سي روز جهنمي - كمك
قسمت هفتم _ کمک
روز دوم هم از نیمه گذشته و خبری از آمدن تدارکات به ویژه آب و غذا نیست. نبود آب و غذا از یک طرف و کاهش محسوس نیروها بر اثر بمباران و گلوله باران دشمن از طرف دیگر لحظه به لحظه طاقت بچه ها را به تحلیل میبرد.
از سوی دیگر عدم انتقال مجروحین و جمع شدن شهدا کنار خاکریز تاثیر منفی بر روحیه رزمنده ها گذاشته ، گلوله باران شدید دشمن امکان نزدیک شدن خودروهای حامل آب، غذا، مهمات و نیروهای تازه نفس را از ما گرفته، تقریبا دو روز کامل بچه ها غذا نخورده و آبی در دسترس ندارند، از صبح که زمزمه آمدن نیروهای کمکی بود، بچه ها مرتب پشت سرشان را نظاره گر هستند اما در دشت پشت سر تا ساحل کارون چیزی جز سراب متاثر از تابش افتاب داغ دیده نمیشود، حدود ساعت دو بعد از ظهر علی میگه اونجا را نگاه کن، اشاره دستش را دنبال میکنم، لکه هایی سیاه وسط سراب در حرکت مشاهده میشه، میگم چیه علی؟
فکر کنم دارن میان!
دقایقی صحبت ما طول میکشه، لکه ها بزرگتر و نزدیکتر میشن، با نزدیک شدن آنها دشمن هم دست به کار شده مسیر را زیر آتش میگیره، دقایقی بعد لکه ها واضع تر دیده میشه، کامیون های ایفا ( خوردوهای حمل نفر و مهمات نظامی) هستند که به ما نزدیک میشن، یک کیلومتری مانده ، آتش دشمن مجال نزدیکتر شدن را به ما نمیدهند، دور میزنند و بر میگردند،به جز دو کامیون که همچنان متهورانه زیر آتش به پیش می آیند، به دویست متری جاده که میرسند یکی هدف قرار گرفته مشتعل میشود، آن یکی بی توجه به گلوله باران پیشتر و پیشتر می آید، به ناگاه متوقف و دود از قسمت جلو و کابین راننده بلند میشود. حدس ما این است که هدف قرار گرفته، من و یزدان به سرعت خودمان را بهش نزدیک میکنیم. راننده مجروح و داخل کابین حبس شده، با اشاره دست به ما می فهماند که نزدیک نشیم، به ده پانزده متری کامیون که میرسیم انفجار بار کامیون که ظاهرا مهمات بوده ما را زمین گیر میکند. دقایقی فقط نظاره گر انفجار مهیب و پی در پی کامیون و شعله ور شدنش هستیم کاری برای نجات راننده از دستمان بر نمیاد...
مایوس و غصه دار به سمت خاکریز بر میگردیم ... با رسیدن به خاکریز نگاه همسنگران به پشت سر ما را متوجه تراژدی دردناکی میکند که تلاش برای نجات راننده آ یفا ما را از آن غافل کرده بود، کامیونهایی که دور زده بودند ، نیروها را پیاده کرده و آنها سعی داشتند خودشان را به جاده برسانند، اما آتش کین دشمن همجون باد خزان به جان گلستان افتاده یکی پس از دیگری را پر پر میکند، ما کناره جاده تنها نظاره گر پرپر شدن گلهای باغ هستیم و آنها هم به هیچ قیمتی حاضر به عقب نشستن نیستند، دو ساعت این تلاش نا برابر ادامه دارد، گلوله باران خصم و غیرت بی بدیل رزمندگان ما...
...آخر سر اندک نیروهای باقیمانده در چند ده متری ما یکی پس از دیگری به شهادت میرسند، بیابان پشت ما کربلایی میشود که هر مترش انباشته از شهیدی به خون خفته، یک گردان کامل (گردان میثم لشکر ثارالله استان کرمان) همه شهید میشوند بدون اینکه یک نفرشان به جاده برسند، این اتفاق با مصایب قبلی چنان ما را در تنگنا قرار میدهد که طاقتی برای ایستادن نداریم...
... آفتاب در حال غروب کردن است و نگاه ما به خیل شهدای پراکنده، که حالا با تابش کمرنگ خورشید به وضوع بیشتری دیده شده و اعضاء و جوارح منفک از هم آتش بر جگرمان میزند...
...هتوز ساعتی از شب نگذشته که سکوتی وهم انگیز جاده را فرا میگیرد. در سکوت شب صدای زنجیر های تانکها و نفر برهای زرهی به همراه غرش لودرها و بلدوزرهای دشمن خبر از تحرک مشکوکی میدهد، بر ما مسجل میگردد که این سکوت قبل از طوفان است و باید منتظر شب سختی باشیم.
...هوا که کاملا تاریک میشود صدای خودروها از سمت کارون نوید رسیدن کمک را میدهد، با نزدیکتر شدن خودروها چشم ما به جمال رزمندگان تازه نفس و آب، آذوقه و مهمات روشن میشه، هنوز شب به نیمه نرسیده که سر و کله خفاشان بعثی با حجم شدید آتش توپخانه،آتشبار کاتیوشا و هر سلاحی که در دست دارند پیدا میشود،
آتش هر لحظه شدیدتر و صدای تانکها و نفربرهای دشمن نزدیکتر میشود، انگار دشمن همه توان خود را جمع و عزم خود را جزم کرده که هر طور شده جاده را پس بگیرد. اما کور خوانده این جوانانی که من می بینم ، تا نفر اخر هم کشته شوند پا پس نخواهند کشید.
جنگ لحظه به لحظه شدیدتر میشه. دشمن به خودش جسارت میده و به خاکریز ما میزنه، حالا دیگه تانک و نفر برهای مسلح به موشک اندازهای آر پی چی 9به خاکریز چسبیده و با تیربار و موشک اندازهای ضد زره که معمولا برای هدف قرار دادن خودرهای زرهی استفاده میشود،جوانان ما را از چند متری هدف قرار میدهند. بچه ها جانانه دفاع میکنند،حالا دیگر هیچکس ابایی برای رفتن به آنسوی خاکریز و جنگی نفر به نفر با عراقیها نداره، اینقدر تلاقی نیروها صورت گرفته، که در آن دل شب تنها جثه و هیکل شاخصی برای تشخیص خودی از غیر خودیست_ عراقیها غالبا درشت هیکل تر از ما بودند. در اوج در گیری مشغول مداوای پای تیر خورده رزمنده ای هستم و گروهبان بهرامی در کنارم دلیرانه آتش تیربار را روی عراقیها گرفته که ناگهان نارنجکی بین من و او فرود میاد و در کمتر از ثانیه گروهبان با شجاعتی بی بدیل آن را به دست گرفته به سمت دشمن پرت میکند، تهور و شجاعتش مرا متعحب میکند_ فردا که می بینم می پرسم: چطور جرات کردی اونو ور داری؟ با لبخندی معنی دار میگه: چاره دیگری داشتم؟ میگم: نترسیدی منفجر بشه؟ پاسخ میده اگر ور نمیداشتم منفجر نمیشد؟ سکوت میکنم!!_ نزدیک صبح در حالیکه تعدادی از بچه ها به اسارت در آمده اند، به شکل حیرت انگیزی خاکریز حفظ شده و دشمن دست از پا کوتاهتر عقب نشینی میکند.
...سرخی شفق خبر از زمان صلوات میدهد. نگاهی به خود می اندازم بیش از نصف لباسهایم به خون آغشته است، صد متری به چپ و بعد به راست را میجویم، آبی در کار نیست، تمام طول خاکریز انباشته از شهدای ما و کشته های دشمن است، تراکم اجساد به حدیست که بعضا جایی برای پا گذاشتن نیست، تا جاییکه که ممکن است لباسهای خونی را از تن خارج کرده، دستهای خونی را خاکمال کرده و با تیمم به نماز می ایستم، رکعت دوم که تمام میشود دیگر نای بلند شدن ندارم، به پهلو روی خاک لم داده و ساک کمکهای اولیه را بالشی میسازم برای استراحت. ....با تابش گرمای صبح بر صورت و آزار چشمها از نور خورشید به خود میام... خوابیدم....ّ؟!!
....ادامه دارد