کی دلها بهاری میشود؟

یا مقلب القلوب و...

ایامی چند از ظهور شواهد بهار طبیعت سپری گشته و نیمی از کره خاکی شاهد جنب و جوش طبیعت و همراه با آن انسانهای این بخش از کره خاکی هستند. عده ای خانه را نو  میکنند، عده ای مرکب را تازه و خیل عظیمی در تدارک جامه نو هستند تا به همراه طبیعت رخت تازگی بر تن کنند و شاد باشند و زندگی نو را آغاز.

اما در پیرامون ما افغانستان دهه سوم یا چهارم برادر کشی و جنگ و جدل را آغاز، مردم عراق وارد دهه دوم نبرد با اشغالگران و قبل از آن نبرد با خویشتن خویش هستند. عده ای داعشی اند، بخشی جیش الشعبی و جماعتی نامهای دگر بر خود نهاده و همدیگر را به خاک و خون نیستی ونابودی می کشانند!!

کمی آنطرف تر ملت فلک زده سوریه سال پنجم همکشی را به نام بهار عربی! و مبارزه با تروریسم پشت سر گذاشته و مدعیان مبارزه با تروریسم ، اعاده حقوق بشر ، هر کدامشان بشکه های بمب و باروت حاصل از منابع ملی را بر این آتش افروخته می افزایند.

به راستی تروریستهای مورد ادعای حضرات چند صد هزار نفرند؟ و با خاک و خون کشیده شدن چه تعداد انسان به اتمام خواهند رسید؟پس چرا روز به روز تعداد حملات تروریستی در گوشه کنار جهان رو به تزاید است؟

حضرات مدافع حقوق بشر برای احقاق حقوق کدام بشر به این آتش دامن میزنند؟ آیا این 250هزار نفری که در این پنج ساله در سوریه کشته شده اند بشر نیستند؟ به راستی برای احقاق حقوق کدامین بشر می جنگید؟

در یمن چند سالی است ائتلاف عربی برای سلطه بی قید و شرط بر شیعیان یمنی به اسم مبارزه با تروریسم روزانه صدها نفر را به خاک و خون میکشدو دیگران هم بیکار ننشسته و با دامن زدن و بهانه دادن به دست متجاوزین نسل کشی، موجبات تار و مار ملت مظلوم یمن میگردند.

قضیه فلسطین که دیگر مزمن شده و به یک مسئله کاملا عادی و روزمره تبدیل شده و دیگر کسی چشمی به آنها ندارد . پنداری زندگی نرمال و عادی آنها همین است که باید باشد!!

این روزها همه به سمت سوی تازه کردن صورت و ظاهر خویشند و میخواهند به دیگران بگویند ما تحول یافته و تازه شده ایم. غافل از اینکه آنچه لازم است متحول شده و تازه گردد، قلوب انسانهاست. انسان، همان موجودی که خالق هستی به هنگام خلقتش فرمود: "...و تبارک الله احسن الخالقین..."

به راستی خداوند تبارک و تعالی برای آفرینش چنین موجودی به خود تبریک گفت؟ خدایا!! کجای این خلقتت تبریک دارد. من بنده عاصی گناهکار هیچ اندر هیچ ....خودت بفرما آفرین دارد؟

به غیر از انسان کدام موجودت را سراغ داری که ظرف پنج سال تنها در یک جنگل، ببخشید در یک محدوده جغرافیایی به نام سوریه 250هزار نفر هم نوع و همجنش را کشته باشد؟

کدامین موجود خلق شده ات جگر همنوعش را از سینه دریده شده در آورده و به دندان گرفته؟

کدامین جانوری در یک بازه زمانی پنج ساله بیش از دومیلیون نفر همنوعش را از خانه و کاشانه آواره کوه و بیابان کرده و خانه هایشان را که با صدها ستم و بدبختی بنا کرده بودند با خاک یکسان کرده باشد؟

خداوندا؟!

اینها چه میخواهند ؟ برای تحقق منافعشان چند میلیون نفر دیگر باید آواره؟ چند صد هزار نفر دیگر باید کشته شوند؟ و چند ملت ،شهر و دیار باید ویران گردد؟

وقت آن نرسیده که دعای یا مقلب القلوب و الابصار اجابت گردد و به جای تحول ظاهری هرساله طبیعت و صورت انسانها، قلبهایشان متحول گردد و دست از انسان کشی به بهانه های واهی و نخ نما شده بردارند؟

راز مهم مدیریتی!!

به نام او که هر چه بخواهد همان میشود

از اولین درس های ریاضی در کودکی یاد گرفتن ضرب و تقسیم و جمع و تفریق است، این درس های پایه ریاضی برای همه زندگی بعدی هر فردی کاربردی هستند، آن ها در طول زندگی با آدم ها همراه می شوند، حتی اگر سواد خواندن و نوشتن هم نداشته باشید این بخش از ریاضی را در زتدگی اجتماعی و محیط کار یاد می گیرید، اعداد کوچک را به سرعت می آموزید و هنوز کودکی را پشت سر نگذاشته معنای حساب و کتاب را می فهمید.

حساب و کتاب به ما می آموزد که هیچ چیزی را خداوند بدون حساب و کتاب نیافریده و هیچ اتفاقی در جهان هستی بی دلیل روی نمی دهد، ذهن نوجوانی و جوانی ما به سئوالات متعدد دیگری ختم می شود که بسیار وقت ها نبودن راهنما و معلم و کشف نکردن پاسخ مناسب، ما را به بیراهه می کشاند، در جوانی به فلسفه هستی می رسیم و می خواهیم بدانیم که اگر همه چیز بر مبنای حساب و کتابی شکل گرفته است، پس چرا بی عدالتی و خشم و فقر و مرگ و کشتار و قتل و خونریزی و ظلم وستم در جهان پیرامون بیداد می کند؟ و کشف پاسخ هر کدام از این گونه سئوالات، با استادی دانا ، لبخند زیبایی از خلقت را برای ما هویدا میکند.

حساب و کتاب به ما می آموزد که اعداد کوچکتر از یک ، خواص عجیبی دارند، عدد یک را یا کوچکتر می کنند و یا در آن بی تاثیرند و یا اثر کمی در ضرب و تقسیم و جمع و تفریق شان باقی می گذارند.

وقتی در آنها ضرب می شوی یا می خواهی با آنها مشارکت کنی تو را نیز کوچک می کنند،مثل ضرب عدد 3در 2صدم که نتیجه آن 6صدم می شود:                                                                           %6=%2*3

یا وقتی می خواهی با اعداد کوچک تقسیم شوی و مشکلاتت را پیش شان تقسیم کنی، مشکلاتت بزرگتر می شوند. همان عدد3را به همان 2صدم تقسیم کنیم ببینیم نتیچه چه می شود:                         15 =%3:2

وقتی با اعداد کوچک جمع هم می شوی، مقدار زیادی به تو اضافه نمی شود، همان عدد3را با 2صدم جمع می کنیم:                                                                                                                3/2=%2+3

و اگر 2صدم را از عدد 3 کم کنیم چیز زیادی از دست نداده ایم:                                                                         2/8=%2-3      

اعداد کوچک چیزی به تو نمی آموزند. وقتی یک وجودت را در آن ها ضرب می کنی عدد بزرگتری نمی شوی، وقتی یک وجودت را بر آن ها تقسیم می کنی، دردها و مشکلات بزرگتر می شوند و چند برابر می شوند و زمانی که آنها را با خودت جمع می کنی عدد بزرگی بدست نمی آید و وقتی تقسیم می گیری آنها را از زندگی ات کم کنی باز هم چیز زیادی را از دست نمی دهی.

ریاضی به شما بسیار می آموزد، حساب و کتاب را می آموزد، اعداد کوچک و بزرگ را می آموزد، هندسه و جبر زندگی را می آموزد، مقایسه را یاد می دهد.

در مقایسه شاید اعداد کوچکتر از یک مانند انسان های کوچک و آدم های ضعیف و مدیریت های کوتوله به نظر بیایند. این درس ساده ریاضی را اگر با چشم بصیرت بنگریم ، در پنهان خود راز مهمی را به هر انسانی در زندگی شخصی و اجتماعی می آموزد. اگر هر آدمی را عدد یک تصور کنیم و در انسان های با دانش و بزرگتر از خودش ضرب یا تقسیم یا جمع کنیم نتایج شگفت انگیزی را پدید می آورد.

مدیریتی که در کنار خود فاضل و اندیشمند را بکار گیرد و دانایی ها را در هر حوزه کاری که باشد،جمع کند و از نیروی متخصص و تحصیلکرده مرتبط و کارکنان با تجربه استفاده نماید، بدون شک پیروزی و موفقیت را بدست می آورد.

ما در کنار بزرگان، بزرگی را می آموزیم، ما در کنار شاعر، شعر را می فهمیم. با سیاستمدار سیاست را، همراهی با فقیه ،یافتن سئوالات زندگی است . و در کنار فیلسوف، از فلسفه هستی می آموزیم. وقتی می توانیم بسادگی خود را در دیگرانی که هر روز در کنارمان، در مدرسه زندگی، محیط کار، کوچه و خیابان ضرب و تقسیم کنیم، چرا در اعداد کوچک در هم آمیزیم؟

زندگی فرصتی استت برای رشد کردن، بزرگ شدن، لذت بردن، عاشقی کردن، یاد گرفتن، آموزش دادن و کشف کردن همه آنچه که خداوند پیرامون انسان قرار داده است. گاهی جوانترها نگرانم می کنند وقتی می بینم که آن ها نادانی، تمسخر کردن و نابودی خودشان را بر عقلانیت ترجیح می دهند، گاهی از وکیل و وزیر و مدیران و مسئولین رده بالا تعجب می کنم که چگونه متملقین نادان را در کنار خود تحمل می کنند و خم به ابروی مبارک نمی آورند و دل به تعریف و تمجید دروغی می سپارند.

خود را در "توان"توانایی دیگران ضرب کنیم که به هستی ما رونقی تازه می دهند، از دانایی دیگران نهراسیم و فرهنگ حسادت را در مدیریت های کلان منکوب و مصلوب کنیم و بر دروازه شهر ها بیاویزیم نا دیگران هم بیاموزند که جهان از حسادت می میرد و با حمایت دانایی و مهربانی شکوفا می شود.

مدیریت را یک بار دیگر بدون حسادت های شخصی برای جامعه ای که در آن زندگی میکنیم معنا کنیم و بر دستان توانای مدیریت های ارزشمند بی حب و بغض، بی غرض و مرض بوسه زنیم. و با شاعر دل همراه شویم که گفت:

زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است

زندگی مجذور آینه است

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما

زندگی هندسه ساده و یکسان نفس هاست...

کار ما شاید این است

که میان گل نیلوفر و قرت

پی آواز حقیقت بدویم

 

درخواست

با سلام و عرض ادب

ضمن تشکر از عنایت و لطف شما بازدید کننده محترم، تقاضامندم از نوشتن کامنت های غیر مرتبط با پست خودداری فرمایید.

در صورت نوشتن کامنت غیر مرتبط ار تایید آن معذور خواهم بود.

 

 سپاس از همراهی شما: مدیر وبلاگ

دین فروشی

بسم الله الرحمان الرحیم

به برکت توسعه شبکه های اجتماعی و پیام رسانهای موبایلی که موجب وصل و وصال انسانها از یک سوی کره خاکی به آنسوی اقیانوسها میشود. کاتب این سطور به قول امروزیها با دوست و آشنایی کانکت(cannect) شد که بیش از سه دهه ملاقاتش نکرده و همکلامش نشده بود. دقیقا آخرین باری که ایشان را ملاقات نموده بودم خرداد یا مرداد سال60بود. و سالها نیز از مسکن وماوایش بی اطلاع بودم هر چند جسته و گریخته میدانستم که در آنسوی مرزها زندگی میکند.بعد از سلام و احوال پرسیهای مرسوم ، از روزگار ایشان و متقابلا او هم از حال و روز من جویا شد. بعد از تبادل جملاتی معمول بحث به سرگذشت نسل ما رسید و آنچه بر ما گذشته کشیده شد و دوست شفیق ما که از ظواهر بر می آمد خیلی از ما دور است و در فضایی زندگی میکند که علی الظاهر بیشتر از ما احساس آزادی میکند! عمده دلیل مصیبتهای فرو آمده بر ما را "دین فروشی" دانستند به شرح کامنت زیر:

"بلاخره انسان وقتی ستمی را دوربرش می بینه ناخودآگاه می خواهد کاری بکنه. و یا اینکه ستمی به او یا دوربریهاش می شه باید دست به کاری بزنه. ما نسلهای سوخته ای هستیم که زندگی کردن را از ما ربودند با آنکه سرشار از زندگی بودیم. ما در خانواده های زحمتکش و بی بضاعت مالی با هزاران درد و رنج بزرگ شدیم به امید فرداهای بهتر. ولی متأسفانه همه آرزوها و زندگی ما را یک مشت آدمهای دین فروش از ما ربودند."

این کلمه دین فروش مرا اندکی برافروخت به فکر واداشت. بد ندیدم با الهام از این کلید واژه گشتی در تاریخ بزنم و سیر تاریخی دین فروشی را بررسی نموده و به امروز متصل نمایم.

وقتی به ورق زدن تاریخ مشغول شدم. دیدم چه خبر است!!؟ تا دلت بخواهد اخبار و روایات دین فروشی و در کنار آن وطن فروشی وجود دارد. دین فروشی تقریبا قدمتی به عمر جامعه بشری و با یک درجه تخفیف همگام با شکل گیری ادیان و مذاهب دارد. با خود گفتم اگر بخواهم مصادیق و روایات دین فروشی را از ابتدا تا امروز تحلیل کنم میشود مثنوی هفتاد من کاغذ. لکن متقاعد شدم که مهمترین وقایع و پی آمدهای دین فروشی از ظهور اسلام تاکنون را مطالعه و نتیجه گیری نمایم.

دین فروشی در اسلام نیز تقریبا از روز رحلت رسول اکرم (ص) و زمانیکه هنوز روح بزرگوارش از جسم نازنینش مفارقت نکرده و به سینه تراب سپرده نشده بود آغاز گردید. کبار اسلام ، یار غار نبی اکرم، فاروق و ذوالنورش به سرعت به "سقیفه " شتافته و متاع دین را در بازار مکاره بشریت به معرض فروش گذاشتند و خیلی زود اعلام کردند که اعتقادشان به "...فما ربحت فی تجارتهم..."[1] به اندازه لغلغه زبانشانشان است و کالای پر سودتری در تجارت بهتر از "دین فروشی" موجود نیست.

آنها که دم به دم رسول خدا(ص) زیسته بودند و ارتباطش با منبع وحی را به عینه شاهد بودند به همین سادگی دین فروختند و دنیای خود را ساختند.

بعد از آن در زمان خلافت بوبکر و عمر و عثمان جانشینان رسول خدا یکی پس از دیگری دین را به نام ولایات و امارات و... به مزایده گذاشته و عوایدش را به خزانه ها سپردند .غافل از آنکه مردمان تحت خلافتشان از برندگان مزایده چه ستمها که نمی کشندو آنگاه که ابوذر فریاد برآورد به شامش فرستادند تا در سایه عظمت و تدبیر معاویه تادیب شود اما نه او سر خم کرد و نه معاویه تاب تحملش را داشت. پس او را به مدینه عودت داد و پیغام به عثمان که : مال بد بیخ ریش صاحبش!!!

عثمان نیز چاره کار در تبعید ابوذر به ربذه دید! این زمان بود که آمار دین فروشان به شکل تصاعدی به تزاید گراید. و مردم مدینه با دیدن ظلم آشکار به صحابی رسول خدا دم نزدند و لاجرم با نادیده گرفتن دستورات صریح رسول خدا و قرآن، به دایره دین فروشان افزوده شدند. از اینجا بود که دیگر دین فروشی قبح و زشتی خود را فرو ریخت و دیگر کسی از دین فروش بودن بدش نمی آمد. تا آن زمان اگر به شخصی تهمت دین فروشی زده میشد ترجیح میداد بمیرد تا این تهمت و ناسزا را بشنود . شمشیر بر کف میگرفت و تا پای جان از حیثیتش دفاع میکرد.

در برهه های زمانی دیگر نیز عقیل پسر ابی طالب و ابن عباس فریفته زر و تزویر معاویه شدند و عقبای خود را به دنیایی که همه بی مقدارش میخواندند فروختند.و....

در تاریخ معاصر هم موارد دین فروشی آنچنان فراوانی دارد که ارزش پرداختن و بازگویی ندارد. و بر اساس قانون مطلوبیت نهایی اکنون دیگر "دین فروشی" نه تنها قبح و زشتی خود را فرو نهاده بلکه با افتخار و در زمره مهارتهای زندگی درآمده است. امروزه و در ایام حیات ما اگر در روز حداقل یکبار متاع دین خود را به بازار بورس نبرید از زندگی ساقط میگردید و باید به آمار افراد تحت حمایت نهادهای خیریه و حمایتی درآیید.

کجایید شما؟! واقعا کجائید؟! یعنی نمیدانید گذشته است آن ایامی که اگر به کسی میگفتی بی دین! دین فروش و لامذهب!! خودش را تیکه پاره میکرد و یقه میدرید! امروزه در دنیای ما دیگر کسی دین فروشی را قبح نمیداند عزیز برادر!!

گیرم همانطور که شما فرموده اید " متأسفانه همه آرزوها و زندگی ما را یک مشت آدمهای دین فروش از ما ربودند" درست باشد. ما مقصر نبودیم که آرزوها و زندگی ما را در مجری غارت دین فروشان گذاشتیم؟ اگر می فرمودید جوانی ما باعث شد آرزوها و زندگی ما به هدر برود پذیرفتی تر بود. زیرا ما بودیم که ما با جوانی و با عدم درک تاریخی درست و (خودم را عرض میکنم)کج فهمی جریانات اجتماعی تاریخی، زندگی و آرزوهای خود را در بستر رودخانه دین فروشان بنا نهادیم . تا سیلابی آن را بروبد و به اقیانوسی وصل کند که تفکیک و بازیابی اش نا ممکن بود.

دین فروشی محصول عصر ما نبوده و نیست همانگونه که در سطور گذشته نمونه هایی به مثابه مشت نمونه خروار آمد در طول تاریخ وجود داشته و بی خبری ما از "دین فروشی" موجب از دست رفت زندگی و آرزوهایمان شد.

 



[1]  آیه 16سوره بقره

آلرژی هخامنشی

بسم الله الرحمان الرحیم

به درستی یاد ندارم مقاله "غربت قلم" را در چه تاریخی نوشتم. شاید اواخر سال میلادی 2012که تقریبا میشود پاییز سال91ما، همان اتفاقی که موجب شد تا دفتری تهیه کنم و هر چندی یکبار چیزی در آن بنویسم تا نوشتن روی کاغذ و با قلم و خودکار یادم نرود. امروز که آن دفتر را مرور میکردم مطلبی به چشمم خورد که در تاریخ ششم آذر همان سال نوشته بودم به نام" آلرژی هخامنشی"که در واقع گزارشی است از سفر به استان فارس.

مرور دوباره مطلب مرا برآن داشت تا نسبت به انعکاس آن در وبلاگ اقدام و واکنش مخاطبینم را به تماشا بنشینم ، شاید با تضارب و تقابل اندیشه ها چیزی بر اندوخته هایم افزوده و یا تغییری در باورم ایجاد گردد.

با یک اکیپ چهار نفره جهت بازدید از واحدهای استانی عازم شیراز شدیم.در بدو ورود برنامه ریزی برای تقسیم کار در مهمانسرای شیراز انجام ، از آنجاییکه هر کسی و چیزی به اصالتش میل میکند، مقرر گردید دو نفر از بچه های گروه حساب کتاب اداره کل و مناطق شهر شیراز را بررسی و من و یک نفر دیگر(که حسب اتفاق بچه یکی از روستاهای نهاوند میباشد)به شهرستانها و دهاتهای فارس سفر کنیم.روز اول سپید دشت و یکی از بخشهای این شهرستان در دستور کار قرار گرفت.برای روز دوم قرار شد ادارات شهرهای ارسنجان،سعادت شهر(پاسارگاد) و مرودشت مورد بازدید قرار گیرد.

صبح که از شیراز خارج شدیم هنوز نیم ساعتی از سفرمان نگذشته بود در حال گذر از کنار نقش رستم، میزبان شیرازی ما لب به تعریف از نقش رستم و دیگر بقایا و آثار تمدن بزرگ ...گشود. ومن طبق معمول با آلرژی هخامنشی و حس پادشاهی ستیزی یک ضد حال درست و حسابی زدم به حدی که میزبان گرامی یکساعتی نطقش کور شد و ما به ارسنجان رسیدیم.و شروع به کار رسیدگیهای معمول و...

بعد از ظهر که به سعادت شهر برگشتیم و کار را شروع کردیم یکی از همکاران که جوان خوش ذوق و خوش صحبتی به نظر می رسید. به قصد تلطیف فضاء و گشودن باب صحبت ... باز از پاسارگاد و آثار باستانی و... آغاز صحبت کرد.زیر چشمی متوجه شدم که میزبان شیرازی با ایما و اشاره یک جوری به ایشان فهماند که حاج آقا!(من) از این حرفها خوشش نمی آیدو...

با هماهنگی انجام شده ساعت چهار عصر به سمت مرودشت راه افتادیم که به یکباره رفیق لر ما بحث تخت جمشید و عجایب! معماری و...آن را گشود و شرح شگفتی های معماری و تمدن باستان ایران و...را موضوع گفتگوی بین راهی کرد و من متوجه شدم با این حرفها قصد کسب رضایت من برای اختصاص ساعتی را برای بازدید از تخت جمشید را دارد.

خیلی خشک و حاکی از بی میلی گفتم:من با این تیره و تبار کاری ندارم! هیچ وقت اینجور جاها را ندیده و علاقه ایی هم برای دیدن آنها ندارم.اینجا بود که میزبان محترم طاقتش طاق شد و با تعصبی مثال زدنی فرمود: حاج آقا ببخشید ولی این نهایت بی انصافی است! کم لطفی است که انسان گذشته خود را بی اعتبار و بی ارزش بکندو...دیگران برای حفظ و معرفی آثار بجا مانده از نیاکان خود فلان و بهمان میکنند. و شروع کرد به ذکر مصادیق از اقدامات غربیها و شرقیها برای حراست و صیانت آثار ملی و فرهنگی. و حسابی دفاع جانانانه ای کرد از خدمات و...گذشتگان از جمله خالق تخت جمشید.تا اینکه به مرودشت رسیدیم.

در بدو ورود به شهر همانجاییکه یک بلوار از سمت چپ جاده تازه واردها را به سمت تخت جمشید هدایت میکند. همکار نهاوندی مااین بار درخواستش را خیلی شفاف و بدون لفافه مطرح میکند: حاج آقا اجازه میدید یه سری به تخت جمشید بزنیم؟

و من پاسخش را با سئوال چقدر زمان میبرد میدهم. میگوید نیم ساعت بیشتر طول نمیکشد. میگویم ایرادی ندارد مرا این گوشه پیاده کنید من همین جا قدم میزنم شما بروید و برگردید!این پاسخ من بدجور اوقات همراهان را تلخ میکند از رفتن منصرف میشوند و به اداره مرودشت میرویم و تا ساعت 8شب به امور محوله می پردازیم.در حال برگشتن میزبان شیرازی و همکار نهاوندی مشترکا از من سئوال میکنند. چرا دوست ندارید تخت جمشید را ببنید؟

و من یک جواب کوتاه دو جمله ای می دهم که در ظاهر جوابم آنها را قانع نکرده ، ولی تفکرشان به پاسخم قابل دریافت است.

میگویم شما با دیدن این بنای تاریخی و بناهای نظیر این و عظمت ستونها و...به اقتدار و شکوه خالق آن فکر میکنید ولی من ناخودآگاه صدای شکستن استخوانهایی را میشنوم که در طول تاریخ برای بر پا کردن ستونها و کاخهای عظمت و اقتدار سلاطین و حاکمان زمانشان خرد شده اند.