قسمت یازدهم_ دلاور بکدست
تا یادم نرفته جریان دلاوری را که با یکدست پشت لودر نشسته بود و سنگر ساز بی سنگر بود را روایت کنم، روایتی که بی شباهت به داستانهای اساطیری نیست و با این تفاوت که این داستان واقعی و در مقابل دیدگان من رخ داده و هنوز با گذشت سی و چند سال مرا مدهوش شجاعت و شهامت خود کرده است.
...اما داستان دلاور یکدست ما چگونه بود؟
صبح روز چهاردهم که مطابق معمول این روزها تنها فرصت چرتی یکی دو ساعته از اذان صبح تا طلوع آفتاب را پیدا میکردیم، با صدای ماشین آلات راهسازی که این روزها. نه برای راهسازی بلکه برای تسطیح زمین و سنگر سازی استفاده میشد از چرت بیدارشدم. موقع اذان صبح که میشد ،پنداری طرفین مخاصمه از جنگ و جدال خسته می شدند و بعد  فراغت از نیایش پرودگار، خنکای صبحدم را فرصتی مغتنم برای آسودن می دیدند و ساعتی ازحرب فرو گذاشته و حجم تبادل آتش را کاهش میدادند و شاید نفسی میگرفتند برای ایجاد یک روز جهنمی دیگر...
...با طلوع آفتاب و صدای لودر سر از بالش، بالشی که پوتین سفت و زبر را شامل میشد بلند کردم. در مقابلم گریدری را دیدم که در حال تسطیح پایین خاکریز برای عبور وسائط نقلیه گذر میکرد و آنطرف تر لودری که در حال برش عرضی جاده و گشودن معبری مشغول بود. نگاهم به راننده لودر خشک ماند، چه می بینم؟ مگه میشه! غول آهنی توسط جوانکی یکدست هدایت میشود؟
رفتم به سویش، نه اشتباه ندیده بودم، راننده لودر جوانی بود حداکثر هفده هیجده ساله که دست چپش از آرنج قطع بود، با تبحری بی بدیل غول آهنی را به تسخیر در آورده و همچون بره ای رام در اختیار گرفته بود، روشنا ی روز و صدای مهیب غول آهنی دشمن را خواب زده و هراسان کرده بود، دشمن به وضوع می دید که لودر عرض جاده را میشکافد و معبری می گشاید، و این بدین معنی بود که قصد عبور از جاده کرده و به او حمله ور خواهند شد، دشمن دست به کار شده و با خمپاره انداز و موشکهای تاو و مالیوتکا و حتی تک تیر انداز قصد ممانعت را داشت. اما دلاور یکدست را باکی نبود، انگار در حال خاکبرداری از جاده معمولی بود، انفجارهای پی در پی گلوله ها او را باز نمیداشت. با مهارتی غریب به کار خود مشغول بود، گلوله تک تیر انداز یکی پس از دیگری به سویش می آمد اما اینگار جوان یکدست سوار بر خودروی سبک در اتوبانی خلوط در حال لایی کشیدن است،گلوله را دریب میزد! گاهی بر خورد گلوله بر بدن غول آهنی صدای غریوی بلند میکرددو کمانه میکرد و دلاور ما بی خیال به کارش ادامه میداد،...
تلاشهای ما با ایجاد درگیری کاذب و تیراندازی ایضایی هم اثر بخش نبود و...
...ساعتی این نبرد نابرابر ادامه داشت و ما مات و مبهوت این همه شهامت و شجاعت، خیلی دلم میخواست هم صحبتش میشدم و می پرسیدم راز این همه شجاعت چیست؟ یکبار به خودم جرات داده تا کنار لودر رفتم با دست بهش اشاره کردم، که میخوام روی رکاب لودرش بایستم و باهاش حرف بزنم، با همان دست نصفه!! گفت: بعدا"...ما شاهد رزم دلاور یکدست بودیم و دشمن تلاشش را بیشتر و بیشتر میکرد تا جلوی کار را بگیرد، کار تقریبا در حال تمام شدن بود که به یکباره لودر به سمتی منحرف و متوقف شد، شتابان خودمان را به او رساندیم،  دلاور به حالت لم داده به سمت راستش با تبسمی خیره کننده ساکت شده بود، صورتش از خون گلگون وتمام صورتی را که هنوز فصل رویش محاسنش نشده بود را پوشانده بود،گلوله تک تیر انداز به وسط پیشانی اش اثابت کرده بود.
...و ما هم حتی ندانستیم دلاور یک دستمان کیست و از کدام دیار...اما چه فرق میکرد دلاوری بود از ایران زمین... هر چند بعدا از دوستانش شنیدم که اهل فارس بوده و دست چپش را سه ماه پیش در عملیات فتح المبین از دست داده...