تو شیشه جلوی جیب! خدا را شکر کلاه آهنی سرم بود وگرنه معلوم نبود چه بر سرم می آمد. تا لحظاتی مبهوت مانده بودم و نمی تونستم بفهمم کجا هستم؟ و چی شده؟! بعدش نمی دونم چند دقیقه طول کشید، وقتی به خودم آمدم دیدم جلوی ماشین بین گرد و خاکی که در حال فروکش کردن هست. حسین دستش را به شکمش گرفته و غش غش میخنده!

مونده بودم اینجا میدان جنگه یا صحنه تئاتر؟!!

خوب که دقت کردم دیدم حسین کنار یک راکت چند متری که تا نصف تو جاده فرو رفته، ایستاده و میخنده! از همون راکتهایی که زیر بال هواپیما جا میگیره و ضخامتش تقریباً هم عرض پهلوان رضا زاده است. طولش هم که دو سه متری میشه. خورده بود وسط جاده جلوی ماشین ما و از شانس بد منفجر نشده بود!!  آرام آرام از جیپ پیاده شده گفتم پسرجان بیا کنار، اون هر لحظه ممکنه منفجر بشه. بیا کنار. بیا بریم... ولی اون خنده هاش تمومی نداشت . بمب روحیه بود. هی میگفت نادر، نادر!! تو را خدا بیا اینجا. با اصرارش رفتم کنارش و دستم را گرفت و برد کنار راکت. در حالکیه به پره های انتهای بمب دست میزد و بلند بلند  میخندید گفت:

اگر این منفجر می شدها!! گوش هات هم به دست ننه جونت نمی رسید!

انتخاب جانشینان شایسته

بسم الله الرحمن الرحیم

مدیران از سرمایه های ارزشمند سازمانهای اداری، بنگاههای اقتصادی و جامعه محسوب گردیده و برای تربیت مدیران هرساله مبالغ هنگفتی هزینه میشود. یکی از تهدیدهایی که  همواره متوجه سازمانها و بنگاهها بوده و هست تربیت مدیران کارآمد  و گزینش و جایگزین نمودن مدیران جدید به جای مدیران قبلی میباشد. امروز در حاشیه یک جلسه کاری در خصوص این مبحث روایتی از نحوه انتخاب جانشین مدیر شرکت معظم IBMبه میان آمد که نقل آن برای مخاطبین خالی از لطف نیست.

میگویند مدیر قبلی شرکت یاد شده هفت سال قبل از بازنشست شدنش ، روزی متوجه این قضیه شده و موضوع را به صورت کتبی به مجمع و مدیران بالادستی میرساند. از آنجا پروسه انتخاب جانشین برای مدیر شروع و برای اینکار بیش از 1000نفر از اعضاء شرکت در اقصی نقاط جهان برای جانشینی وی کاندید و با آزمون ها و آموزشهایی مختلفی که بین آنها برگزار گردید، نهایتاً در موعد مقررجانشین مدیر شرکت IBM انتخاب شد.

  با نقل داستان فوق بی اختیار به یاد روایتی افتادم که استاد مدیریت ما که اتفاقاً مشاور وزیر بازرگانی وقت هم بود، تعریف میکرد. در سفری به همراه وزیر به ژاپن وقتی برای مذاکره با هیات ژاپنی در سالن مربوطه قرار گرفتیم طبق آداب دیپلماتیک طرفین شروع به معرفی همراهان نمودند. ابتدا هیات ایرانی و سپس هیات ژاپنی اقدام به معرفی کردند. نکته جالب توجه در این معارفه وجود یک مرد مسن سمت راست وزیر بازرگانی ژاپن بود که ایشان را به عنوان وزیر قبلی و مشاور فعلی و سمت چپ ایشان مردی جوانتر که او را به عنوان کاندید وزیر بازرگانی آینده  ژاپن معرفی نمودند.

دو روایت فوق درسهای فراوانی برای آموختن را با خود دارند. از جمله چیزهایی که باید از آنها بیاموزیم این است:

1 – انتخاب یک مدیر توانمند و اثر بخش آنقدر اهمیت دارد که برای آن زمان و سرمایه صرف کنیم. و با انتخاب الله بختگی وسمت و سو دار هزینه بیشتری به جامعه تحمیل نکنیم.

2- موفقیت اتفاقی نیست. اگر دیگران موفق هستند و هر روز بیشتر از دیروز موفقیتهای فراوانی را کسب میکنند. سالها برایش تدبیر کرده و زحمت کشیده اند.

3-برای تربیت و پرورش مدیران اثربخش و مدبر آینده، مدیران فعلی میتوانند بهترین مربی باشند.

   راستی اگر من و شما جای وزیر بازرگانی ژاپن بودیم و می فهمیدیم این جوانی که کنار ماست قراره دو سال دیگر جانشین ما بشه چیکار میکردیم؟! من که بفهمم کسی کنارمه قراره چند سال دیگه پست منو بگیره  دو روزه  زیرآبش را میزنم!! شما چطور؟!

با خودمم کسی به خودش نگیره!!

به نام خالق هستی

ما آدمها تقریباً در تمام عمر مشغول گیر دادنیم! به زن! به بچه!پدر، مادر، برادر، همسایه، همکار، مدیر، رئیس، حاکم و....بالاخره هرکسی دستمون بهش  برسه مشمول گیر دادن ما میشه! تازه از همه اینها که فارغ شدیم نوبت خودمون میشه! آره نوبت خودمون. چرا؟ نمیدونم اینگاری یه جورهایی وجود ما را با گیر دادن سرشتن!

اینروزهای من از همون روزهایی است که فارغ از گیر دادن به دیگران شدم و نوبت خودم شده! البته دلیلش این نیست که کسی برای گیر دادن نیست و همه مبرا شدن و گزکی ومشکلی برای گیر دادن ندارن! نه اینطوریها هم نیست. تازه تا دلتون بخواد سوژه برای گیر دادن هست! اما من زورم نمیرسه. پنداری رمقی برای گیر دادن و به چالش کشیدن دوست، رفیق، برادر ، همکار، مدیر...و..و...و ندارم و به هرکسی که می گیم اینجای کارت خرابه و من دوست، رفیق، برادر، همکار، همسایه ات هستم و بر اساس نص قرآن مجید که میفرماید" المومن مرآت المومن" تکلیف دارم آنچنان که آینه صادقانه و بدون کم وکاستی نقیصه های صورتت را برایت آشکار مینماید به تو بگویم اشکالت و تو  هم بر اساس همان تکلیف به من بگویی کجای سیرتم خرابه و نیاز به ویرایش و اصلاح داره! به قباش بر میخوره و پشت چشم نازک میکنه! به همین علت رفتم سراغ خودم تا به قول قدیمی ها یک سوزن به خودم بزنم و یک جوالدوز به دیگران!!

یکی ازمن  خواهش میکنه مداقه یی در کارم بکن ، تکلیف برادری به جا بیار و راهنمایی لازم برای اصلاح اشتباهات احتمالی بکن. شهامتش را ندارم که بهش بگم خواهر، برادر، همکار عزیز برای راهنمایی و مشاوره انسان مناسبی را انتخاب نکردی، من تخصص و توان لازم برای راهنمایی تو را ندارم. این مشکل شما را باید یک روانشاس، یک روحانی،یک دکتر، یک مهندس و... نمی دونم یک آدمی که تخصص مرتبط را داشته باشه و با شناخت دردت نسخه شفابخشش را ارائه بکنه.

شروع میکنم به توجیه و بهانه آوردن! ببخشی ها !! امروز و فردا و پس فردا این کارا را باید انجام بدم ، پسون فردا تعطیلات آخر هفته س باید بچه ها را ببرم ددر! بعد انشاءا.. بهت میگم!

یا میگم من خواستم برات بگم مشکلت کجاست و چاره کارت چیه ولی میدونی چی شد؟ گربه عطسه کرد و منم که خیلی مبادی آداب هستم و به حقوق حیوانات کاملا واقف و حریم آنها از حقوق شرعی و دینی برادر ، دوست ،فامیل و همشهری برایم واجبتر! لذا به احترام عطسه گربه سر کوچه مون نتونستم بهت بگم. انشاءا.. بعداً بهت میگم!

اصلاً میدونید چیه به خودم میگم ، بنده خدا(البته خود خدا بهتر میدونه بنده اونم یا بنده چیزای دیگه) تو که به همه گیر میدی، به یکی انگ بد اخلاقی میزنی! به اون یکی میگی آلوده به فساد اقتصادی و سیاسیه! به این یکی بد چشم و حیض... خلاصه به هرکسی یک عیبی وارد میکنی! خودت کجای کاری؟!

اگر یکی از این فرصتهای مالی و... برایت پیش بیاد چقدر میتونی مقاومت کنی و از حریم دین و اخلاق و ...دفاع کنی؟ تا حالا چند بارمسئولیت صیانت و حراست از بیت المال برایت پیش ا ومده چقدر در این وظیفه موفق شدی؟

تا حالا در مقابل لوندی و عشوه جنس مخالفت قرار گرفتی ؟ اگر در چنین شرایطی قرار بگیری ایمانت اونقدری هست که از لغزش حفظت کنه یا نه؟ با کوچکترین عشوه بند رو به آب میدی؟

به خودم میگم، تو که انتظار داری فلان مسئول و مدیر اسوه تقوی ، ایمان و عدالت باشه. هیچ وقت شده خودتو جای اون بذاری و ببینی اگر امکانات و اختیارات اونو داشتی چقدر امین بودی و امانت دار ؟ چقدر عادل بودی ؟

اگر قرار باشه طی یک سال مالی نظارت بر خرج کرد1000میلیارد تومن از بیت المال را داشته باشی چقدر توان انجام دادنش را داری؟ که انتظار داری رئیس دولت 520هزار میلیارد تومن را در یک سال با همه مشکلات خرج کنه و یک ریال هم انحراف رخ نده!

پسرجان، حداقل یه بار هم که شده مردی کن و خواستی به دیگران انتقاد کنی و گیر بدی. خداوکیلی ! خدا وکیلی ها! فقط یکبار!! ببین خودت اگر جای اون بودی چیکار میکردی . باشه ؟!!

دومین انتخابات،نقش: رای اولی

بسم الله الرحمن الرحیم

دومین انتخاباتی که تجربه کردم به نوعی، نه به یقین بهترین،دلنشین ترین و دلچسبترین انتخابات عمرم بوده که قطعاً همانند آن را تجربه نخواهم کرد. در حالی که 17سالگی را شروع و به هیجده سالگی نرسیده بودم انقلاب اسلامی ملت به پیروزی رسید و خیلی زود مقدمات برگزاری رفراندوم تعیین نظام حکومتی در فروردین 58فراهم گردید. ذوق و شوق حاصل از پیروزی انقلاب و مضاعف برآن امکان شرکت در انتخابات به عنوان رای دهنده و به اصطلاح امروزیها رای اولی بودن فضای زیبا و خاطره انگیزی را برایمان ترسیم کرده بود . فضایی که به یقین توفیق تکرار آنرا نخواهیم داشت . صفا و صمیمیت و یگرنگی ناشی از پیروزی انقلاب و باور اینکه دوران رنج و مشقت و محرومیت به پایان رسیده و محرومین وارثان به حق نظام و حکومت میگردند. باور اینکه استقرار حکومت اسلامی به تمامی تبعیضها، ظلمها، رانت خواری و پارتی بازی و... پایان خواهد داد و عدل و داد، شایسته سالاری، دفاع از مظلوم و عقوبت ظالم و تعدی کننده به حقوق محرومین را محقق خواهد نمود را باتمامی سلول سلول وجودمان باور کرده بودیم وکام همه شیرین بود، تردیدی نداشتم که با استقرار نظام اسلامی همه در کنار کمک به استقرار نظم و امنیت و حراست از دستاوردهای خون شهداء زمستان 57به انتظار حلول بهار 58 بودند.

بالاخره روز موعود فرارسید و 11فروردین از اولین ساعات بامداد اهالی روستا همانند همه آحاد ملت پای صندوق رای آمدند. ما رای اولیها که ذوق زده تر از مسن ترها بودیم از ساعات قبل از گشایش حوزه شناسنامه به دست منتظر بودیم. انگاری میخواستیم نان بربری دو آتشه خشخاشی بگیریم!!، از هم سبقت می گرفتیم و خیلی زود یکی پس از دیگری رای خود را به صندوقها ریختیم. پنداری همین دیروز بود دقیقاً یادم هست تا ساعت 10صبح تقریباً تمامی اهالی روستا رای خود را به صندوق ریخته بودند و علیرغم تمدید انتخابات در روز 12 فروردین عملاً کسی به صندوق برای رای دادن مراجعه نکرد یعنی کسی نبود که رای نداده باشد. پایان روز دوم که شمارش آراء شروع شد و من و هم سن و سالهایم مانند کودکی که یک لحظه از مادرش دور نمیشه دو روز تمام کنار صندوق بودیم . یادم است از صندوق روستایمان 144رای خارج که 100%آن برگ سبز یعنی رای آری به جمهوری اسلامی بود. ضمن اینکه تمام واجدین شرایط رای دادن روستا در انتخابات شرکت کرده بودند.