کوفه مرا صدا میزند.!

... بالاخره تصمیم میگیریم صبح به فرودگاه نجف بروم. راننده تاکسی در ابتدای ورودی فرودگاه مرا پیاده کرده و دور میزند،بعد ازصد، صدو پنجاه متر پیاده روی و گذشت از پستهای متعدد بازرسی نیروهای چند ملیتی (عمدتاًانگلیسی) وارد محوطه فرودگاه میشوم. تاکسیهای اختصاصی فرودگاه برای انتقال از ورودی فرودگاه به سالن ترانزیت 15000تومان مطالبه میکنند. خیلی زورم میگیرد که برای چند صد متر راه اینقدر پول بپردازم . لذا با اجازه نیروهای امنیتی پیاده طی طریق میکنم. بعد از ورود به سالن و کمی معطلی متوجه میشوم اصلاً صبحها پروازی به تهران وجود ندارد. لذا سریعاً خودم را به دفتر میرسانم، در راه فرودگاه به دفتر با هر زور و بلایی شده و با عربی دست و پا شکسته  راننده را متوجه مقصدم میکنم . به محض حرکت و بعد از اینکه راننده متوجه ایرانی بودنم میشود.شروع به صحبت با من میکند. از قرار معلوم هشت سال در ایران اسیر بوده و خیلی از شهرهای ایران را ازمن بهتر میشناخت، به دفتر که میرسم دوستان عازم کوفه هستند. ظاهراً مقدر شده بدون دیدن کوفه برنگردم. به اتفاق دوستان به سمت کوفه  راه می افتیم . کوفه واقعاً کوفه !! است . شهر مردمان هزار رنگ جفاکار، شهر امت پیمان شکن، شهری که مردمانش خون به دل امیر مومنان علی (ع) کرده، تاجایی که آن بزرگوار از دست آنها به چاه پناه میبرد و درد دل با چاه می گفت! شهر مردمانی که با خیانتهای مکرر و بیشمار خودحسن بن علی(ع) را وادار به صلح با معاویه فریبکار نموده و آنگاه آن بزرگوار را مورد مذمت و اعتراض قرار داده و فراتر از آن قصد کشتن ایشان کردند. شهر مردمان ذلیل و بی مقداری که از ترس ابن زیاد و سپاه شام ، هزاران دعوتنامه ارسالی برای حسین بن علی را انکار نموده و فرستاده اش را بین دژخیمان ابن زیاد بی پناه و تنها گذاشتند.اینان دیری نپایید که توسط حجاج ، همان موجود خبیث و خونخواری که مولا امیر المومنین وعده اش را داده بود عقوبت شده و تاوان سختی را پس دادند. اما انگار مجازات این امت را پایانی نیست. امروز که این شهر با هزاران سال تاریخ را می بینی ، بیشتر به یک مخروبه میماند تا به یک شهر تاریخی!و تنها جای دیدنی آن مسجد کوفه است و بیت امیر المومنین (ع) که در جوار مسجد واقع شده است و البته خرابه های دارالخلافه معروف کوفه که به هیچ حاکمی وفا نکرد! بعد از انجام آداب و زیارت مکانهای داخل مسجد کوفه به نجف برمیگردیم و نماز ظهر وعصر را در صحن حرم امیر المومنین بجا می آوریم. از آنجا به فرودگاه می رویم. و آخرین پلان خاطرات سفر ما به عراق با گیر دادن یک وطن فروش مزدور که به خدمت نیروهای انگلیسی درآمده و از پاپ کاتولیک تر شده و همچنین گیر دادن افسر گذرنامه عراقی به محل تولد همکار ما که متولد بابل است،شکل میگیرد. ظاهراً این افسر عراقی بابل(babol) را با بابل(babel)اشتباه گرفته بود و به دوست ما میگفت چرا گذرنامه ایرانی داری؟و بالاخره به اذن پروردگار عصر با پرواز ساعت 4 به وطن باز میگردیم.

تمام.